مزاحمت خیابانی زنان، برای ما تفریح بود

233687_455

سایت شبنویس گزارشی از شکوائیه های یک دختر توریست تایلندی درج کرد. توریستی که بعد از سفر به 32 کشور جهان، با شوق و ذوق فراوان وارد ایران شده بود. روزهای اقامت این دختر توریست، متاسفانه همراه بود با انگشت به سمت بدنش دراز کردن و نیشگون گرفتن و انواع مزاحمت های جنسی  …

این دختر نوشته است : «اغلب ایرانی ها به من گفته اند این نوع رفتارها به خاطر توریست بودن و تنها بودن و تایلندی بودن من است وگرنه این نوع اعمال در ایران رسم نیست»

من به عنوان یک ایرانی، اینطور فکر نمی کنم چون به همه می توانم دروغ بگویم ولی به خودم نه… من از جمله افرادی بودم که در سنین بین 14 تا 17 سالگی، در بازارهای شلوغ شهر، درون تاکسی و اتوبوس و هر جای ممکن، خودم را به بدن زنان و دختران می مالیدم. راستش را بخواهید این کار بخشی از تفریح ثابت من و دوستانم و خیلی از همسن و سال هایم در دوره نوجوانی بوده است.

وقتی که در نوشته توریست تایلندی به این جمله رسیدم که « به شدت ترسیده بودم و حالت تهوع داشتم و کمی نشستم. از شدت گریه و اشک می لرزیدم » به یادم آمد که درست به همین دلیل و با دیدن زجر و توهینی که بر یک دختر دبیرستانی متحمل شده بود از رفتار وقیح جنسی که فکر می کردم نوعی بازی یا سرگرمی است برای همیشه دست کشیدم.

در یک بعدازظهر گرم تابستانی ما 3 دوست سال سوم دبیرستان در درون بازار یک محله غریبه به قول خودمان گشت می زدیم تا موردی پیدا شود که خودمان را بمالیم. جمعیت از شدت گرما به بازار سرپوشیده سنتی هجوم اورده بودند و خلاصه کیف ما کوک بود. حسابش از دست مان در رفته بود که چند بار بازار را دور زده بودیم.

ولی در یک از آن موقعیت ها متوجه دختری شدیم که درون یک پس کوچه، کنار در مغازه لوازم فنی فروشی ایستاده بود.هم چادری بود و هم می شد فهمید که لباس معمولی دختر دبیرستانی ها را نیز زیر چادر پوشیده است. شلوار لی و کفشش داد می زد که می توانیم به او نزدیک شویم! او البته متوجه ما نشده بود چون تمام مدت چشمش به سمت درون مغازه بود.

ما از غفلت او استفاده کردیم و خیلی به او نزدیک شدیم و خودمان را تقریبا به او چسباندیم. دختر بیچاره هیچ چیز نگفت فقط فرصت پیدا کرد چادرش را دور خودش حفاظ کند و رویش را هم به سمت ویترین مغازه کرد. ما کوتاه نیامدیم و بدن مان را به اوچسباندیم. نرمی بدنش را بفهمی نفهمی حس کردم که یک مرد درشت هیکل با سرعت به سمت ما نزدیک شد. مشتهایی که پرت کرده بود به من نخورد ولی مثل برق به هر طرف فرار کردیم.

من یک لحظه سرم را برگردانده بودم که دیم دختر بی نوا چنان سیلی محکمی از پدرش خورد که تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد.

سه خیابان بالاتر، نزدیکی های محله خودم کنار پله های یک قصابی نشستم. وقتی دیدم دوستانم در دیدرس نیستند مثل یک بچه 3 ساله برای آن دختر گریه کردم. که احتمالا همسن خودم بود. برای لحظات وقیحی که هرگز فراموش نخواهد کرد …

 

ترجمه گزارش دختر توریست در شبنویس

گروه فیسبوکی در ایران می بینمت

گزارشی در باره افزایش مزاحمت های خیابانی

 

مرد روز در تلگرام

More from سعید داورپناه

آیا با از دست رفتن حافظه، هویت هم می‌میرد؟

مقاله‌ایی که در پیش رو دارید خلاصه‌ایی است از نوشته عصب شناس...
بیشتر بخوان