عشقم الان کجاست

Painting by Ania Hobson

آخرین بار که مهناز رو دیدم نگاهش سرد بود. عین اینکه من رو اصلا نمی شناسه. طوری سرش رو از من برگردوند انگار یه مرد غریبه ام و دارم برای اولین بار به گردن لطیف و سفیدش خیره میشم. آخه چطور ممکنه؟ مگه من همون ناصر نبودم که می گفت حس من و جان منی.

این همون ناصر بود که با دیدن من، قلبش مثل یه گنجشک می تپید. مگه همیشه آروم زمزمه نمی کرد هرگز اذیتت نمی کنم. پس چرا اینقدر عوض شده؟ این یعنی همون ناصرِ هست که توی بغلم گریه می کرد و تا صبح دستام روی سینه اش بود تا بخوابه.

این نمی تونه مهناز باشه. یه روح پریشان و سرگردان رفته تو جلدش. اصلا لباس پوشیدنش فرق کرده. تمام این دو سالی که با هم بودیم یکبار هم لباس براق نپوشیده بود.

آدمها اینقدر عوض میشن یا وقتی عاشق یکی میشیم فقط اون چیزی رو می بینیم که دل مون می خواد؟ این مهنازِ پر سر و صدا دیگه کیه؟ من عاشق سکوتش بودم. توی هر جمعی بودیم  بدون اینکه لازم باشه خودش رو مرکز توجه قرار بده همه رو جلب خودش می کرد.

دو سال تمام ناصر همه زندگی ام بود. همه وقت مون رو با هم می گذروندیم. چطور متوجه نشدم که آدم خودخواهی هست. چرا ندیدم این جنبه های شخصیتش رو؟

ناصر هیچوقت از روی ظاهر آدمها قضاوت نمی کرد. چرا حالا اینطوری به لباسم نگاه می کنه. چی توی سرش می گذره که من  توی اون دو سال نتونستم تشخیص بدم. اون آدم کی بود؟

شاید هم، نمی خواهیم بپذیریم آدمها عوض میشن. یعنی همه زوجها طوری تغییر می کنند که نتونند دیگه همدیگه رو تحمل کنند یا اینکه ما بدشانس بودیم.

Art by Brendan Monroe

Written By
More from ناشناس

پدرم یتیم بود و ما نمی‌دانستیم

من پدر موفقی داشتم. افسر شهربانی بود. قهرمان کشتی شهرش بود. شم...
بیشتر بخوان