علیخانی با دیگران فرق داشت

طرح از منوچهر زارع

نامش را درست به خاطر ندارم، اما فامیلش «علیخانی» بود. علیخانی های شهر ما اصالتا از روستاهای نزدیک «معدن زمستان یورت»هستند که انفجار سال پیش، تیتر اول اخبار روزنامه ها بود.

اما برخی از خانواده ها برای اینکه به شهر نزدیکتر باشند به روستاهای نزدیکتر کوچ کرده بودند و برخی که تواناتر بودند حتی به شهر آمده بودند. به طور کلی زندگی در روستا برای خانواده هایی که به تحصیل بچه هایشان اهمیت میدادند مشکل ساز بود.

روستاهای دوردست یا مدرسه نداشتند و یا اگر هم داشتند حداکثر تا کلاس پنجم. از آن به بعد می بایست به روستاهای نزدیکتر و یا شهر می آمدند. علیخانیِ کلاس ما از روستایی واقع در شرق شهر خودش را به مدرسه میرساند. قدش از همه ی بچه های کلاس بلندتر بود.

پیش از این چند پایه را مانده بود و آن سال هم دومین سالی بود که در آن پایه درس می‌خواند. به زحمت حرف میزد و حتی گاهی صداها را هم درست نمی‌شنید. درسش خوب نبود، یعنی اصلا اگر میخواست هم نمی‌توانست که خوب باشد.

کیف و وسایل مدرسه اش اما از همه بچه های کلاس مرتب و تمیزتر بود. با آن قد بلندش، صندلی اش اول کلاس بود. آن جلو کنار دیوار می‌نشست تا مزاحم کسی نباشد. با آن هیکل درشتش اگر می‌خواست می‌توانست شاگردهای کلاس‌های بالاتر و حتی معلم ها را هم از پا درآورد.

به غایت حساس و زودرنج و گوشه گیر و ترسو بود. از هرچه دعوا و شلوغی گریزان بود، دنیایش دنیای جنگ نبود. در آن زمان که سهم پسران دانش آموز از مدرسه به اندازه زور بازو یا به قدر تاثیر بر معلم ها بود، سهم او از مدرسه جز تحقیر و ستم چیزی نبود. تنهاترین شاگرد مدرسه، غریب ترین بچه شهر، او یتیم ترین انسان روی زمین و بی خداترین آفریده خدا بود.

نمی‌دانست که چرا درس می‌خواند، ما هم نمی‌دانستیم. از اینکه او در کلاس ما بود رنج نمی‌بردیم، همه سعی می‌کردیم به او کمک کنیم. هم روستایی هایش، وضعیتش را می‌دانستند، ما هم کم کم با حالتش آشنا شدیم.

در آن زمان ما بچه ها نمی‌دانستیم مدرسه ای هم برای این چنین بچه هایی وجود دارد. والدین روستایی اش هم نمی‌دانستند. اما سوال بزرگی که هنوز برای من بی جواب مانده این است که آیا آن معلم هایی که او را به خاطر اینکه درس بلد نبود و شاگرد تنبل کلاس بود، زیر باد فحش و کتک و چوب و شلاق می‌گرفتند هم نمی‌دانستند که او عقب مانده ی ذهنی است؟

آنها نمی‌دانستند که جای او در این مدرسه نیست؟ تلاش او را نمی‌دیدند؟ متوجه اشکهای زلال که از چشمهای معصومش به روی گونه‌های بیگناهش می‌لغزید، نمی‌شدند؟

More from علی کوهساری

مسعود دیوانه

بد و بیراه می‌گفت و اطرافیانش می‌خندیدند. با تشویق دیگران دور برمی‌داشت؛...
بیشتر بخوان