درنگ کن، ببین و نفس عمیق بکش

by saide kardar

یک دوست خوب روسی الاصل دارم به نام « ایگور» که معنی اش به روسی می شود جنگجو. تقریبا همسن هستیم. در کانادا بزرگ شده ولی ده سال از زندگی اش را در معابد بودایی تبت گذرانده است. دوره های سخت و فشرده مانک بودن در یکی از فرقه های ذن در کره جنوبی را زندگی کرده است و چند سال پیش به کانادا برگشت. آشنایی مان هم از همان موقع بود.

قبل از اینکه غرب را ترک کند حقوق خوانده بود و یک هفته قبل از اینکه کارش را شروع کند چمدانش را بست و با یک بلیط یکطرفه رفت به شمال هند و از آنجا خودش را به معابد بودایی تبت رساند. زندگی درویشی را پیشه کرد. مرید چندین استاد معروف آن نواحی هم شد.

وقتی برگشت در یک شرکت وکالت به عنوان دستیار شروع به کار کرد و از آن پس زندگی ساده مجردی برای خودش فراهم کرد. تقریبا ماهی یکبار فرصت دیدار به وجود می آید. راستش را بگویم خودم هم دنبال یک مرشد و راهنما می گشتم.

من آدم روحانی و معنوی نیستم. اصلا آدم آرامی نیستم. عین یک بز سرگردان مدام از این چمن به آن چمن می دوم و به همین خاطر نه سیر می شوم و نه به آرامش میرسم. ولی همه زندگی ام این میل فطری را داشتم که جذب افرادی شوم که از من آرامتر بودند. افرادی که تسلط بیشتری بر رفتارو حالات خود داشتند. برای همین برای مدت ها تنها چاره ام دوستی با افرادی بود که از من مسن تر بودند.

از وقتی که ایگور را شناختم فکر کردم که بالاخره مرشدم را پیدا کردم و می توانم جواب هایم را از او دریافت کنم. اما خیلی زود از همان ابتدای آشنایی این تصور مرا مثل یک بلور به دیوار سنگی کوبید و مرا از این نیت برحذر داشت.

می گفت خودش همه عمر به دنبال یک مدل از انسان بود که به جواب رسیده است و می تواند به او تکیه کند. ولی فهمید که عملا همه افرادی که به مرحله توصیه به دیگران رسیده اند فقط  در یک توصیه  با هم مشترک هستند. « درنگ کن. ببین. نفس عمیق بکش» فرق هم نمی کند با چه شیوه و مسلک و روش باشد اما اصل و اساس کشف و شهودشان همین یک جمله بود.

وقتی یکی دو سال اول همدیگر را می دیدم از بیقراری ام و مشکلاتی که به خاطر آن درگیر می شدم می گفتم فقط همین جواب را تکرار می کرد « درنگ کن. ببین و نفس عمیق بکش» من هم بی اعتنا به حرفش می خندیدم و موضوع را عوض می کردم.

سالها طول کشید تا کم کم متوجه حرفش بشوم. این جواب ساده اش در طی چند ماه قرنطینه، بیشتر از همیشه خودش را نشان داد بخصوص که سرعت زندگی حتی برای فرد بیقراری مثل من هم به ناگزیر کند شده بود. یواش یواش برای لحظاتی از فرصت درنگ و بعد دقت و تامل برای دیدن آرام وقایع زندگی ایجاد شد. هنوز با نفس عمیق کنار نیامدم ولی دارم در باره اش فکر می کنم.

برای خودم هم باور نکردنی است که به جای شنیدن حرفها و ادعاهای پیچیده دارم به همین جمله ساده رضایت می دهم که گاهی درنگ کنم. ببینم و شاید امکان داشته باشد که نفس عمیق بکشم.

Written By
More from Saide Kardar

تمدن غرب بد نیست

دانش عمومی بشر می گوید تمدن در سیاره ما از حدود ده...
بیشتر بخوان