هزار سال پیش

در یک سینه کش صخره ای، ده بیست متری بالاتر از سطح زمین، چهار گوش و تقریبا کوچک. طرح خاصی نداشتند، نه دالبر و نه کنگره ای، همینطور خیلی ساده چند تا سوراخ چهارگوش بودند. انگار اتفاقی کنده بودندشان، حتی روی یک خط هم نبودند؛ یکی بالاتر، یکی پایین تر. معلوم بود هیچ ذوقی در کندنشان به کار نرفته، یا تفننی. فقط کنده بودندشان.

وقتی اطراف ساحل رودخانه پرسه می زدیم دیده بودمشان، کمی بالاتر از محل بازی مان. مثل یک خرابکاری عمدی به نظر می آمدند، مثل شکل های مسخره ای که دانش آموزها قبل از آمدن معلم روی تخته سیاه می کشند. اما غرابتشان چشمگیر بود. هیچ سنخیتی با اطرافشان نداشتند؛ نه با گندمزار زیر پایشان، نه با رودخانه شاد و پر از ماهی کارون. کاملا بی معنا؛ اینقدر بی معنا که کمتر کسی به یادشان بود و کمی طول می کشید تا یکی از محلی ها یادش بیاید صحبت درباره چیست.

درباره شان می گفتند ایتها « خرفخانه » هستند. می گفتند قدیم ها وقتی موقع کوچ می شد، پیرمردها و پیرزن های تاتوان را می گذاشتند توی این سوراخ ها. آب و غدا هم برایشان می گذاشتند تا ایل از کوچ برگردد. می گفتند سوراخ ها را عمدا بالا درست کرده اند تا جک و جانوری بهشان گزند نرساند .می گفتند خیلی هایشان همانجا می مردند. اما من نمی توانستم این داستان ها را باور کنم؛ پیرمرد و پیرزن عاجز را چطور می توانستند ببرند آن بالا؟ باید خودم این راز را کشف می کردم و یک روز این کار را کردم.

زمانی که برای اولین بار معنای تاریخ را لمس کردم، ساعت ۴ یا ۵ بعد از ظهر یکی از همان روزهای گرم همیشگی تابستان بود. ساعتی که کم کم باید دل از رودخانه می کندیم و بر می گشتیم خانه. اما من با بچه ها نرفتم. با همان تن لخت آفتابسوخته و تنکه زهوار دررفته ای که با آن تن به آب می زدیم از جمع پر سر و صدای بچه ها دور شدم و رفتم پای صخره ای که حالا دیگر از تابش مستقیم خورشید بر آن خبری نبود. در سایه ای که خنک نبود تن لختم را چسباندم به تن زبر صخره ها و مثل مارمولکی کند و سنگین خودم را از آن دیواره صاف کشیدم بالا. بی خبر از هول و ولای عقل و نشئه جنون فهمیدن آنقدر رفتم بالا تا بالاخره دستم به آستانه یکی از آن سوراخ ها رسید. یک حرکت دیگر و حالا « آنجا » بودم.

ار بالا دهانه اش خیلی بزرگتر بود. بعد از دهانه اتاقکی بود مکعب مستطیلی با دیواره های گونیا شده که بوی نا می داد. کف اتاق را خاک نرمی که کمی لمس چربی داشت به عمق نامعلومی پوشانده بود. روی سقف یک لانه پرستو بود. دستم که به لانه خورد چهار پرستو جیرجیر کنان از آن ردند بیرون. دستم را کردم لای غبار نرمی که کف دخمه زا پوشانده بود. چیزی مثل شاخه درخت آن زیر بود. آوردمش بیرون. استخوان دنده بود. دیگر می دانستم کجا آمده ام. باز هم دستم را بردم لای خاک ها و حالا استخوان های دیگر، دنده ها ، درشت نی، نازک نی، ستون فقرات و جمجمه، یکی، دو تا …

حال غریبی داشت « آنجا » بودن. نوجوانی در یک دخمه متروک بازمانده از تاریخی کهن، در دل آیینی رخت بربسته از آن دیار، با تلی از استخوان اطرافش و آغشته به خاکی که روی همه چیز را گرفته بود. طاقت آوردن سخت بود. رفتم دم درگاهی دخمه و روی لبه آن نشستم و پاهایم را آویزان کردم. از آن بالا به منظره پیش رویم نگاه کردم، به تلالو طلایی خورشید دم غروب روی تن سبز رنگ کارون و به شهر شوشتر که دنباله تازه سازش آن سوی رودخانه پهن شده یود. هزار سال پیش که این مرده ها را می آوردند اینجا، کارون همین شکلی بود؟ چند نسل از پرستوها در آن لانه زندگی کرده بودند؟ و …

الآن ۴۰ سال از آن روزها می گذرد. فکر می کنم در این چهل سال کارون خیلی بیشتر از آن هزار سال تغییر کرده. من هم. مردم هم. دنیا هم.

More from مظفر جهانگیری

هزار سال پیش

در یک سینه کش صخره ای، ده بیست متری بالاتر از سطح...
بیشتر بخوان