تنگنا

محمدیار کفش‌هایش را از پا در آورد. شکر نم شده، کف پایش را به پیری انداخته بود. کوروش آرنجی به دم دنده‌اش کوبید و کفش‌های محمدیار افتاد. محمدیار گفت: می روم می روم شکایتت به ننه ام می دم. می روم می‌گویم چی تو کفش‌هام ریختی. به بابام. به کاکاهام.

کوروش گفت: برو یه دهدار بردار بیار. منم شهردار می یارم. محمدیار گفت: دشمنی کنی دشمنی نمی کنم، جنگ می کنم. کوروش گفت: چه فرقی می کند جنگ با دشمنی؟ محمدیار گفت: دشمنی از پسِ پشت است اما جنگ رودر رو. کوروش گفت: ما ده بالایم و آب سربالایی نمی یاد! بابای من شورا است. تو شهر آدم دارد. آدم شناس است. تو که داری پاپتی؟ به بابات بگو سنگلاخ تو راه ساخت مدرسه نیاندازد. می فهمی چی می گویم؟ مدرسه باید ده ما باشد. آب باران که سرازیری بیاید پی مدرسه فرسوده می شود.

محمدیار گفت: بابای من نمی گوید باید ده پایین باشد ما می گوییم باید بین دو ولایت باشد. روی خط. الان کجاست؟ آخر محله‌ی شما. چقدر چکمه باید پاره کنیم هشت ماه تو شلاب؟ کوروش گفت: مشکل خودتان است به ما دخلی ندارد. امشب شورا خانه ماست. به بابات بگو. محمدیار گفت: بابای من نیست. نمی آید. کوروش گفت: خبردادم. به جهنم.

محمدیار کفش‌هایش را به دو انگشت گرفت و راه افتاد. در راه کوروش به رفیق‌هایش یاد داده بود و مدام به او تنه می زدند و از او جلو می‌افتادند. کوروش نزد رفیقانش با جذبه بود و از عقب می آمد. محمدیار گفت: قلاده رفیق‌هات را بگیر. کوروش گفت: دهان خودت را افسار بزن حیوان. رفیق های کوروش روبرگرداندند. محمدیار ترسید. کوروش گفت: اختلاط می کنیم. و به محمدیار گفت: می بینی چطور شرطی‌شان کرده‌ام؟ ئیجور رفیق اند نه تو.

محمدیار گفت: تا وقتی حرف ساخت مدرسه نبود با من بودی. تو نامردی. نه اینکه نارفیقی کرده باشی نه. تو نارفیق بودی. بابات رفت شورا دنبه ات را گذاشتی بالا. کوروش گفت: تو لیاقت رفیق اسم و رسم دار نداشتی. محمدیار گفت: هاا مه لیاقت تو را نداشتم چون لیاقتم بیشتر از تو بود. کوروش چپاخی به زیر گوش او زد. گوش هایش تین تین صدا افتاد و هیاهوی رفیق های کوروش را نشنید.

کوروش کنار ایستاده بود و نخود کشمش می جوید و رفیق‌هایش بالای سر محمدیار را محاصره کرده بودند. یکی از آنها گفت: کفش‌هات تختش بلند شده. محمدیار گفت: می شورم می‌دم پینه دوز. کوروش گفت: نه نه. دو دست‌ها را در کفش او کرد و به سر و شانه او کوبید. رفیقانش محمدیار را از پا و دست گرفته بودند تا جم نخورد.

محمدیار زیر لت و پار گفت: تو زورت میاد کوروش تو زورت می آید. حرصت می آید. دلت دارد می ترکد. چون دیگر نمی توانی رفاقت مرا داشته باشی. از محبت من بی نصیبی. دماغ محمدیار گنبدی از خون ترکاند. محمدیار ادامه داد: هیچکدام هیچکدام هم کلامی من را با تو ندارند. یعنی بلدش نیستند. می بینی مثل خودت دست بزن دارند.

کوروش گفت: تویی که رفاقت مرا نداری. من به تو نخود کشمش می دادم. ننه‌ی من کله قند می داد به ننه ات. حرام خور. بابای من آب استخوان گوشت می فرستاد براتان. سر محمدیار زیر دست و پا گم شده بود و صدای بم اش ازشکاف میان لنگ‌های خاکی شده رفیق های کوروش بیرون می زد. محمدیار گفت: دو سال که جنگ مدرسه است و من از نخود کشمش و آب گوشت و کله قند نمردم اما تو گرسنه ‌ی کلامی. تو محبت من رو نداری. حرصت گرفته. عقت گرفته. کورش جلو شد و گفت: رهاش کنید. بگذارید نکُش بمیر به خانه برسد.
***
شب در خانه کوروش جلسه شورا بود. لامپ‌های حبابی روشن بود. بابای کوروش به حاضران گفت: این لامپ ها جرمنی اصل است و دست‌ها را روی کاسه‌ی زانویش نهاد. ننه محمدیار به سینه‌ی مجلس آمد و با نگاهش دنبال کوروش گشت. کوروش با سینی چای وارد شد. ننه محمدیار سینی چای را از دستش بیرون کشید. استکان ها سرازیر شد. ننه محمدیار با سینی به جان کوروش افتاد. بابای محمدیار با دست گرفته‌ی او وارد شد و گفت: محمدیار حرف بزن.

بابای کوروش گفت: شورا گرفته‌ایم. جلسه اولیا مربیان چرا راه انداخته ای؟ بابای محمدیار زد پسه کله پسرش و گفت: اقرار کن. محمدیار گفت: کاری نکردم اقرار کنم. اقرار را از مجرم می گیرند. بابای محمدیار باز دستی پس کله او خالی کرد و گفت: خودت را زدی به مردنی که ئیجور شدی. هر که رد شد یکی به پَسِت زد. رو کرد به حاضران و گفت: توله سگ من، خر و گاو است آیا حیوان بی زبان را می زنند؟ همه به پچ پچه افتادند.

بابای کوروش گفت: کوروش را از زیر دست زنت بکش بیرون تا دست رو زنت بلند نکردم. بعد هم بیا تو شورا بنشین. بابای کوروش گفت: من شورای تو را قبول ندارم. بچه‌ی گنگ از زبان را هم می برم شبانه روزی تو سری از شهری بخورد بهتر از خودی است.

محمدیار به سوی مادرش رفت و به هوای کشیدن چادر از سر او توانست کوروش را  از دست مادرش بیرون بکشاند. ننه محمدیار گفت: خودم را جلو صدپاره آدم زشت کردم که تو شمد از سرم بکشی؟ بابای کوروش گفت: دعوای دو تا توله را آوردی اینجا که چه؟ تو تکلیفت با شورا روشن کن و برو. بابای محمدیار گفت: تکلیفم روشن است. من دست بالا نمی کنم. شما پنش تا رای می خواستی که جور کردی. من مخالفم. مدرسه باید میان دو محله باشد. پس خانه‌ی خودت سیمان ریختی، بستر آماده کردی من چه دارم بگویم؟ هیچ. محمدیار را می برم شبانه روزی. بابای محمدیار گفت: خا مجلس تمام.

محمدیار ماه به ماه به ده می آمد و با کسی گَرد* نمی گرفت. کوروش دورادور او را می پایید و از دلتنگی او به تنگنا افتاده بود. سر برکه او را تنها گیر آورد. مشت به مشت در سینه اش خالی کرد. محمدیار بلدِ زدن نبود و نمی‌خواست از خود دفاع کند. کوروش آخرین مشت را منحرف ساخت و به دیوار برکه کوبید. سرش را روی سینه ی شل و ورز ندیده ی محمدیار گذاشت و گریست، گفت: من یکی زدم تو دو تا بزن. بزن. من دماغت مشک خون کردم تو چشمم مشک آّب.

محمدیار گفت: تو مرا جلو آنها کم کردی. کوروش گفت: تو خرد نشدی من خرد شدم. از خودم کم شدم. تو بزرگ بودی و من خودم را بزرگ می دیدم. بزرگ بینی است که خُرد شدن می آورد نه بزرگ بودن.

گرد نگرفتن: همصحبت کسی نشدن.

More from نائله یوسفی

تنگنا

محمدیار کفش‌هایش را از پا در آورد. شکر نم شده، کف پایش...
بیشتر بخوان