ناموس و شرف

گاهی وقت ها می دیدمش. دختری سبزه رو و لاغر با چشمان سیاه. دوستِ دختر خاله ام بود. از همسایه هایشان. مثل همه دخترهای شانزده هفده ساله دیگر آن روستا. با لبخندهای دزدکی. با شادی های یواشکی. با نگاه های زیر چشمی. با همان بی اعتنایی ظاهری به پسرها.

دختر خاله ام می گفت او عاشق یکی از پسرهای محل است. گاهی دخترخاله ام نامه هایشان را می رساند به هم. گاهی هم مواظب می ماند پشت درختی تا آن دو بتوانند با هم چند کلمه ای حرف بزنند.

پسرک را نمی شناختم . یکی بود مثل همه آن پسرهای نیمه بیکار ولایت. مثل همه آن پسرهایی که شلوار جین تن شان بود و یک تیشرت سیاه و یک جفت دمپایی لاانگشتی. از بدی هایش چیزی نشنیده بودیم. خوبی خاصی هم نداشت. گفتم که ، مثل همه آن پسرهای از سربازی برگشته روستا…

خواستگاری رفتند. قبول نکردند. بار دوم و سوم و دهم. قبول نمی کردند. می خواستند دخترک را بدهند به یکی از فامیل خودشان. دیدارهای پسر و دختر بیشتر می شد و اضطراب شان بیشتر. عشق، میل یا شهوت. اسمش هر چه بود همدیگر را می خواستند. خواستنی که دیگر پیدا بود و تمام نگهبانی ها و مواظبت های دخترخاله ام دیگر نمی توانست پنهانش کند.

حالا دیگر هر وقت می دیدیمش نه شاد بود نه می خندید و نه دیگر اثری از نوجوانگی اش مانده بود . دخترخاله ام گریه می کرد و می گفت خانواده اش می خواهند بکشندش. شایع شده بود آبستن است. سایه مرگ بالای سرش سیاهتر از آن بود که نشود دید.

وساطت ها هیچ فایده ای نداشت. خانواده پسرکی که عاشقش بود با قرآن رفتند خواستگاری. فایده ای نداشت. میلیون ها تومان شیربها پیشنهاد کردند  فایده ای نداشت. قول دادند کوچ کنند و از آن شهر بلاگرفته برای همیشه بروند. فایده نداشت. فایده نداشت. فایده نداشت

یک روز جماعت با شیون مادر دخترک، ریختند توی خانه شان. جنازه دخترک توی رختخوابش افتاده بود با طنابی دور گردنش. با رد سیاهی طناب دور گردنش. با وحشت و ضجه ای در چشمان هنوز بازش. و یک برادر و یک پسر عموی عصبی که سیگار می کشیدند و به دیوار نگاه می کردند. « جناب سروان . این دختر آبرومونو برده بود. حامله شده بود . خوب بود یه بچه حرومزاده میزاشت رو دستمون؟ »

دو روز بیشتر طول نکشید که گزارش پزشک قانونی را همه فهمیدند. دخترک بینوا باکره بود. تعریف می کنند که افسر پرونده می خواست خرخره برادر دخترک را بجود که سربازها به زور از زیر دستش نجاتش دادند. گرچه خودش هم به مردن راضی بود.

من توضیحی ندارم برای این وضع. فقط می توانم بگویم ضعیف کشی است. فوران نحوست عقده و حرص هزاران خواری مرد است که آوار می شود روی معنای ناموس. روی معنای شرف. روی تن ضعیف و بی پناه دختران و زنان.

ویران شود هر بنیانی که این بنای شوم بر آن ساخته شده.

More from مظفر جهانگیری

این داستان واقعی نفت است

حدود ۴۰۰ میلیون سال قبل، حالا چند میلیون سال این ور تر...
بیشتر بخوان