ایران دوست داشتنی ترین سرطانی است که میشود گرفت

هوس کرده ام از ایران بنویسم. از جایی که توی پاسپورتم ثبت شده به عنوان «وطن» … ایران برای من یک درد لذت بخش مازوخیستی هست. یک درد عمیق چند لایه از دلتنگی ها. در واقع فکر کنم سال های آخر ایران بودن، من را معتاد کرده است به درد دیدن و درد کشیدن.

مثلا من دلتنگم که ببینم سر میدون آزادی ترافیک شده چون ده دوازده تا ماشین صف کشیده اند تا یک زن را سوار کنند. و بعد تا یک هفته فکر کنم به یک شباهت مسخره. به اینکه آن ماشین ها گرسنه پستان های آن زن هستند و آن زن گرسنه نان شب.

ایران برای من چشمهای دختری به اسم «ش» بود که به سادگی مرا دوست میداشت و من با سادگی وحشتناکی لبانش را بوسیدم و گفتم باید بروم.

ایران پشت شلاق خورده نحیف دوستم « ج» بود که مست کرده بود و گیر افتاده بود … ایران برای من روحیه خشن اما هنوز دخترانه «ف» بود که غیرت برادرها و پدر مریضش او را هم مریض کرده بود.

ایران برای من حسرت معصومانه خواهرم « ف» بود به دیدن خیابان های تهران در شب، چون شبها باید قبل از ساعت ۹ بر میگشت خانه.

ایران برای من ترس بود. ترس از خیلی چیزها. ترس از راه رفتن با دوست دخترت توی خیابان. ترس از زیاد شدن اجاره خانه. ترس مداوم از گرانی و نخواستن های اجباری. ترس از بیکاری.

یا مثلا ترسی شیرین از دعوا کردن با سرباز نیرو انتظامی که میخواست نصرت ۸ ساله را به جرم فروختن آدامس دستگیر کند.

ایران برای من جایی بود مثل «مجموعه یاسر» که بچه های خیابانی بی سرپرست یا فراری را جمع میکردند میبردند آنجا تا آن تو یکی پیدا شود بهشان تجاوز کند. و بعد آنها بفهمند که باید بشوند خفاش شب. 

ایران برای من نگاه پر حسرت پسر افغان بود به مانتو تنگ خواهرم و غرغر های نژاد پرستانه زیر لب مادرم. گفتم مادر. ایران برای من، پیر شدن مادرم بود از سر بیکار شدن پدر و پیر شدن پدر به خاطر کار کردن مادر.

بله. ایران دوست داشتنی ترین سرطانی است که میشود گرفت. ریشه می دواند توی زندگیت. توی عمیق ترین افکارت. توی خواب هایت. توی آرزوهایت. آنقدر که فراموش کردنش یعنی دردناکترین اتفاق زندگی.

ایران برای من وطن نیست. کشور نیست. خانه نیست. سیاست و کورش کبیر و هویت نیست. ایران آرام بخش ترین دردی است که من تجربه کرده ام. من به درد معتادم. من به ایران معتادم.




از وبلاگ ساحل غربی