داستان‌های ممنوع – شکستن روزه جنسی


از همون لحظه اول که دیدمش گفتم باید به چنگش بیارم. توی یه مهمونی بودیم. اکثر آدم ها مجرد آمده بودند به جز صاحبخونه و یکی دو تای دیگه. از همون اول برای من انگار دختر دیگه ای تو مهمونی نبود جز لیندا.

خندون بود. با موی کوتاه قرمز.  قدش کوتاه بود ولی اونقدر ظریف و خوش اندام بود که نشون نمی داد. کفش پاشنه دار هم نپوشیده بود. دامنش یه ذره بالای زانو بود و اصلاً هم تلاش نمی کرد خودش رو جمع کنه یا ادا در بیاره و بپوشونه.

همه رو می شناخت. فکر می کردم از من جوونتره ولی بعداً فهمیدم راحت ۷ سال از من بزرگتره. تنها اومده بود ولی دوست پسرش که نزدیک یک سال بود به هم زده بودند هم با دوست جدیدش تو مهمونی بود. انگار نه انگار. شاد بود و بگو و بخند.

حواسش پیش همه بود و از همون اول به نگاه من روی خوش نشون داد. عین اینکه که بگه آره ببین منو. به خاطر بسپار. نمی دونم که سرش گرم دیگرون بود یا داشت ناز می کرد ولی گاهی از من و نگاهم غافل می شد و بعد از مثلاً ۱۰ دقیقه دوباره می اومد تو نخ من…

ً من از اول مهمونی اونجا بودم و به صاحبخونه مثلا کمک می کردم و راحت بودم با همه… دومین باری که از کنارم گذشت گفت برام درینک درست نمی کنی؟ من هم سریع برگشتم گفتم می خواستم بیشتر بشناسمت تا بفهمم چی دوست داری.

برگشت گفت اوه! می خواهی منو سورپرایز کنی؟ باشه. صبر می کنم… ولی حالا یه آبجو بده تا ببینم چه می کنی. هر دو به هم لبخند زدیم. یه ذره طولانی تر از حد عادی.

یه پیراهن آستین کوتاه با گل های خیلی ریز متمایل به سبز و نارنجی پوشیده بود. پوست صورتش رو انگار با فیلتر عکاسی رتوش کرده باشند. اصلاً فکر نمی کردم بیشتر از ۲۵ سال داشته باشه. بازوهاش یه ذره ورزیده بود ولی مثل پر کاه بود تو راه رفتن

هی به خودم نهیب می زدم که آروم باش. خوره… اینقد نگاش نکن. آب دهنتو جمع کن. دختر باهوشیه. می فهمه چهار ماه که سکس نداشتی.

مخلوط یک نصفه استکان جین و و یه ذره آب لیمو تازه و آب میوه نارگیل رو با هم قاطی کردم و گرفتمش تو دستم و بردمش بالا که ترکیبش رو توی گیلاس ببینم. یهویی به فکرم رسید یه ذره مایع شکولات بریزم توش. دوباره نگاش کردم و وقتی متوجه شدم که حواسش به من هست رفتم طرف یخچال و دو سه تکه یخ ریختم توش.

حدسم درست بود که باهوشه. سریع از کنار دو نفری که با هم  حرف می زدند فاصله گرفت و به بهونه گذاشتن قوطی خالی آبجو اومد طرف پیشخون آشپزخونه.

مارگریتا رو گرفتم روبروش و گفتم حدس می زنم همون اندازه شیرینه که تو دوست داری. چشماش برق زد و گفت عجب! دیگه چی می تونی حدس بزنی از من؟ من هم برگشتم گفتم حالا نوبت توئه؟ و مارگریتا رو دادم دستش. وقتی دستش رو دراز کرد که بگیره یه خالکوبی خیلی ریز پشت بازوش خودش رو نشون داد.

چشمامون قفل شده بود به همدیگه. نمی دونم بقیه نگاه می کردند یا نه ولی لیندا خیلی صریح با شیطنت تمام برگشت گفت من هم حدس می زنم سه ماه میشه که سکس نداشتی.

جا خوردم ولی نمی دونم چرا خیلی راحت بودم و واقعیتی که گفت توی صورتم به صورت یه عمل تحقیر کننده خودش رو بروز نداد. بعضی وقت ها زمین و زمان میان توی کار آدم که اتفاقی که دوست داری بیفته صورت بگیره.

خیلی با غرور و طلبکارانه گفتم یه ماه کم گفتی. از دیروز شده چهار ماه… آخه من توی این قضیه یه ذره وسواس دارم. باید یکی صدام کنه تا روزه جنسی ام بشکنه.

چشماش یه چرخ سریع رو جزئیات صورتم زد و گشتی هم زد روی هیکلم. بفهمی نفهمی جا خورد. شاید هم جلوی خودش رو گرفت که اون چیزی که اول به ذهنش رسیده بود رو نگه. برای بار دوم یه ذره مارگریتاشو نوشید و گفت. فقط همین رو بلدی درست کنی؟

نمی دونم چه ام شده بود. تیز و بز جواب های خوشگل به ذهنم می رسید. تو چشمش نگاه کردم و با لبخند گفتم. باید بیشتر بشناسمت. توی حالت های دیگه ببینمت تا یه مشروب دیگه برات بسازم.

داشتم کیف می کردم از جوابم و تکیلایی که دستم بود رو رفتم بالا. این سومین شاتم بود ولی هنوز حتی گرم هم نشده بودم. لیندا یه دفعه خودش رو کشوند طرف من. صورتش رو آورد جلو، مثل موقعی که یکی می خواد یواشکی پچ پچ کنه. اونقدر نزدیک شد روبرو به من که تماس بدنش و پستون سمت چپی اش رو روی سینه خودم حس کردم.

دوست داری قبل از اینکه چهار ماه بشه روزه تو بشکنی؟ چشماش منتظر بود وقتی حرفش تموم شد. دهنم وا موند. دیگه اون حس قدرتمند و شارپ رو نداشتم. هیچی به ذهنم نرسید که بگم. مات بودم و حالا تماس هر دو پستونش از زیر پیراهن سبک و نازکش رو می فهمیدم.

لیندا به چنگم آورد. به جای اینکه شکار کنم شکار شدم. توی همون حالت نزدیک به صورتم گفت من هم چهار ماه میشه که اینقدر به یه نفر نزدیک نشده بودم. برو یه تکیلای دیگه درست کن و بیا بالا. بعد راحت رفت طرف دوستم که میزبان خونه بود و یه چیزایی بهش گفت و یکی دو جمله بین شون رد و بدل شد. دیدم میزبان داره به من نگاه می کنه. یه چیزی بین سرزنش و حسادت و یه ذره شیطنت تو صورتش تشعشع می شد… نمی دونست چی شده. من هم نمی دونستم.

لیندا خیلی آروم و طبیعی از پله ها بالا رفت. گیلاس خالی مارگریتا رو وقتی روی سکوی کنار پله می گذاشت من تکیلای دوم رو توی دستم گرفتم و حین بالا رفتن از پله ها سر کشیدم و گذاشتمش کنار گیلاس لیندا.

Image Source pixabay.com

Written By
More from Saeed

داستان‌های ممنوع – علیرضا توی تاریکی سینما، برام خدا شد

هر موقع می دیدیم همدیگه رو با این قول می اومد که...
بیشتر بخوان