تفسیر هگل از بد شدن روزگار

در طول تاریخ تمدن بشر دوره های سیاه و مخوفی وجود داشت که هیچ امیدی به ادامه بقای نسل انسان نبود. برای فیلسوف آلمانی هگل، قرن ۱۹ نیز به همان اندازه سیاه و ناهنجار بود. او در یکی از آثارش، شیوه ای از نگاه به تاریخ را تفسیر می کند که به بشر اجازه می دهد بدی ها و خوبی ها را در یک مسیر طولانی ارزیابی کند.

تفسیر هگل به بشر کمک می کند بفهمد چرا «پیشرفـت» و بهتر شدن اوضاع عمومی بشر، قرار نیست به صورت مستقیم و همیشه رو به بهبود باشد.

هگل می گوید در هر دوره که صلح و پیشرفت خودنمایی کند بلافاصله دوران سیاهی و نکبت ایجاد می شود که در برخورد با ایده و وضعیت جدید قرار می گیرد. این درهم آمیزی به ناگزیر، امکان تصحیح و یافتن ایده و پیشرفت جدید را فراهم می کند.

او می گوید اگر به طول تاریخ تمدن بشر بنگریم انگار هر بار چند قدم به جلو برمی داریم و واکنش آن، بازگشت محافظه کارانه به سنت ها و ایده های قدیمی تر است. افراط در این دوره سیاه و مقابله با آن، دوباره فرصت و مهارت جدید به بشر می دهد تا باز چند قدم جدید در راه پیشرفت بردارد.

به نظر هگل، در دوره طلایی تمدن یونان، ایده آزادی فردی در ذهن بشر به ثمر نشست ولی چون انضباط و سازماندهی اش را نادیده گرفتند قادر به نگهداری ایده اولیه نشدند. با تسلط ایرانی ها، که از قدرت انضباط و سازماندهی برخوردار بودند ایده آزادی فردی یونانی توسعه عملی نیافت. ایده ایجاد شده در یونان در ترکیب با تجربه بد ولی لازم انضباط و دیسیپلین ایرانی، چندین قرن بعد در امپراطوری رم، به ایده ترکیبی جدید رسید که میل به آزادی فردی و انضباط را توامان در خود داشت.

در دوره خود هگل، اشرافیت، سلطنت و مذهب در اروپا توسط انقلاب فرانسه مورد هجوم قرار گرفت. اما خود این آشوب افراطی، جای خود را به یک دیکتاتور نظامی به نام ناپلئون داد. چهل سال سلطنت خشن او در ادامه باعث شد در ترکیب دو افراط چپ و راست، زمینه های شکل گیری  قانون اساسی متعادل در غرب ایجاد شود.

در عصر روشنگری قرن ۱۷ و ۱۸ میلادی انسان غربی به شکل آشکاری ایده «منطق» و استدلال را اصل قرار داد. اصرار برای یافتن منطق و دلیل در هر کاری، آنقدر زیادی تاکید شد که اندیشمندان غربی را به سمت دل سپردن به احساس، سوق داد و مکتب رمانتیسیسم در همه اروپا نضج گرفت. بعد وقتی احساسات و دل سپردن به خواسته های قلبی و بها دادن به تخیل و عاطفه به افراط رسید باعث شد که «واقعگرایی» ایجاد شود.

هگل پیشرفت مداوم را در تاریخ بشر می بیند ولی آن را نتیجه افراط در خوبی ها و بدی ها می داند. به نظر او افراط ها، واکنش های سالم و ضروری برای یافتن و ایجاد ایده ای بهتر و جدید می باشد.

از نظر هگل، دوران سیاه در تمدن بشری، پایان تحول اجتماعی بشر نیست. بر اساس دیالکتیک هگل، حتما مشکلات و ضایعات بسیار غیرانسانی در دوران سیاه تمدنی شکل می گیرند ولی به همان اندازه، مسیر اصلاحات جدیدتر ایجاد می شود و …

 

Hegel Knew There Would Be Days Like These

http://www.thebookoflife.org/hegel-knew-there-would-be-days-like-these/

More from ونداد زمانی

میزانتروپ کیست؟

میزانتروپی نوعی نگاه بدبینابه به زندگی اجتماعی بشر است . یک میزانتروپ...
بیشتر بخوان