داستان‌های ممنوع – آن مرد باکره آمد

وقتی اولین شغل خوب زندگی ام که سالها واقعاً برایش زحمت هم کشیده بودم به من  پیشنهاد شد بدون هیچ تردیدی پذیرفتم. شرکت ساختمانی که برای مهندسی مرا به استخدام درآورده بود به من پیشنهاد دستیاری بزرگترین معمار خودشان را داده بود.

قرار بود یک مجموعه مسکونی ۳۰۰ واحدی در یکی از شهرهای مرزی بسازیم. شرکت برای دو مهندس و دو معمار، یک آپارتمان ۴ طبقه کوچک اجاره کرده بود. من تنها زن عضو  پروژه بودم.

من و یک مهندس به همراه همسرش دو هفته زودتر به آنجا رفته بودیم و دستورات اولیه معمار و مهندس اصلی را تدارک می دیدیم.  معمار معروف دو هفته بعد از اقامت ما، به همراه یک مهندس دیگر به گروه پیوستند.

مهندس دوم  احسان، حدوداً  همسن من و شاید حتی دو سه سال جوانتر بود. خیلی شاد و راحت و اجتماعی … از همان اول هم نشان داد که توجه مخصوصی به من دارد. کارها طبق برنامه پیش می رفت و از کار من هم راضی بودند. معمار و مهندس همراهش از آن پس هر هفته  دو روز پیش ما بودند.

یک از دفعاتی که می خواستند بیایند ایمیلی از مهندس احسان داشتم که اگر چیزی لازم داری بیاورم. هر چیزی که لازم داری! من هم به خاطر شوخ طبعی و راحتی اجتماعی که از او سراغ داشتم گفتم همه چیز اینجا دارم جز …

جوابی از او دریافت نکردم و این باعث نگرانی ام شد. تجربه شغلی نداشتم و حدس زدم با این شوخی مرز رابطه حرفه ای را شکستم. اگر این موضوع را با شرکت یا معمار اصلی در میان می گذاشت خطر اخراج یا بازگرداندن من  به مرکز شرکت، بعید نبود.

امروز آنها به محل پروژه برگشتند. به بهانه سر درد سعی کردم هم دیر به سر کار بروم و هم در نشست جمعی تیم شرکت نکنم. درون مجموعه بودم که به یکباره شنیدم یکی اسمم را صدا می کند. برگشتم دیدم مهندس احسان است. لباس شیکی پوشیده بود و انگار که به یک مهمانی دعوت شده است جلویم ایستاد.

از همان اول به احساس اطمینان  توام با فروتنی اش رشک می بردم و واقعاً برایم جذاب  بود. خیلی صریح و با اعتماد به نفس گفت من سفارش شما را جدی گرفتم و خواستم بگویم چیزی که می خواستید می توانم باشم و سریع برگشت و رفت.

من همان شب در یک ایمیل از او به خاطر اینکه به فکر من بود تشکر کردم و بازیگوشانه نوشتم سفارشم کو؟ آن شب هیچ جوابی نداد. برایم جالب بود مردی که این همه در رو در روی آدم راحت و جسور است چرا در ایمیل اینقدر خوددار است.

وقتی فردای آن روز که روز آخر هفته هم بود وارد دفتر اصلی مجموعه شدم فقط او هنوز آنجا می چرخید. معلوم بود که وقت می گذراند تا من برسم.

وقتی دید من دارم آماده می شوم که به بقیه بپیوندم به سمتم آمد و بدون هیچ محذوریتی گفت«اگر دوست داری شب بیا آپارتمان من برای شام»

اصلاً هم  اعتنایی به احساس تعجب یا حتی خجالتی که معلوم بود در صورتم  ایجاد شده نکرد و چشم در چشم من دوخت و اضافه  کرد « چون مطمئنم خانم ها از دستپخت من خوش شان می آید ریسک می کنم و نمی پرسم  چه غذایی دوست نداری» بعد پوشه هایی که در دستش بود را نشان داد و رفت به سمت میزش…

همه روز پیش خودم مشغول تحسین رفتارش بودم و او را مرد خاصی یافتم. من واقعاً نه در دانشگاه و نه در خانواده و فامیل، تاکنون مردی با این جذبه و قدرت در ابراز احساس و نیت، ندیده بودم.

شب وقتی از حمام سریعی که گرفته بودم و با دو حوله پیچیده شده بر سرم روی مبل لم داده بودم بر روی لپ تاپ متوجه ایمیلی که  احسان فرستاده بود شدم. نوشته بود ۸:۳۰

این آقای مهندس حسابی خوش شانس هم بود چون توی هفته داغ سیکل ماهانه ام بودم.  یکی دو روز مانده بود پریود شوم و راستش مدتی هم می شد که سکس نداشتم. بعد از به هم زدن با دوست پسرم که تقریباً می شود یکسال، همه لذتی که بردم توسط دستان نوازشگر خودم بود. به خودم با خنده گفتم به درک، کوفتش بشه…

سریع برگشتم به حمام و با تیغ موهای پاهایم را زدم. بعد به سر و صورتم رسیدم. لباس زیری که بفهمی نفهمی لانژری بود را پوشیدم و آماده  برای هر وضعیت ممکن شدم.

سر ساعت زنگ آپارتمانش را زدم. انگار که پشت در ایستاده بود بلافاصله در باز شد. معلوم بود که آتشش تند است. آپارتمانش عین مال من بود ولی شدیداً در وهله اول خالی به نظر می رسید. سفید مثل بیمارستان. ولی هنوز وارد اتاق نشیمن نشده بودم که اینجا و آنجا نشانه هایی از یک انسان جالبی که می شناختم دیده می شد.

احسان گفت: «نمی شینی؟» گفتم نه. اهل گل و گلدون هم که هستی. وای این شمع های دیواری… احسان خان شما از کدوم سیاره تشریف فرما شدید؟ این را گفتم و روی یک صندلی که با پوست گوسفند  پوشیده شده بود نشستم.

احسان رفت به سمت آشپزخانه. بوی ملایمی از اسفناج و آلو و قیسی می آمد. اتاق نیمه تاریک بود. در یخچال را باز کرد و همانطور که با دست اشاره می کرد گفت من پیشنهاد می کنم یک  آبجوی خنک بنوشیم و بعد سر شام یک  گیلاس شراب سفید…

سریع به ذهنم رسید که حس کنترل و تسلطش را دوست نداشته باشم ولی به جایش لبخند زدم و گفتم باشه. خوبه. ولی فقط همین؟ بعد از شام چی داری؟

دست را برد به سمت دو آبجو … اما در نوری که یخچال بر صورتش تابیده بود برای اولین بار حسی در صورتش دیدم که قبلاً بروز نداده بود. نوعی شرم… نوعی ترس.

آلو اسفناجش خوب بود. کمی چربتر از حد معمول. برنجش را خوب پخته بود. سالاد  نگذاشت چون غذا به اندازه کافی سبز بود. ولی یک سالاد آواکادوی خیلی خوشمزه داشت.

هر دوی ما روز سختی داشتیم. با آبجوی دوم بود که شام را شروع کردیم. الان با این گیلاس دوم شراب، تازه فهمیدم آدم با اعتماد به نفس بودن یعنی چی؟

از میز فاصله گرفتم و ضمن کمک برای جمع کردن ظرف ها و بردن به پیشخوان آشپزخانه با یک خنده نیمه مصنوعی گفتم خوب  از اون خانم هایی که آشپزی ات رو تجربه کردند بگو؟

نگذاشتم فکر کند و یک جمله آماده تحویلم دهد. به سمتش رفتم و گفتم می خوام ببینم بوی دهن مردی که شراب سفید نوشیده چه جوریه؟ احسان دیگ خورشت را برگرداند روی اجاق و آمد طرفم. همینطور که می آمد جلو چراغ آباژور کنار مبل را هم خاموش کرد.

تشنه ام بود. داغ بودم. احساس سبکی شراب سفید با سنگینی دو آبجو سیستمم را ریخته بود به هم.  دلم باز هم شراب می خواست. خیلی آروم لبام رو بوسید. متوجه بوی شراب نشدم. این بار من سرم رو جلو بردم و لب های نازک و قلمی اش رو بوسیدم. بدن هر دوی ما گرم بود.

معمولاً عاشق عشقبازی ام. همیشه آرزو به دل می موندم که کاش می شد ساعت ها فقط  ببوسم و لمس بشم و در آغوش بگیرم. اما با احسان نمی دانم چرا عجله داشتم مرا بکشاند به سمت اتاق خوابش.

جلوی در اتاق خوابش خم شد و دیدم یک شاخه گل از روی زمین برداشت رو به من ایستاد. کمی بیش از طاقت من مکث کرد. گفت:« سحر، هیچ زنی دستپخت مرا نخورده. این گل، من هستم. گلی که هیچ زنی هنوز نبوئیده «

نمی دانم احساس مستی بود یا شاخه گل یا حالت معصومانه صورت احسان که توی اون لحظه پر از ترس بود. هر چه بود یخ کردم. احسان دستم را نگرفته بود فرش زمین شده بودم.

مرا به درون اتاق خواب برد و روی تخت نشستم. جلویم ایستاده بود. دست ها به سینه. محجوب و خجول…

گفتم: « مگه می شه؟ تو با این همه دون ژوان بازی هات! اینها رو از کجا یاد گرفتی؟ امکان نداره. من تو رو نمی بخشم.  این رفتارت درست نیست. داری به شعور من بی احترامی می کنی»

متوجه شدم که دارم کمی بلند حرف می زنم. سکوت کردم. سکوتی که توام شد با گریه…  دوباره به احسان که همانطور عین مجسمه دست به سینه ایستاده بود کردم و گفتم: من که ادا در نیاوردم. خودم خوشم اومد. خودم پیشنهاد دادم. خودم درخواست بوسه کردم. آخه چرا بر می گردی این حرف رو می زنی؟

احسان تکان نخورد. همانطور که ایستاده بود سرش را بلند کرد و گفت: « تو هر چه می خواهی فکر کن ولی من باکره ام. من همه زندگی بزرگسالی ام فقط پیش خودم تمرین کردم برای  اینکه فقط اگر خواسته شدم عکس العمل نشون بدم. این یک عهد قدیمی با خودم هست.  هیچ کس تا حالا من رو نخواسته بود. من باکره ام»

اتاق خوابش تاریک بود. از جایم بلند شدم. مغزم کار نمی کرد. همه این اتفاقات بیش از حد سریع بود. چشمانم را بستم و گفتم بیا جلو»

 

 

 

 

 

Written By
More from سعید

پختنِ غذای افغانی

قرار شد دوستانم را دوباره به شام دعوت کنم. مثل همیشه دو...
بیشتر بخوان