پذیرایی سرد

دبستان بودم. یک ظهر جمعه گرم در اواخر بهار بود. پدر و مادرم ده بودند. ما بچه ها با مادر بزرگ در شهر مانده بودیم تا مدرسه ها تمام شوند. امتحانات ثلث سوم بود و درس و مشق زیاد.

آنروز پسر عمه ام از شهرشان آمده بود خانه ما. وضع عمه ام حسابی خوب بود. آپارتمان و ماشین داشتند. پسر عمه ام هم برای خودش ماشین داشت. پسر عمه ام از ما بیست سالی بزرگتر بود. دیگه داشت به سی صبح بخیر میگفت.

پسرعمه در شهر ما عاشق دختری شده بود و کار داشت به نامزدی میرسید.  او  ماهی چند بار به دختره سر میزد، ولی هیچوقت خانه ما نمی آمد. آنروز ظاهرا دختره گرفتار بود و پسر عمه مجبور بود تا عصر برای دیدنش صبر کند. برای همین به بهانه دیدن مادر بزرگ به خانه ما آمده بود.

هوا حسابی گرم بود. ما بچه ها کتاب و دفترمان را روی زمین پهن کرده و مشغول آماده شدن برای امتحان بودیم. در خانه ما از کولر و پنکه و میز و صندلی خبری نبود. مادر بزرگم توی اون گرما زیر لحافش رفته بود و از کمر درد ناله میکرد. پسر عمه هم گوشه اتاق، روی زمین نشسته بود و از گرما عرق میریخت.

هیچکس باهاش حرف نمیزد. یعنی حرفی باهم نداشتیم. ما که بچه بودیم. مادربزرگم هم حال خوشی نداشت. پسر عمه از گرما کلافه شده بود. یکی از کتابهای ما را برداشت و شروع به باد زدن خودش کرد. هنوز تا عصر وقت زیادی مانده بود.

کم کم حواس پسر عمه به یخچالی که در کنج اتاق بود جلب شد. در آن گرما میوه یا شربت خنک حسابی می چسبید. پسر عمه به ما و به یخچال نگاه میکرد. انگار منتظر یک پذیرایی خنک بود. از مادر بزرگم که امیدی نداشت. بیشتر منتظر بود درس ما تمام شود تا شاید یادمان بیافتد مهمان داریم. ولی ما هم هر کدام گوشه ای روی زمین ولو شده و درسمان را میخواندیم.

کاسه صبرش لبریز شد. شاید احساس کرد باید خودش دست به کار شود. بالاخره خانه داییش بود، حق داشت. برای مدتی دوباره به یخچال خیره شد. تصمیمش را گرفت. بلند شد و به آرامی به طرف یخچال رفت. به مادر بزرگم نگاهی کرد و گفت «مادر بزرگ، با اجازه شما» در یخچال را باز کرد. برای لحظه ای خشکش زد. بعد به آرامی در یخچال را بست، کفشهایش را پوشید، خداحافظی مختصری کرد و رفت. توی یخچال جز یک کاسه بزرگ یخ چیزی نبود.

هوا گرمتر شده بود. ما همچنان مشغول درس بودیم. مادربزرگم زیر لحاف ناله می کرد.

Written By
More from کیوان

نمی دانستم بلوغ یعنی چه؟

شاید تنها گله ای که به پد رو مادرم دارم این باشد...
بیشتر بخوان