صدای سگه دیگه، صدای آدمیزاد که نیس

تو یکی از محله های پایین تهرون اونوقتا که جوون تر بودم کار میکردیم. از همون اولین روز گاهی صدای ضغیف پارس یه سگ میومد ولی هیچکس براش مهم نبود و به نظر عادی میومد! دو سه روز گذشت و همچنان ناله این سگ قطع نشد!

تقریبا وسطهای کوچه یه خرابه خیلی بزرگ و قدیمی بود که صدا از اونجا میومد، از بالای ساختمون که نگاه میکردی میشد محوطه و اتاقکهای ویران شده و سقف آوار شده بعضی از اتاق های این خونه عتیقه رو ببینی! هر روز که میگذشت صدای پارس سگ، ضعیف تر و جیگر سوزتر میشد دیگه واقعا بجای پارس زوزه می کشید و من از شنیدنش تنم می لرزید.

به اوستام گفتم صدای سگه اذیتم میکنه! شاید بلایی سرش اومده، بریم پیداش کنیم؟ نگاه عاقل اندرسفیهی بهم کرد و گفت دیوونه شدی! اینجا پر از سگهای ولگرده که بعضیاشون، زخمی زیلی میشن! صدای سگهِ دیگه پسر، صدای آدمیزاد که نیس، بی خیال، بچسب به کار خودت!

اما تصمیم رو گرفته بودم! ظهر وقت نهار، رفتم و از کوتاه ترین قسمت دیوار خرابه، پریدم داخل محوطه! از شانس گند من، هیچ صدایی نمیومد و پارس سگ کاملا قطع شده بود، نمیدونستم چکار کنم برگردم برم یا همونجا بمونم. خیلی آروم، داخل یکی از اتاقکها شدم و منتظر موندم بلکه فرجی بشه!

چند دقیقه طول نکشید که صدای زوزه سگ بلند شد! دنبال صدا رفتم، پشت ساختمون خرابه، یه زیر زمین بود که جلوی در چوبی اش، یه کم خرت و پرت ریخته شده بود، به زحمت همه رو کنار زدم رفتم تو. حالا صدا واضح و کاملا نزدیک بود، همه جا تقریبا تاریک بود و بوی تعفن و نا، حالم رو بهم میزد! چشمام که به تاریکی عادت کرد سایه یه سگ تکیده که به یک میله بزرگ، قفل و زنجیر شده بود رو توی یه گودی دیدم!

با دیدنم شروع به جنب و جوش کردن و سر و صدا کرد، از بس ضعیف و بی جون شده بود روی پاش زیاد نمی تونست بند بشه! بیشرفا، حیوون زبون بسته رو همینجوری به امون خدا ول کرده بودند. یه مقدار آب لجن توی یه استامبولی زنگ زده بود و یه مقدار هم نون خشک کپک زده اونطرفتر افتاده بود! هر کاری کردم نتونستم قفل و زنجیر رو باز کنم.

به ناچار برگشتم و با قسم و آیه اوستامو با تجهیزات کامل و یه مقدار آب و غذا برداشتم بردمشون به همون زیر زمین! بالاخره بعد از یه مدت کلنجار رفتن با قفل و زنجیر، موفق شدیم بازش کنیم و سگ بدبخت و از زیر زمین بیرون بکشیم! چند روزی که اونجا بودم مرتب بهش می رسیدم و تر و خشکش میکردم، روزی که خواستیم بریم دادمش به یه پیرمرد که تو همون محله، تنها زندگی میکرد کلی خوشحال شد از اینکه یه همدم پیدا کرده.

More from امیر کبیر

شرمندگی و بدبختی از در و دیوار روی پدرها می‌بارد

لابلای این فاجعه اقتصادی که کشور را احاطه کرده، سونامی وازکتومی در...
بیشتر بخوان