افسردگی واکنشی است عاقلانه به مشکلات دنیای دیوانه

Illustration by John Holcroftوارد محل کار می شوی و مدیر بخش از تو می خواهد که به دفترش بروی، مدیر با قیافه متاثر و شرمگین به تو می گوید که امروز آخرین روز همکاری تو با شرکت است و بهتر است هر چه زودتر به جمع آوری وسایل شخصی‌ات از محل کار بپردازی. پریشان و گنگ، شام سردی را بدون اشتها می‌خوری، حوالی چهار صبح از خواب می‌پری و می‌بینی که بدون اختیار به سقف خیره شدی! چهره نامطبوع مدیر بخشی که در آن کار‌ می‌کردی از ذهنت بیرون نمی‌رود.

تنها چاره‌ای که به شدت رایج است کمک گرفتن از داروهای تجویز شده توسط روانپزشکان است. فرمول ساده‌ای در ذهن بشر معاصر حک کرده‌اند که داروهای ضد افسردگی کمبودِ «سراتونین» را در مغز جبران می‌کنند و بسیاری از دوستان و آشنایان و حتی اقوامت این داروها را خورده‌اند و شهادت می‌دهند که حال‌شان خوب شده است.

ترغیب همه‌جانبه‌ای از طریق تبلیغات صورت می‌گیرد که به مردم می‌گوید داروهای ضد افسردگی حلال همه مشکلات و دغدغه‌های انسانی است. داروهایی که می‌توان از آن برای از بین بردن هر درد و مشکلی از خجالت گرفته تا مشکلات ناشی از دست دادن کار استفاده کرد.

دکتران روانپزشک نیز این روزها داروهای ضد افسردگی را برای مشکلاتی نظیر «بد غذایی»، «شوک روحی» و حتی برای مبارزه با بیماری «دائم‌الخمری» مریضان خود تجویز می‌کنند. کتاب «کارخانه غم‌‌سازی»، نوشته دکتر گری گرینبرگ از نمونه‌ اعتراضاتی هستند که متخصصین علوم پزشکی از روند مصرف بی‌رویه داروهای ضد افسردگی دارند.

این کتاب با نثری روان، نگاهی به تاریخچه داروسازی مدرن می‌اندازد. دکتر گرینبرگ آمار رسمی موسسات پزشگی آمریکا در باره‌ی وجود ۱۷ میلیون مریض افسرده را خنده‌دار می‌داند. او معتقد است که بدون شک ۱۷ میلیون نفر آدم افسرده در آمریکا وجود دارد، ولی افسردگی بیشتر آدم‌ها فقط یک واکنش عاقلانه است به مشکلات دنیای دیوانه.

دکتر گرینبرگ به طور کلی معتقد است که لقب «بیماری» دادن به غصه‌ها، یاس و  ناامیدی مردم؛ یک دروغ بزرگ است. به نظراو اغلب درمان‌های دارویی و رفتاری موجود در آمریکا، حول یک نیت اصلی استوار هستند. هدف و نیتی که با اصرار تمام تاکید کند که عیبی در سیستم زندگی وجود ندارد و اگر هم مشکلی هست باید آن‌ را در انسان‌ها و امراض‌شان جست‌وجو و سپس درمان کرد.

در پایان ذکر این نکته مهم ضرری است که که بخش قابل توجهی ار داروهای تجویز شده برای بیماری های روحی و روانی ضروری و حیاتی است و نگرانی و انتقاد نویسنده به خاطر استفاده فراگیر و بی رویه آن است.

 

ترجمه بخشی از مقاله
Louis Menand , Head Case, Can psychiatry be a science?
http://www.newyorker.com/magazine/2010/03/01/head-case-2

More from سعید داورپناه

عکاسِ پانک ها

Derek Ridgers  دهها سال است که عکاسی می کند. تخصصش در گرفتن...
بیشتر بخوان
  • فرهاد

    مشکل واقعی این است که ما انسانها دوست داریم همه چیز را ساده سازی کنیم و به همین دلیل هر چیزی را سیاه یا سفید می بینیم یک روز یکی میگه قرص های ضد افسردگی مثل طلا با ارزش هستئد و روز دیگه یکی مثل دکتر گرینبرگ می گه همه اینها یه دروغ بزرگه البته کسانی هم هستند مثل معدودی از شرکتهای دارویی و عده کمی از پزشکان که بر اساس منافعشون روی این موج ها سوار میشن ولی حقیقت این است که نه این درسته نه اون در واقع نمیشه انسان و درونش رو از شرایط بیرونی و سیستم زندگیش جدا کرد بلکه همه اینها مثل یک سیستم بزرگ بر هم تأثیر گذار هستند و هر کدام باعث تغییری در دیگری می شود و باید به هر کدام خاکستری نگاه کرد نه سیاه یا سفید . حرف دکتر گرینبرگ مبنی بر اینکه افسردگی پاسخ عاقلانه انسان به مشکلات دنیای دیوانه است تا حدی درست است ولی این حرف وقتی کاملأ درست می شود که کلمه عاقلانه را از آن حذف کنیم در واقع افسردگی پاسخ نه چندان عاقلانه انسان به مشکلات دنیای دیوانه است و عمومأ و اکثرأ در دنیای واقعی انسان می تواند با اتخاذ راهکارهای دیگری و تغییر افکار و باورهایش تا حدی شرایط را تغییر دهد که اگر چه ممکن است خوب و ایده ال نباشد ولی از فرو رفتن به دام افسردگی بسیار بهتر است و البته همون شرایط بیرونی هم هست که انسان را باورمند به موضوعاتی بار میاورد که زمینه ساز افسردگی در انسان می شود . کتاب سفری به همراه نقشه گنج رو بخونید

    • شهروز

      احتمالاً منظور مقاله از عبارت «عاقلانه» این بوده که چنین پاسخی به طور طبیعی رخ می‌دهد و ناشی از بیمار بودن ذهن انسان‌ها نیست.

  • شيرين

    شايد هم هر دوي اين ديدگاه ها درست هستند، ولي هركدام در زمان خودشان، همه ما ميدانيم كه انسان هر روز يك نگاه با يك رنگ جديد ميافريند، هميشه در پي توجيه هاي جديدتر است و زندگي را در اين تغييرات ميشناسد.
    چاي سياه يك روز مفيد براي سلامتي و يك روز مضر شناخته مي شود ، مساله اصلي از ديدگاه من اين نيست كه اين چاي بالاخره واقعا مفيد است يا مضر، بلكه فكر به انجام كار مفيد در آن لحظه مساله اصلي است.
    سالها پيش اين گفته كه به حال خود باشيد، افسردگي شما طبيعيست، نگراني بشري كه سالها از روي ناچاري بحال خود بود را رفع نميكرد.
    ولي امروز اين دستور به حال خود باشيد براي انسان خسته از داروهاي شيميايي بسيار خوش خوراك است.

  • افسانه

    کاملا درسته یه جورایی با بیماری در نظر گرفتن غم و خستگی از فشار های زندگی پس یعنی انسانها باید مثل آدم آهنی باشن تا هیچ وقت با وجود مشکلات دچار یاس و نا امیدی نشن . یا با دارو از اونا یه آدمه محکمو بی تفاوت بسازن … فکر کنم این دیدگاه روانشناسی ریشه تو مذهب داشته باشه چون مذهبه که جهان هستی رو بی عیب و نقص میدونه .

  • بهار پرتو

    با سلام،
    من بهار پرتو هستم، رواندرمانگر ساکن شهر تورنتوی کانادا. با احترام به نظر نویسنده محترم، باید عرض کنم که غم و ناراحتی مثل سایر احساسات انسانی بسیار طبیعی و سالم است. ترسیدن از این احساسات و تلاش برای فرار کردن از تجربه غم، غصه و سوگ به بار آن ها می افزاید. بنابر این توصیه همیشگی ما سپری کردن دوره طبیعی غم و سوگواری است. در مثال ذکر شده، فرد شغل خود را از دست داده است و بسیار طبیعی است که دوره سوگواری این از دست دادن را بگذراند، اما «افسردگی» با تعریف بالینی آن، با غم و سوگواری طبیعی بسیار متفاوت است وبه هیچ وجه واکنشی طبیعی به وضع موجود نیست، بلکه دقیقا یک «بیماری» است. اگر این فرد بعد از این تجربه به اختلال افسردگی مبتلا شود به این معنا است که دیگر به سختی قادر خواهد بود حتی بعد از گذار از دوران سوگواری، بلند شود و به دنبال شغل جدیدی بگردد، او آنقدر ناامید و درمانده خواهد بود که کار و زندگی او به علت این مشکل مختل و به همین خاطر اوضاع روانی و اوضاع زندگی او روز به روز بدتر خواهد شد.
    و برخلاف نظر نویسنده محترم، اتفاقا تنها چاره ی درمان کمک گرفتن از داروهای روانپزشکی نیست، بلکه خط اول درمان افسردگی رواندرمانی است و نه دارودرمانی. از دارودرمانی بهتر است در موارد شدیدتر و در مواردی که رواندرمانی به تنهایی کمک کننده نیست استفاده شود. در مثال بالا باید دید که دلایل روانشناختی دچار شدن این فرد به افسردگی چیست، چرا که افراد بسیاری شغل خود را از دست می دهند و اگرچه همه ی آن ها از این بابت ناراحت می شوند، اما پس از طی شدن این دوره ناراحتی بلند می شوند وعلی رغم سختی آن، کم کم دوباره به زندگی باز می گردند، اما اینکه از دست دادن این شغل عملا این فرد را فلج کرده است، قطعا دلایل روانشناختی مهمی دارد. باید دید تجربه های زندگی، این فرد را به چه باورهای ناسازگاری در مورد خودش و دنیا رسانده است؟ آیا او فردی کم عزت نفس است؟ آیا از دست دادن آن شغل را به معنای بی ارزش بودن و بی عرضه بودن خود تلقی می کند؟ آیا از کودکی به او آموزش داده شده که کار تنها ارزش های مهم زندگی هستند و شکست او در این حوزه به معنای نابودی و بی ارزشی کامل او است؟ آیا خود را فردی بی کفایت می داند که دیگر هیچ کس او را استخدام نخواهد کرد؟ آیا آن قدر به خود باور ندارد که می تواند دوباره بلند شود و زندگی خود را بسازد؟ و آیا…
    تمام این موارد است که در رواندرمانی مورد ارزیابی و درمان قرار می گیرند و استفاده از کمک های تخصصی در این موارد بسیار ضروری هستند. خواهش جدی من است که در بخش «روانشناسی» از منتشر کردن متون غیرتخصصی و ایده های شخصی خودداری کنید. اعتراض به افزایش بی رویه استفاده از داروهای ضدافسردگی با طبیعی و حتی عاقلانه خواندن «بیماری افسردگی» بسیار متفاوت است. اگر مخاطبی که این متن را می خواند به افسردگی مبتلا باشد و به علت خواندن این مطلب از مراجعه به متخصصین خودداری کند، عملا زندگی او به سمت نابودی خواهد رفت و همین طور احتمال خودکشی که در مورد بیماری افسردگی بسیار بالا است. بسیار ممنون از توجه شما!