تصمیمی که هر مرد باید در زندگی بگیرد

مرد ۵۷ ساله هستم و واقعا کودکی و نوجوانی ناراحت کننده ایی داشتم. پسر بزرگ خانواده ایی بودم که بخش بیشتر زندگی شان در فقر گذشت.

تنبیه و کتک خوردن جزو برنامه های روزانه ام بود. پدرم از کاری که پیدا نمی کرد وقتی به خانه برمی گشت زورش به پسر ۶ ساله اش می رسید. مادرم خستگی و بی احترامی که از پدرم دریافت می کرد را هر عصر با پس گردنی زدن و تهدید و تحقیر من جبران می کرد.

از ۱۶ سالگی ترک تحصیل کردم. دهها شغل در طول سال های جوانی عوض کردم. دوباره به مدرسه برگشتم و در تمام این مدت یک جمله امیدوارکننده یا تشویق کننده از هیچکس نشنیدم.

تا حوالی ۳۰ سالگی آدم ناراحتی بودم. نفرت و بی اعتمادی به آدمها تنها حس اصلی زندگی ام بود. وقتی محبت نبینی محبت نشان نمی دهی. بلد نیستی.

تنها قصد زندگی ام درست شدن وضع مالی ام بود. تعیمرکار مجرب کولر مغازه ها بودم و خیلی دقت می کردم ببینم بازاری ها چطور پول می سازند.

هنوز ۳۵ سالم نشده بود که یاد گرفتم محصولات کشاورزی یا وارداتی را خودم بخرم و با کامیون به بازار شهر خودم برسانم. در شروع چندین بار ورشکسته شدم و دوباره برگشتم به کار تعمیر کولر و باز دوباره رفتم سراغ خرید و فروش.

تنها شانس زندگی ام یافتن یک همسر خوب بود. زنی که آروم بزرگ شده بود و عشق و محبت خانواده دیده بود و آماده انتقال همه این خوبی ها به یکی بود که دوستش داشت.

آدم خوشبختی هستم چون یاد گرفتم گذشته را برای همیشه پشت سر بگذارم و هر چه که بر سرم آمد را ببخشم. به نظر من یک مرد اگر نتواند گذشته را پشت سر بگذارد شانس های زندگی هم به کارش نمی آید.

زندگی همیشه سخت خواهد بود. ضمانتی در هیچ برنامه و نقشه ایی نیست. حتی تلاش و همت هم گاهی هیچکاره می شود. اما از وقتی ناراحتی و اذیت مربوط به گذشته ام را از دوشم برداشتم توانستم برای مشکلات روزمره آماده تر و سبکتر باشم.



Written By
More from ناشناس
ماجرای قرنطینه روزانه خانواده دو کارمند بیکار شده
من و همسرم به همراه پسر و دخترم رسما یک هفته قبل...
Read More