زودتر شروع کن. من دوست‌ دخترت نیستم

image_800_557

صدای زنگ در که آمد عجله کرد و پایش خورد به کناره‌ میز و گلدان روی میز افتاد. همینطور که چشمش به تصویر روی مانیتور آیفون بود گلدان را از روی زمین برداشت و گلهای مصنوعی را سرجایش برگرداند. گوشی آیفون را برداشت :
کیه؟
از طرف سامان اومدم.
بفرمائید تو.

دکمه را زد و آمد کنار پنجره. زن وارد شد و بدون اینکه توجهی به اطرافش بکند مستقیم آمد سمت ساختمان. در ورودی را باز کرد و سعی کرد لبخند بزند.
سلام.
سلام.
خم شد تا زیپ چکمه هایش را باز کند. کارش کمی طول کشید. وقتی دوباره ایستاد از خونی که در اثر خم شدن به صورتش دویده بود کمی سرخ دیده می‌شد. کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و داخل شد. نگاهی به پسر انداخت:
جمشید توئی؟ خودت به من زنگ زدی؟
نه… جمشید دوستمه. واسه من تماس گرفته بود.
در حالی که با چشمهایش تمام هال رو دوره میکرد گفت:
چه دوست خوبی…
و خیلی ناگهانی و بی‌مقدمه گفت:
کجا باید بریم؟ تو اتاق یا همین هال؟
الآن بریم؟ من گفتم برات یه نوشیدنی بیارم بعدش…
چیزی نمی‌خورم. زیاد هم وقت ندارم. دوستت گفت یه ساعت.
خب… من… تو اتاق چطوره؟
زن موبایلش را توی جیبش برگرداند، هنوز هم به پسر توجهی نداشت:
جلو برو نشون بده کدوم اتاقه.
پسر راه افتاد به سمت گوشه‌ی چپی هال و وارد سالن کوچکی شد:
از این طرف بیاین…
در اتاقی که در کنار این سالن قرار داشت را باز کرد:
این اتاق مهمونه… کسی زیاد توش نمیاد…
زن کیفش را روی پاتختی گذاشت و شروع کرد به وارسی اتاق. گوشه‌ِ دیوارها، روی میز، پشت دیوارکوب تزئینی…
دنبال چیزی میگردین؟
خودتو ناراحت نکن، ولی زیاد از اینطور رو دستا خوردم. میخوام مطمئن شم دوربین نباشه…
و در مقابل نگاه متعجب پسر اضافه کرد:
بالاخره آدم لاشی زیاد پیدا میشه.
برگشت سمت تختخواب و بند کمری پالتویش را باز کرد و با آرامش شروع کرد به باز کردن دکمه‌های پالتو.
خونه‌ خودتونه؟
چی؟… آره.
خونه‌ قشنگ و بزرگیه. تنهائی؟
مرسی… مامان و بابام نیستن. رفتن مسافرت…
زن لبخندی زد و پالتویش را درآورد.
خوش به حالت…

زیر پالتو پولیور آبی‌رنگی به تن داشت. روی پولیور طرح یک گربه تکه‌دوزی شده بود. گره روسری‌اش را باز کرد و کش موی صورتی‌رنگش را روی پاتختی انداخت. موهایش شکلاتی رنگ بود. ریشه‌های سیاه حالت ناهمگونی به موهایش داده بود. پسر که سمت دیگر تخت ایستاده بود این‌پا و آن‌پا میکرد و سعی می‌کرد با نگاه کردن به اطراف حواسش را پرت کند. دستش را از توی جیبش بیرون آورد:
من برم یه قهوه‌ای چیزی بیارم. الآن میام.
و قبل از اینکه زن حرفی بزند از اتاق خارج شد. موقعی که پسر داخل اتاق برگشت زن روی تخت نشسته بود. یک آئینه کوچک دستش بود و توی آینه صورتش را وارسی میکرد. تی‌شرت کرم رنگی به تن داشت و موهایش روی شانه‌اش ریخته بود. پالتو و پولیورش روی جارختی دیواری آویزان بودند. روسری‌اش تا شده، روی دسته‌ی صندلی جلوی میز کنسول قرار داشت. سرش را بلند کرد:

بار اولته؟
پسر سینی به دست دم در اتاق خشک شد. گوشهایش کمی سرخ شدند. چند لحظه‌ای همانطور گذشت.
چطور؟
خودت پول این وقتو میدی. پس الکی هدرش نده.
خب… من فکر می کردم اولش کمی حرف میزنیم.
الآن داریم چکار میکنیم؟
منظورم اینجوری نیست…
من دوست‌دخترت نیستم. زودتر شروع کن.

سینی دست پسر مانده بود. روی پاتختی پر بود. خم شد و گذاشتش روی زمین کنار تخت. تخت را دور زد و آمد کنار زن. نشست روی تخت و بی‌حرکت ماند. زن چند لحظه به پسر نگاه کرد، بعد زیرلب غرولندی کرد و با یک حرکت ناگهانی تی‌شرت از سرش بیرون کشید. بوی بدن زن با عطر ارزان‌قیمتی که استفاده کرده بود توی هوا پخش شد.نگاهی به پسر انداخت:
قراره همینطوری زل بزنی به دیوار؟
خوب… نه…داشتم فکر میکردم….نهار خوردی؟
منو مسخره کردی؟
نه… گفتم اگه نخوردی یه کم غذا بیارم… حالا فرصت هست هنوز…
زن چند لحظه در همان حالت ماند. بعد در حرکتی ناگهانی تی‌شرتش را پوشید.
وقتی میگم سنتون رو بگین واسه همین مسخره‌بازی‌هاس…

موهایش را از داخل یقه‌ پولیور بیرون کشید و پشت‌سرش دسته کرد و با دست چپش روی تخت دنبال کش مو گشت:
نیم‌ساعته منو منتر خودت کردی… برین همون خیابون‌گردی و متلک‌پرونی… شما رو چه به این کارا…

یقه‌ پالتو را مرتب کرد و روسری را از روی دسته‌ی صندلی برداشت. پسر تکانی خورد و از جایش بلند شد. دست کرد توی جیب عقب شلوارش و چندتراول بیرون کشید و نشمرده به سمت زن دراز کرد. زن کیفش را از روی پاتختی برداشت:
نمی‌خواد ولخرجی کنی. کرایه‌ی رفت و برگشتمو بده بسه .
شما زمانتو اینجا بودی دیگه…
زن لحظه‌ای مردد ماند. بعد تراول‌ها را از دست پسر گرفت و داخل کیفش گذاشت. راه افتاد سمت در. در را که باز کرد برگشت سمت پسر:
شماره‌مو که داری… عقلت سرجاش اومد باز زنگ بزن.
صدای بسته شدن در ورودی ساختمان آمد. قهوه‌ سرد شده توی فنجان‌ها ماسیده بود.

More from حسن نجاتی فر

طوقی هفت رنگ

از حسن نجاتی فر سه داستان کوتاه دیگر هم منتشر کردیم. ردپای...
بیشتر بخوان
  • مهلا

    جسارتا این نوشته چه مفهوم فکی یا اندیشه ای یا اخلاقی یا اجتماعی را منتقل می کرد ؛ زندگی یک فاشه، یک جوان بی دست و پا، یا یک جوان با ایمان که فاحشه ای را دعوت کرده بود یا … کمی برای مخاطب ارزش قائل شید بد نیست

    • من

      من کاملا مخالفم. نویسنده ی خوب باید بتونه موقعیت رو خوب شرح بده. نتیجه ای که ازش به دست میاد به عهده ی خواننده ست. همه جا که کلاس درس اخلاق نیست. کل مملکت شده یه کلاس عقیدتی بزرگ!!! یه نفرممکنه از این داستان نتیجه بگیره که خوابیدن با فاحشه خوب نیست. یکی دیگه ممکنه راه و روش خوابیدن با فاحشه رو یاد بگیره. نفر سوم هم عمیقتر نگاه کنه و به همین ترتیب!! ببخشید کمی با تغیر نوشتم ولی فکر کنم منظور رو رسوندم.

    • ر‌ضا

      آوردن قهوە رو بذاری کنار این داستان با همەی جزئیاتش برای من اتفاق افتادە، برام جالب بود کە کسای دیگە ای مثل من هستن! در ضمن من نە بی دست و پا هستم نە با ایمان ولی هیچ علاقە ای بە سکس مثل یە حیوون ندارم، سکسی کە توش احساس نباشە عین جفتگیری دوتا حیوونە . البتە بد هم نشد از اون بە بعد قید سکس پولی رو برای همیشە زدم 🙂

      • مهدی

        مشخصه از یه خونواده درست و حسابی هستی رضا جون منم مثل خودتم سکس بی احساس خیلی بیخوده مخصوصا اگه پولی ام باشه 😉

      • Sana

        Belakhare namordim o ye mard didim

  • امیر

    بسیار متن زیبایی بود. مهلای عزیز گاهی باید از خوندن یه نوشته لذت برد

  • بدون سکس چندین ماه

    ولی خیلی واقعی بود معلومه که نویسنده هم بعله…

    • علیرضا

      خاله زنک

  • مهرداد

    بسیار زیبا بود(خیلی زیبا بود)ممنونم.

  • ساناز

    بسیار زیبا بود از هر بعد که نگاه کنیم به داستان که احیانا واقعی بود آموزنده بود من توجهم به دو بعد جلب شد یکی رفتار معصومانه و شرافتمندانه اون پسر و دوم به زندگی یخ زده اون زن که برخلاف روح زنانه که باید به دنبال عشق و مورد محبت قرار گرفتن باشه به جایی رسیده که یخ کرده و دیگه احساسی براش نمونده ؟؟؟؟😢😢😢😢😢😢

    • bikhabi

      لعنت به دنیایی که پول باعث شده احساس از دست بره

  • اسفندیار

    خب یک رئالیسم اجتماعی بود که بیشتر مربوط به کلان شهرها و یه جورای واسه اکثر جونای امروزی پیش میاد … ولی کمتر کسی بتونه راجبش یه جمله بگه
    تشکر از نویسندی عزیز

  • mim-dal

    خوشمان آمد :)))))))

  • جاوید

    یاد قسمتی از داستان ناتور دشت افتادم!!!

  • Mehdi Sadeghian

    دقیقاً کپی برابر اصل یه بخش از ناتور دشت. جالبه اسم نویسنده هم داره این داستان! خسته نباشی دلاور خدا قوت پهلوان!

  • سحر

    من از اخلاق فاحشه خوشم اومد نخواست پول الکی بگیره.