دکتر قلابی

طرح از منوچهر زارع

داشتم روی شیشه های طبقه سیزدهم کار می‌کردم. هوا دیگه داشت تاریک می‌شد. دندونپزشک کنار پنجره مطبش تو همون طبقه ایستاده بود و پشت هم سیگار می‌کشید. نیم ساعت منتظر موندم اما بیخیال نمی‌شد. کابل رو شل کردم و رفتم پایین و تو فاصله دو متری، دقیقاً سمت راستش متوقف شدم و صداش زدم:«دکتر جون نمیخوای بری تو بذاری شیشه رو تمیز کنم؟ باید برم، آخر وقته»

گفت:«نصف یه بسته رو کشیدم ببین»
ته پاکت سیگارو نشونم داد.
گفتم:«واسه دندونپزشکا بده دهنشون بو سیگار بده»
گفت:«مزدت روزی چقدره؟ همکار نمی‌خوای؟»
خندم گرفت:«نه دکترجون، ما رو قبلاً سوزوندی، همون دفعه قبل که اومدم پیشت واسه عصب کشی»
یه چند لحظه سرشو انداخت پایین بعد بدون اینکه نگاهم کنه گفت:«داغونم پسر»
خنده ام شدیدتر شد:«چرا اونوخت؟»

فکر کردم شوخی می‌کنه ولی با بغض گفت:«من تو کار و کاسبی همیشه شکست خوردم، تو حرفه ام، تو رابطه های عاشقانه ام، حتی تو کار خلاف و کلاهبرداری. توی هر چی که بگی من ریدم و خرابکاری کردم»
گفتم:«مثلاً تو چاه وا کنی تا حالا کار کردی؟ یه چی میگیا دکتر!»

چشماشو باز کرد گفت: «آره آره اتفاقاً جوونیام چاه واکنی کردم. از سربازی که اومدم یه مغازه زدم تو خیابون قزوین که ننم کمک کرد اجاره ش کنم. یه خط رند هم گرفته بودم. با دم و تشکیلات تخلیه چاه. فنر و پمپ و این کثافت کاریا. جان خودت خوب درمیاوردم. اما از توی رقبا یکی کینه ای شد. اومد در مغازم و شیشه ها رو آورد پایین. خودمم گرفت به کتک، دنده ها و مچ دستامو شکوند. طرف مامور شهرداری بود. یه هفته بعد مغازم رو پلمپ کرد» از این کارا و بدبیاری ها

یه کم جامو تغییر دادم رفتم سمتش. ازش یه نخ سیگار خواستم و اونم طبق معمول داد. تو چشماش نگاه کردم. یه غمی داشت که دلمو نمی‌سوزوند. با این حال انگار واقعا جدی می‌گفت همه اینارو. گفتم: «دکتر جون بهت نمی‌خوره. ولی حالا هر چی که بوده گذشته. الان اینجا که مطب زدی کارت که بدک نیست»

گفت:«بدتر از این نمیشه، چند سال وردست دندونپزشک بودم. بعدش این مطب رو اجاره کردم با تمام وسایل اما همش با قرض. پونصد میلیون زیر قرضم. تو سه هفته اخیر دو تا مشتری داشتم. بقیه که میان و میرن همه شاکی ان و مریضای قبلی. یکیشون هم دندونش چرک کرده زده هم گوشش کر شده و هم استخونش گندیده، داره میمیره. همین الان خانواده‌اش حکم جلبم رو گرفتن بیان اینجا»

خواستم اون لحظه یه کم الکی دلداریش بدم ولی هنوز دهن باز نکرده بودم که زنگ مطبش رو زدن. رنگ صورتش پرید. سیگارشو انداخت و دست کشید به لباسش. گفت فکر کنم ماموره. گفتم:«هیچ نترس هل نشو، بیمه دکتری مگه نداری؟»
گفت: «اون واسه دکترای واقعیه. طرف به فنا رفته، مرده! منو حتماً میندازن زندون»

اونایی که پشت در بودن انگار به در لگد می‌زدن. داشت می‌رفت سمت در. که گفتم: «فدای سرت. اگه بردنت حبس و این مطب و همه چیزت رو از دست دادی بازم بدون پیش ما یه جای خالی برات هست این بالا. می‌تونی بیای با ما کار کنی و باز از صفر شروع کنی.» دکتر چشماش برق زد. انگار واقعاً امیدوار شد. رفت در رو جدی جدی باز کنه که من دست انداختم پنجره رو بستم و شروع کردم به پاک کردن آخرین پنجره امروز.

 

آدرس تلگرام موچهر زارع

 

More from منوچهر زارع

قصه «صحرای تاتارها» برای آنها که منتظر معجزه هستند

داستان « صحرای تاتارها» در باره مردی است به نام «جووانی دروگو»...
بیشتر بخوان