
در بخشی از شاهنامه ی فردوسی ما با داستانی شگرف روبرو می شویم که یک تراژدیِ را در مقابل چشم های ما به تصویر می کشد و بلافاصله امیدی جدید را برایمان می آفریند.
سیاوش توسط حکومت افراسیاب در توران کشته شده است و خبرش به ایران رسیده.
ایرانیان در خویش فرو ریخته اند و عزای ملی بر پا شده است. ولی به یک باره فردوسی روایت عزاداری را تمام می کند و اشعارش ناگهان پُر می شود از دادخواهی و خروش و فریاد.
ایرانیان روزگارشان سخت می گذشت بی هیچ امید رهایی. تا اینکه یک شب فرشته ی سروش در خواب گودرزِ پهلوان می آید و می گوید شما شاهزاده ای دارید در توران از نژاد سیاوش که بلند اقبال و بخت رام است .
شاهزاده کیخسرو که پسرِ سیاوش است را پیدا کنید و به ایران بیاورید تا طلسم تیره روزی در ایران شکسته شود.
همه شهر ايران جگر خسته اند به كين سياوش، كمر بسته اند
