خاطره مردی که نامرد نبود اگر چیز دیگری هم نشد

پدرم خدابیامرز آدم کم سوادی بود. گواهینامه دوره دوم اکابر را داشت که معادل پنجم دبستان می شود. خوشحال بود که خودش می تواند آدرس ها را بخواند و پیدا کند و فرم های مرخصی اداره اش را پر کند. وقتی که گواهینامه اش را گرفته بود گویا پنجاه یا صد تومان هم به حقوقش اضافه شده بود و این فایده سواد را برایش اثبات کرده بود. گاهی وقتی خستگی کار روزانه اش کمتر می شد تیترهای روزنامه ها را می خواند یا کتاب نصایح آیت الله مشکینی را ورق می زد. کتاب خوبی بود، مال آن وقت ها که آخوندها کاره ای نبودند و لازم نبود دروغ بگویند.

پدرم با همه کم سوادی اش عاشق سواد بود. با وجود اندام ستبر و روحیه عشایری اما همیشه می دیدم چطور با احترام به آدم های باسواد نگاه می کند. فکر می کرد با سواد ها به همه جا می روند و به همه چیز می رسند. وقتی ماشین های نو و شیک را می دید، ماشین را تحسین نمی کرد، آن آدم باسوادی را تحسین می کرد که پشت فرمانش نشسته بود. وقتی خانه های نو و قشنگ را می دید مطمئن بود که مهندس باسوادی آن را ساخته و فقط آدم های شایسته ای که سواد کافی دارند لایق زندگی در آن هستند.

تمام ایرادات روسای خود را قبول داشت، می گفت اینها باسوادند، درست می گویند. گرچه یکی دوبار از خوی عشایری که داشت خدمت شان رسیده بود ولی از کار خودش شرمنده بود. می گفت آدم باسواد را نباید زد!

چقدر افسوس می خورد که بیشتر عمرش را دنبال گله های بز و گوسفند از تپه ها و کوه ها بالا و پایین رفته بود. فکر می کرد چون یتیم بوده درس نخوانده است و وقتی بیسوادی بقیه هم ولایتی هایش را یادآوری می کردیم با غضب نگاه مان می کرد و داد می زد مگر من مثل آن ها احمق و خنگ بودم؟! به خودش افتخار می کرد که برخلاف اغلب همکارانش غروب ها به جای چرت زدن در ایوان منزل، به کلاس اکابر می رفت. مدعی بود آنجا شاگرد اول بوده و ما هم چاره ای جز باور کردن و تحسین نداشتیم.

من عزیز دردانه اش بودم. از بین ۹ فرزندی که داشت نمی دانم چرا فکر می کرد من کسی می شوم. عاشق این بود که غروب ها دست من را بگیرد با خودش ببرد خیابان. پارک که نداشتیم در آن دزفول اواخر دهه ۱۳۴۰. هر تابلویی را می دید به من نشان می داد و می گفت می دونی چی نوشته؟ بعد با حوصله برایم می خواند؛ نجاری، خیاطی، لوازم خانگی، تعمیرگاه و …. .

شوق و ذوقش از راه انگشتش که در دست من بود، از راه لحن صدایش به من هم سرایت می کرد و من مثل هیپنوتیسم شده ها حرفش را تکرار می کردم . خیابان پهلوی، خیابان آفرینش، فلکه مثلث…

شب ها، روزنامه ها را جلویم پهن می کرد و کلمات بزرگ تیترها را نشانم می داد و می پرسید می دونی این چیه؟ من نمی دانستم و او با حوصله برایم می خواند؛ ایران، آمریکا، شوروی، بین الملل و … اینجوری شد که من قبل از اینکه مدرسه بروم خواندن را یاد گرفتم و او چقدر ذوق کرد وقتی معلم کلاس اولم کارت صد آفرین به من داد.

کم مانده بود مهمانی بدهد. من را با افتخار به همسایه ها نشان می داد و می گفت چقدر خوشحال است که اگر زیر آفتاب داغ خوزستان روی آن بولدوزرهای بی در و پیکر خاک و آفتاب می خورد اما بچه هایش باسواد شده اند.

حالا پنج سال است که او رفته و من هنوز دلتنگ آن دست پینه بسته هستم، دستی که ۵۰ سال ستون اعتمادم بود. حالا من مانده ام و یک خاطره. خاطره مردی که نامرد نبود اگر چیز دیگری هم نشد .

More from مظفر جهانگیری

این داستان واقعی نفت است

حدود ۴۰۰ میلیون سال قبل، حالا چند میلیون سال این ور تر...
بیشتر بخوان