من خوشبختم، خوشبخت، همین و تمام – 2

33jrck1

مریم خانم زن اصغر شکری، هفت ماهه آبستن است، در حالیکه دو پسر 7 و 5 ساله به نامهای محمد و فرامرز و یک دختر سه ساله به اسم فریده دارد. پسرهایش در حالِ بازی در کوچه با بچه‌های همسایه هستند؛ دخترش هم در یکی از اتاقها خواب است؛ خودش هم تا نیم ساعت پیش در خانه زری خانم بود و با پری خانم و شهرزاد خانم، سبزی پاک میکرد و میگفت و میخندید.

مریم الان آمده است خانه خودش؛ تا چند ساعت دیگر سر و کله اصغر آقا (شوهرش) پیدا می شود. شوهر مریم همیشه وقتی به خانه میرسد، خیلی خسته است و زیاد فرصت صحبت با او را پیدا نمیکند؛ صبح‌ها، کله‌ی سحر میرود درب مغازه را باز میکند و تا شب، دنبال رزق و روزی حلال برای او و بچه هاست.

 پسرها می‌آیند داخل خانه، صورت جفت شان را دم حوض می شوید؛ النگوهای طلایی و براق، در دستش جرینگ جرینگ صدا می کنند. با لحنی ملایم می گوید:« ممد، ورپریده دوباره که لباست را کثیف کردی؛ بدو برو از داخل یک پیراهن نو و تمیز بیار؛ فریده را بیدار نکنی!» مریم شلوار ِ پسر دومش فرامرز را می تکاند؛ لبهایش را بهم فشار می دهد: «دوباره زمین خوردی؟» پسربچه سرش را به علامت پاسخ مثبت تکان می دهد. دست می کشد روی زانوهای فرامرز :«مواظب باش مادر،قربونت برم الهی» و یک ماچ آبدار به گونه‌اش میزند.

 محمد بر می گردد به سمت مادرش. مریم پیراهن کثیفش را در میاورد و با پیراهن تمیز عوض می کند. مریم از لای موهایش، شانه‌ایی که موهایش را نگه داشته بیرون می کشد، موهایش باز میشود و میریزد دور صورتش، شانه را زیر شیر آب می گیرد.

 تند تند موهای محمد و بعد موهای فرامرز را با شانه خیس مرتب می کند. با محبت نگاهشان میکند. بعد می رود تا برایپسرانش شیرینی و شیر بیاورد. از داخل خانه، یک ظرف شیرینی نخودچی که اول هفته درست کرده است را در یک بشقاب می چیند و با دو لیوان شیر در سینی میاورد و میگذارد جلوی بچه‌ها.

می رود داخل اتاق لباس آبی با گلهای ریز طلایی را از گنجه لباسهایش در میاورد؛ لباسش را عوض میکند.رژلب قرمز 24 ساعته را که مادرشوهرش از سفر سوریه برایش آورده ، از کشوی کنار کمد در میاورد؛ آیینه کوچک را میگیرد دستش؛ محکم میمالد روی لبهایش؛ سرخ سرخ میشود، جعبه سرمه‌اش را در میاورد؛ در چشمهایش سرمه میکشد.

 موهای فرفری‌اش را سفت شانه میکشد! مرتب میکند، در دلش میگوید:« کاش میشد زری خانم را صدا بزنم یک توک‌پا بیاید موهایم را ببافد! اصغر از موهای صاف خوشش میآید. میداند زری خانم الان تنها نیست و رستم خان حتماً از کار برگشته است. دلش آه میکشد و آرزوی همیشگی در دلش پررنگ میشود: «کاش موهایم صاف بود!»

گاه گاه صدای جیغ و داد بچه‌ها از ایوان بلند میشود. صدای زنگ در خانه بلند میشود، چادر رنگی نازک قهوه‌ای را میاندازد، تند تند قدم برمیدارد. با لبخند درب را باز میکند و میگوید:«سلام» در دستهای اصغرآقا دو پاکت میوه و یک بسته باقلوای یزدی است؛میخندد، میخواهد پاکتها را از دست اصغر بگیرد؛ نمیدهد؛ اشاره میکند به شکم برآمده‌اش:«برای بچه خوب نیست!» با خنده و ناز برای اصغر پشت چشم نازک میکند :«کاش خاطرِ مرا هم اندازه بچه‌ات میخواستی!»

 اصغر میخندد؛ سیبیلهای کلفتش تکان میخورد؛ چشمهایش میدرخشد؛ با شیطنت میگوید:«میخواهم» بچه ها سلام میکنند، اصغر جواب میدهد، پاکت میوه را میگذارد روی فرش ایوان؛ کفشهایش را در میاورد؛ مینشیند روی فرش، دست میکشد روی سرشان، می آیند به نوبت در آغوش پدرشان مینشینند.

مریم می نشیند کنارشان و نگاهشان میکند، اصغر آقا دستش را میگذارد روی شکم مریم، زیر چشمی اشاره میکند، ابروهای کلفت پرپشتش درهم گره میخورند؛ آرام میگوید:«خوشگل کردی!» مریم لبهایش را آرام گاز میگیرد:« وای خاک به سرم اصغرآقا! جلوی بچه‌ها» بلند میشود و چادرش را از سر برمیدارد؛ میرود داخل آشپزخانه؛ کتری را میگذارد روی اجاق؛ یاد حرف مادر جانش می افتد که همیشه نصیحتش میکرد:«مرد که خسته خانه میاید چای به دلش میچسبد؛ راه عزیز شدن خودت را با یک چایی هموار کن!»

چند دقیقه بعد بچه‌ها و شوهرش هم به داخل می‌آیند، اصغر کتش را آویزان میکند، پاکتهای میوه و باقلوا را میاورد میگذارد داخل اشپزخانه؛ با آن صدای مجکم مردانه‌اش میگوید:«شام کی آماده میشه زن؟» همانطور که چایی را دم میکند،میگوید:«نیم ساعت دیگه! امروز مغازه چه خبر بود؟»دست میکند لای موهای ژولیده‌اش :«شکر خدا اوضاع رزق خوب بود»

زمان میگذرد؛ غذا اماده میشود؛ مریم چابک و سبکبال سفره را می‌اندازد، کنار بچه‌ها می نشیند؛ یک لقمه خودش میخورد و دو لقمه دهن بچه‌ها میگذارد. غذا تمام میشود؛ همه سیر میشوند؛ سفره را جمع میکند؛ ساعت 10 شده است؛ اصغر آقا میرود رختخواب بچه ها را میاندازد.

اصغر آقا بلوزش را درآورده است؛ خوابیده روی تشک؛ مثل خرس میماند؛ سیاه سوخته و پشمالو! چشمهای اصغر درخشش و شوق خاصی دارد؛ مریم چراغ را خاموش میکند و کنارش میخوابد و آرام در آغوش همسرش جای میگیرد؛ اگرچه اصغر بوی عرق میدهد اما آغوشش امنیت دارد، مریم به خواب میرود بی‌آنکه دغدغه‌ی خاصی داشته باشد.

اصغر مرد است و قهرمان زندگی او! برای هر شکمی که زاییده؛ پنج النگو به النگوهایش اضافه کرده است؛ النگوهایش در آن تاریکی بازهم میدرخشد. روزی که شوهرش فهمید دوباره آبستن است باصدای مردانه‌اش آرام در گوشش گفت:« باز هم برایت النگو میخرم»

او زن خوب، سفید و کمی تپل است و این برای اصغرآقا که از زنهای لاغر و سبزه خیلی خوشش نمی آید، مزیت بزرگی است! مطمئن است که شوهرش هر تصمیمی بگیرد درست و عاقلانه است؛ نمیداند دخل و خرج خانه چقدر میشود و چقدر اضافه میآید؛ نمیداند از کجا پول فراهم و چگونه خرج میشود؟

 وقتی اصغر عصبانی میشود مریم با تمام وجود می ترسد و گریه میکند! همیشه سعی دارد تا آنجا که ممکن است به حرف شوهرش گوش کند،چون ایمان دارد که هرچه باشد، خیر و صلاحش را بیشتر از خودش می داند.

اصغر تا به امروز فقط یکبار دست روی او بلند کرده است؛ مریم ماجرا را اینطور برای زری خانم تعریف کرد:«گفته بود بی اجازه نرو منزل مادرت، اما رفتم! اشتباه کردم و رفتم، غرورش جریحه دار شده بود.»

اگرچه مریم در نظر خودش و دیگران تمام معیارهای خوشبختی را داراست اما گاهی دلش میگیرد؛ گاهی دوست دارد که پرنده باشد؛ بی‌هوا و سبکبال به هرکجا که خواست پر بکشد، گاهی دلش تنهایی و انزوا می خواهد، بعضی اوقات احساس میکند که یک حفره‌ی خالی در قلبش است که هیچ چیزی آن را پر نمیکند او میداند که اینها احساسات و افکاری مزاحم و پریشان است، او با خودش همیشه تکرار میکند که:« من خوشبختم! خوشبخت! همین و تمام»

بخش پایانی

داستان اول

 سورملینا زند

More from سورملینا زند

من خوشبختم، خوشبخت، همین و تمام -1

«نازنین شریفی» مهندس برق و کارمند رسمی یکی از شرکتهای معتبر در...
بیشتر بخوان
  • مینو صمدخانی

    عالی بود به قدری ظریف و زیبا به قسمت اول پیوند خورده است که فقط لفظ عالی را میتوانم مثال بزنم.در ضمن مقدمه قسمت اول شما هم  مزین این داستان عالی شده است.کشمکش زن ایرانی بین سنت و مدرنیزه و در نهایت حفره خالی که در قلبش پدیدار میشود.من به نویسنده با ذکاوت این دو قسمت تبریک میگویم از شما ممنونم.حظ کردم از اشاعه این طرز فکر

  • Samad

    از نویسنده ممنونم. در این نوشته هم مثل قسمت اول لحظات خوبی وجود داشت

  • marderooz

    دوست دقیق و نکته سنج عزیز صمد خیلی ممنونیم که به خاطر انتقاد خودتان از مقدمه  ما برای داستان، امکان بحث و کنکاش بیشتر در داستان را فراهم کردید. مقدمتا عرض  شود که قصد ما همسنگ نشان دادن قدرت بی نظیر همینگوی با متن همکار عزیز ما نبوده است. اشاره ما به ذات کلیِ  یک شیوه ابراز است که خانم زند به عنوان یک تمهید تکنیکی  تلاش کرده است استفاده نماید.
    اصمد عزیز، بهای اصلی در نوک کوی یخ نویسی  همیشه به کوتاه نویسی و خلق جملات زیر 5 کلمه ایی نیست که مثلا ریموند کاروز تبحر ان را داشته است.
    در همان مثال « تپه هایی همچون فیل خاکستری»، زن و مرد توریسیت درون یک مشروب فروشی کنار ایستگاه قطار نشسته اند و منتظر … در تمام طول داستان هر دو شخصیت به اشکال گوناگون از عملی حرف می زنند که با هم توافق ندارند و ان حامله شدن و سقط جنین زن است.  اشاره و کنایه از هر دری زده می شود و فضای حسی پر تنشی را بین شان مهیا می کند که اساس ان همان حرف نگفته اولی است. اگر زیاد قیاس را مع الفارق نگیریم تنش کمابیش مشابهی در  داستان خانم زند ( از طریق کشمکش درونی دو شخصیت زن) وجود دارد. هر دوی شان با وجود تطبیق کامل با شرائط کنونی شان، از موقعیت خود راضی نیستند. به نظر ما متن خانم سورملینا زند، رندی و زیرکی را ارائه کرده است که می توان به حرمت ایجاد فضای بحث و   مطرح کردن سبک ها و تمهیدات ادبی، آن را به سبک و تکنیک مربوطه نسبتِ نسبی داد. در تمام طول داستان دو بخشه خانم زند، صحبت و تعریف و تصویر کردن دو زندکی خوشبخت ِ زنانه، حجم اصلی داستان را در بر می گیرد ولی…تشکر دوباره

  • مجله مرد روز

    دوست دقیق و نکته سنج عزیز صمد، خیلی ممنونیم که به خاطر انتقاد خودتان از مقدمه مابرای داستان، امکان بحث و کنکاش بیشتر را فراهم کردید. مقدمتا عرض شود که قصد ما همسنگ نشان دادن قدرت بی نظیر همینگوی با متن همکار عزیز ما نبوده است. اشاره ما به ذات کلیِ  یک شیوه ابراز است که خانم زند به عنوان یک تمهید تکنیکی  تلاش کرده است استفاده نماید.
    صمد عزیز، بهای اصلی در نوک کوی یخ نویسی  همیشه به کوتاه نویسی و خلق جملات زیر 5 کلمه ایی نیست که مثلا ریموند کاروز تبحر ان را داشته است.
    در همان مثال « تپه هایی همچون فیل خاکستری»، زن و مرد توریست درون یک مشروب فروشی کنار ایستگاه قطار نشسته اند و منتظر … در تمام طول داستان هر دو شخصیت به اشکال گوناگون از عملی حرف می زنند که با هم توافق ندارند و ان حامله شدن و سقط جنین زن است.  اشاره و کنایه از هر دری زده می شود و فضای حسی پر تنشی را بین شان مهیا می کند که اساس ان همان حرف نگفته اولی ( عدم رضایت زن از سقط چنین)است. اگر زیاد قیاس را مع الفارق نگیریم تنش کمابیش مشابهی در  داستان خانم زند ( از طریق کشمکش درونی دو شخصیت زن) وجود دارد. هر دوی شان با وجود تطبیق کامل با شرائط کنونی شان، از موقعیت خود راضی نیستند. به نظر ما متن خانم سورملینا زند، رندی و زیرکی را ارائه کرده است که می توان به حرمت ایجاد فضای بحث و   مطرح کردن سبک ها و تمهیدات ادبی، آن را به سبک و تکنیک مربوطه نسبتِ نسبی داد. در تمام طول داستان دو بخشه خانم زند، صحبت و تعریف و تصویر کردن دو زندکی خوشبخت ِ زنانه، حجم اصلی داستان را در بر می گیرد ولی…تشکر دوباره

  • Pingback: من خوشبختم، خوشبخت، همین و تمام -1 | مجله مرد روز()

  • Ebrahim88

    ایشون نویسنده (به معنایِ داستان نویس) نسیتند و به احتمالِ زیاد، در آینده هم نخواهند شد. این بحث که اصولیه و حوصله ی ریز شدن سرِ مسائلِ جزئیِ متن رو ندارم. اما بیشترِ بحثِ من سرِ فهمِ مناسباتِ اجتماعیه: نویسنده محترم، نه تقی و زری و آقا رستم و چه میدونم این اسمایِ عجق وجقِ فیلم هایِ آبگوشتیِ قبل از انقلاب رو می شناسه و نه کلاً بچه هایِ پایینِ شهر و شهرستان هایِ سرزمینِ مفلوکمون رو؛ و نه مناسباتِ نوینشون اجتماعی-اقتصادیشون رو! استریوتایپ! دوکسا، عقیده ی رایجِ غلط، توهم در موردِ اقشارِ فرودست و… همه ی این مسائل تویِ این متن آدم رو تا حالتِ تهوع پیش میبره. عدمِ شناخت و وظیفه ی سختِ نوشتن در موردِ این اقشار که البته کارِ هر کسی هم نیست، یه جا جمع نمیشه! این کار از عهده ی امثالِ نویسنده ی داستانِ قبلیتون شاید بر بیاد و شاید هم نه -البته آقایِ سلیمی دو سه قسمتِ اولِ داستانشون فوق العاده بود و بعد ضعیف شد متأسفانه-؛ ولی در هر صورت نویسنده ی داستانِ فعلی باید شانسشون رو تویِ یه کارِ دیگه امتحان کنند.

    • marderooz

      ابراهیم عزیز تشکر از اینکه نظرتان را با ما سهیم شدید. بی شک این حق طبیعی و سلیقه ایی شما است که نوشه نویسنده را نپسندید اما اجازه دهید اشاره کنیم که عنوان کردن و حکم دادن در باره یک نویسنده که اصلا به درد نویسندگی نمی خورد و اینده ای هم در این کار ندارد در هیچ شیوه نقد، یک بحث اصولی ( آنطور که خودتان اعلام کردید) نیست. سپاسگزار توجه شما

    • مجله مرد روز

      ابراهیم عزیز تشکر از اینکه نظرتان را با ما سهیم شدید. بی شک این حق طبیعی و سلیقه ایی شما است که نوشته نویسنده را نپسندید اما اجازه دهید اشاره کنیم که حکم دادن در باره یک نویسنده که اصلا به درد نویسندگی نمی خورد و اینده ای هم در این کار ندارد در هیچ شیوه نقد، یک بحث اصولی ( آنطور که خودتان اعلام کردید) نیست. سپاسگزار توجه شما

  • Nilou

     هاه عالی بو هم اول هم دوم

  • Pingback: داستانی کوتاه در مجله مرد روز | سورملینا()

  • رها

    جفتش هم چرت و پرت بود دوتا دنیای متفاوت که اصلا زمانهاشون بهم نمیخورد انگار داستان دوم مال دهه 40 داستان اول مال دهه 90 واقعا اسم خودشو میزاره نویسنده یا چرت نویس

  • علی

    ایراد بزرگ این دو داستان، در مقایسه نا معقول بین دو زندگی از دو
    گونه مختلف است که نویسنده یا

    ایراد
    بزرگ این دو داستان، در مقایسه نا معقول بین دو
    زندگی از دو گونه مختلف است که نویسنده یا عامدانه و یا از روی جهل و نشناختن تنوع
    زندگی های موجود و ممکن، هر چند که ادعای مقایسه دارد ولی در عمل مشغول سرکوفت زدن
    و کوبیدن یک نوع از این زندگیهاست! اگر هدف مقایسه بود، نویسنده باید دو خانواده
    از یک نوع انتخاب می کرد، یا هر دو خانواده تحصیلکرده و یا هر دو خانواده بیسواد،
    چرا که خانواده های بیسواد یا کم سوادی هم داریم که علاوه بر اینکه تعداد فرزندان خود
    را کنترل می کنند، زن و شوهر یا به اجبار و یا به انتخاب خود هر دو کار می کنند و
    خانواده های تحصیلکرده ای هم داریم که هم فرزند دارند و هم به انتخاب خود فقط
    یکنفر از آنها کار می کنند. متاسفانه در مقایسه این داستان، زنی که خانه دار است
    متعلق به خانواده ای احتمالا بیسواد است توی آپارتمان زندگی نمی کند و زن برای باز
    کردن درب باید چادر سر کند و توی حیاط برود (جای شکرش باقیه مثل داستانهای
    فیلمفارسی 10 تا خانواده دور تا دور یک حیاط زندگی نمی کنند!) ،مذهبی هستند چون از
    عطر سوریه استفاده می کنند، نظافت بلد نیستند چون اصغر آقا بوی عرق بدن می دهد
    (اسمش هم اصغر است و مثلا کیوان نیست!)، مغازه دار بیسواد است، سیاه سوخته و مثل
    خرس پشمالوست، 5 تا بچه دارند، مریم با دوستاش شمال نمیره ولی در مراسم سبزی
    پاک کنی شرکت می کنه و بدون اجازه ی آقاشون خونه ی مادرش نمیره و …

    در مقایسه بین آدمها و خانواده ها و یا هر چیز دیگری،
    اینگونه تقسیم کردن سیاه و سفید و در نظر نگرفتن فضای خیلی بزرگ خاکستری موجود،
    نشان از دو چیز می تواند داشته باشد، یا ذهن نویسنده بسته است و خیلی کم سن است وتجربه
    اجتماعی زیادی ندارد و بین این دو انتخاب که در ذهن خودش سیاه یا سفید هستند،
    انتخاب دیگری وجود ندارد و یا عامدانه می خواهد یکی از انواع این زندگیها را سیاه
    و بد و غیر مدرن و به قولی بی کلاس نشان دهد.

    خانواده های تحصیلکرده و فهمیده زیادی وجود دارند که می
    توانند در آپارتمان و برج زندگی کنند ولی اصل اول و مهمترین بخش حیاتشان،
    خانه و زندگی و فرزندانشان هستند و کار در مرحله بعدی اولویتهایشان قرار می گیرد و
    معتقدند که انسانها بخاطر زندگی کردن، کار می کنند و بخاطر کار کردن زندگی نمی
    کنند، به همین خاطر با انتخاب خودشان عموما یکی مدیریت زندگی را با کمک گرفتن از
    دیگری بعهده می گیرد در عین حالیکه فعالیتهای اجتماعی خودش را هم دارد و می داند دخل و خرج خانه چقدر میشود و چقدر اضافه میآید؛ می داند از کجا
    پول فراهم و چگونه خرج میشود! و
    دیگری هم وظیفه تامین مخارج زندگی را عهده دار می شود. این داستان های مقایسه ای
    برای اینکه جهت دار نباشند و بتوانند بصورت حرفه ای و منصفانه دو نوع زندگی را
    بررسی کنند، نباید در چنین فضاهای متفاوتی اتفاق بیافتند.