امانتی یک معتاد

بعد از ظهر گرم با یه حالت خیلی آشفته و پریشون اومد مغازه و بعد از کلی این پا و اون پا کردن گفت امیر جان میدونم که میدونی من معتادم و بازم میدونی که مستاجرم و به خاطر مخالفت شدید پدر و مادرم برای ازدواج با مریم، مجبور شدم از شهرمون فرار کنم و بیام اینجا …

الانم با دو تا بچه کوچیک تو این شهر غریب خودمو گرفتار کردم! اینجام فقط تو رو دارم، من یکم پول پس انداز کردم، اندازه یه پاکی و خرج چند روز زن و بچه ام! راستش من دارم میرم کمپ و زن و بچه م رو بعد از خدا به تو می سپارم.

یه چهل پنجاه روز احتمالا نباشم ازت خواهش میکنم مریم رو مثل خواهر خودت بدون و بچه هامو مثل بچه های خواهرت! خواسته خیلی زیادیه ولی تو رو جدت بهم کمک کن بخدا خسته و کلافه شدم! این اعتیاد این مواد همه چیزمو ازم گرفته! دیوونه شدم به خدا….

صحبتهاش به اینجا که رسید، تموم پهنای صورت تکیده اش خیس شد، زانوهای لاغرش شروع به لرزیدن کرد! بلند شدم و دستش رو گرفتم احساس کردم که واقعا حرفهاش از ته دل بود کلی بهش امید دادم و قول دادم که همه جوره مراقب خانواده اش هستم تا وقتی که پاک برگرده!

الان یک هفته اس که رفته و بچه هاش فکر می کنند پدرشون به مسافرت رفته و برگشتنی براشون کلی سوغاتی میاره…

More from امیر کبیر

امانتی یک معتاد

بعد از ظهر گرم با یه حالت خیلی آشفته و پریشون اومد...
بیشتر بخوان