چه چشم هایی داشت

محکم از میله های مترو چسبیده بودم. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشد. «ایستگاه بعدی تئاترشهر» باید پیاده میشدم. حالم خوب نبود حالت تهوع داشتم میخواستم بالا بیارم. تپش قلب گرفته بودم  و صدای قلبم رو می‌شنیدم.

به محض اینکه در باز شد پریدم بیرون و بسرعت خودم و به خیابون رسوندم نفس عمیق کشیدم ریه هام و پر از هوای پایتخت کردم. رهگذرها از کنارم بسرعت رد می‌شدند.به گوشی ام نگاه کردم هنوز دوساعت وقت دارم. کجا برم؟ سرم هم درد گرفته بود از بس که سیگارکشیده بودم.

کامم تلخ بود. چای تنها کسی بود که می‌تونست این لحظه هامو خوب بفهمه و درک کنه! دم غروب بود آفتاب دیگه رمقی براش نمونده بود، رنگ پریده و زرد بود.

از کنار سالن های نمایش و مغازه های لوکس رد می‌شدم. خودم رو تو چهارچوب شیشه های بزرگ میدیدم. قامت خمیده و قیافه عبوس کت و شلوار مشکی با پیراهن سیاه! انگار سوغات شهرمون روی تنم یادگارشو گذاشته!

بالاخره توی یکی از کوچه ها وارد یه کافه شدم کوچیک بود اما واقعا زیبا و رومانتیک بود. فضای بسیار شاعرانه ای داشت نیمه تاریک بود و دلنشین. اونطرفتر دو مرد جوان با موهای بلند و عجیب غریب که ساک مخصوص گیتار کنارشون بود نشسته بودند و خیلی آروم صحبت می‌کردند. یه زن و مرد جوون هم طرف شیشه‌ی رو به خیابون درگوش هم، پچ پچ می‌کردند.

یه خانوم میانسال هم سمت راست من تنها نشسته بود! حدودا ۴۵ساله بود ولی خیلی سرحال… تا روی صندلی ام نشستم مرد جوان و لاغری با عینک بزرگی که تمام پهنای صورتشو پوشونده بود خیلی مودبانه و با احترام فراوان نزدیکم شد. اسپرسو تنها انتخاب من بود رفت! آهنگ خارجی عجیبی پخش میشد. یهو دلم گرفت دستهام و روی پیشونی ام گذاشتم و روی میز خم شدم. چقدر سوزناک می‌خوند. نمی‌فهمیدم که چی می‌خوند انگار بندبند وجودم رو از هم جدا می‌کرد با اون نوای محزونش!

غرق در افکار مشوش خودم شدم. به عزیزی که از دست داده بودم. فکر می‌کردم به اینکه چقدر راحت آدما می میرند، به اینکه ای کاش این اتفاقات پیش نمی اومد!

نمیدونم کی قهوه مو خوردم کی اشک هام سرازیر شد، عینکم رو برداشتم چشمهام رو پاک کردم. ناگهان سنگینی نگاه یه نفر رو حس کردم. همون خانوم تنها بود، مستقیم به من زل زده بود به چشمام که ازش دزدیدم. به کنج دیگه ای خیره شدم. اما مگه می‌شد. خدا میدونه چند دقیقه بوده بهم نگاه میکرد!

دوباره برگشتم دیدم همچنان نگاهم می‌کنه، دلمو زدم به دریا و منم نگاش کردم. چه چشمهایی داشت. ما با چشمها و نگاهامون با لغزش مردمک های سیاه و عسلی حرف می‌زدیم. به جرات می‌تونم قسم بخورم شاید چهار پنج دقیقه ای فقط نگاه بود و هیچ! یهو بلند شد ترسیدم، سرم و پایین انداختم. بطرفم نزدیک شد اومد کنارم ایستاد.

سرم رو بالا گرفتم، دوباره همون چشمها، یهو به سمتم خم شد و پیشونیم رو بوسید. دستی به سرم و به موهام کشید. چه بوی خوبی میداد. نفسم به شماره افتاد. این سینه تحمل این هیجان رو نداره! با انگشتای ظریف و نازکش، چونه ام رو بالا گرفت و دوباره همون نگاه سوزنده رو از فاصله چند سانتی متری دیدم.

سکوت بود و سکوت. دست و پام می‌لرزید. لبخندی روی لبهاش نشست! ساکش و روی شونش انداخت و رفت! بدون هیچ حرف و کلامی. صدای تق تق کفشهاش که داشت ازم دور میشد رو هنوز یادمه!

ما دیگه هیچوقت همدیگه رو ندیدیم برای لحظه ای من یه فرشته دیدم بشکل یه آدم. نمی‌دونم واقعا چی بود و چرا این کار رو کرد؟ بعد از چند دقیقه بخودم اومدم حس کردم که همه دیدند و دارند منو نگاه می‌کنند. داغ شده بودم به اینور و اونورم نگاه کردم، نه! همه به کار خودشون مشغول بودند. هیچکس حواسش به من نبود. حساب کتاب کردم و اومدم بیرون! اون بیرون هیچکس نبود بجز صدای بوق ماشینها و عابرهای رونده و موزیک ضعیفی که از دور بگوش میرسید…

 

امیر کبیر در فیسبوک

@Amir_nameh

More from امیر کبیر

خانه‌ایی که پدرم برایم می ساخت

تازه جنگ تموم شده بود. پدر قطعه زمینی وسط بیابون خریده بود...
بیشتر بخوان