قصه عشق جواهر و خدایار

یک عصر پاییزی در میانه دهه هفتاد که خونه مادربزرگم بودم گفت حاضر شو بریم یک سر به دخترخاله ام بزنیم دخترخاله اش چندسالی بود که شوهرش درگذشته بود.

در راه مادربزرگ داستان زندگی دخترخاله اش جواهر رو تعریف کرد. دختری زیبا با موها و دستانی حنابسته که کارش کمک به چرای گوسفندان در بیرون ده بود.

در یکی از این چراها گرگی حمله میکنه و جواهر با چوبدستی سعی در دور کردن گرگ داشته اما صدای گرگ باعث آمدن گرگ دیگری هم میشه، داشت ناامید می شد که مرد جوانی از راه میرسه و با سنگ و کلوخ گرگها رو دور میکنه اون مردجوان کارگر راه آهن سراسری بوده که از کنار ده میگذشته. اسم مرد خدایار بود.

کارگر میگه اگر میشه هروقتی که گوسفندان رو میارید برای من روزانه نان و سرشیر یا پنیر از ده بیارید و پولش رو میدم. جواهر هرروز با شوق و ذوق آراسته میکرده نان و پنیر یا ماست و سرشیری به بقچه میگذاشته و میرفته زیر درختی که با خدایار وعده ای داشته، تا اینکه اهالی ده میفهمند و برادر و پدر جواهر میریزن سر خدایار و حسابی کتکش میزنن و دیگه غدغن میکنن که دختر برای چرای گوسفندان بره.

جواهرخانم که عشق خدایار در دلش شعله میکشیده هر روز مینشسته روی بام و به اون درخت بیرون ده خیره میشده. بعد از مدتی فامیل خدایار میان برای خواستگاری.

خدایار که منتقل شده بوده دست زنشو میگیره و میان به تهران. زندگی عاشقانه و مختصر و ساکت شون شاید از دید بسیاری کسل کننده به نظر میومده. اما ۳۰ سال با هم بودند تا اینکه خدایار فوت میکنه.

با مادربزرگ رسیدیم. یک خونه نقلی بود. جواهرخانم در رو باز کرد. خیلی آراسته بود جلوی موهای حنابسته اش از زیر روسری بیرون بود شانه شده با پیرهن دامنی یک سره که گلهایی ریز داشت. پوستی سفید و درخشان و چشمانی میشی و زلال و حلقه ای بر دست.

مادربزرگم گفت که داستان تو و خدایار رو میگفتم. چشمانش نمناک شد و گفت من هنوز منتظرشم و موقع گفتن این حرفها زل زده بود به عکس خدایار.

برای من توی اون سن و سال این حرفها و احساسات خیلی دور بود انگار یک قصه خیلی سنتی میومد اما حالا و با این تجربه میدونم مفاهیمی مثل عشق، سالخوردگی و تنهایی مفاهیمی است که همیشه و همه جای زمین تکرار میشه.

وقتی از خونه اش بیرون اومدیم برگها به زردی میزد پاییز با همه وجود آمده بود . با مادربزرگ گام برمیداشتم و دستانش رو محکم گرفته بودم. میدونستم این هم بهاری است برای من که آنچنان طولی نخواهد کشید.

ماه بعد خبر آمد که خدایار به دیدار جواهر آمده همونطور آراسته و حنابسته زیر درخت بیرون ده با سفره ای پهن از نان و پنیر.

More from امید حنیف

عروسی به یاد ماندنی

یکی از دایی هایم به واسطه مادرم، از محل ما زن گرفت...
بیشتر بخوان