قصه دختری که مواظب خودش نبود

طرح اثر منوچهر زارع

در ابتدا قرار بود بعنوان یک کارِ کوتاه‌مددت، شستن شیشه‌ی برج‌ها و آسمان‌خراش‌ها را تجربه کنم اما حالا بعد از سه هفته بنابر دلایلی به این شغل دچار شدم. یکی از روز ها وقتی در حال تمیز کردن شیشه‌های وسیع یک آسمان‌خراش در الهیه بودم ، روی بدنه برج، در آن‌طرف شیشه ها دختری را دیدم. انگار آنجا یک خانه موقت بود و جز یک تخت و چند وسیله دیگر بقیه آن واحد خالی بود.

دختر چند بار نخ نگاهم را گرفت اما خودم را دوباره به کار مشغول کردم. روی صندلی لم داده بود و پاهایش را گذاشته بود روی میز. آدامس می جوید و توی بیکاری اش با تراکت ها موشک درست می کرد.

از روزهای قبل می دانستم او کیست. روی تراس دیده بودمش. قدش یک متر و هفتاد. با پوستی روشن و موهای براق. چشم‌های تیره. با گونه‌ و لب هایی اندک برآمده. خلاصه پیچیده اش نکنم، در نوع خودش زیبا بود. بعد از ظهر قطعه سمت تراس را تمیز می کردم و تایم استراحتم را سیگار می‌کشیدم. به یک‌باره دیدم که جلوی چشمم توی تراس ایستاده. درست روبرویم.

رفتم آن طرف تر که کارم را ادامه دهم اما او هم آمد نزدیکتر. جلوی نرده ها نگاهش، منتظر نگاه من بود. خلاصه گفت: «سلام» گفتم: «سلام» گفت:«ببخشید، می‌تونم یه خواهشی بکنم؟» گفتم: «بله» گفت: «یه نخ سیگار دارید بهم بدید؟» یک نخ سیگار از پاکت بیرون کشیدم و با نوک دو انگشتم آن را پرت کردم سمتش. گرفت. فندک را هم به همان شکل انداختم و گرفت. سیگارش را ناشیانه روشن کرد و بعد از اولین پُک زد زیر سرفه. بعد با لحن مردانه گفت: «توی این هوا سیگاری هم نباشی، سیگار می‌طلبه.» کنایه آمیز گفتم: «آره خب» بعد یک‌دقیقه‌ای سکوت شد.

دوباره شروع کرد و گفت: «شما آنجا آویزان نشستید راحتید؟» گفتم: «نه» گفت:«می خواهید بیاید داخل یک چای بخوریم یک موزیکی گوش کنید خستگی تون در بره؟» گفتم:«نه، فقط اون قسمتش چای رو آره»

رفت داخل آپارتمان یک کتری قدیمی از کابینت بیرون کشید و شست و آب گذاشت. معلوم بود چای خور نیست. باز به تراس برگشت و به لبه آنجا لم داد و گفت:«این کار اسمش چیه دقیقا؟ خوب پول میدن؟» گفتم: «بهش میگن راپل ، روزی 96 هزار تومن با بیمه و بدون ناهار و بدون ایاب ذهاب»

گفت: «چی شد که اومدی تو این کار؟ قبلا کجا کار می کردی؟» با خودم فکر کردم اگر داستانم را بگویم باور نمی کند. گفتم:« راپلیست به دنیا آمدم» و نیشخندی زدم. گفت: «راضی هستی از کارت؟» گفتم: «آره خب. این کار؛ آرزوی من بوده.» حس کردم گلویم سنگین شد. از بغض می ترسم. خب قرار نبود اینطوری شود. آن دختر اما همه حرف هایم را باورش شد.

گفت: «خیلی خوبه آدم بره تو کاری که از اوّل می‌خواسته» یهو از حرفهای قبلم پشیمان شدم و گفتم: «نه. از اوّل می‌خواستم یه چیزی دیگه‌ای بشم، یه چیز دیگه ای بودم اما حالا این شدم.» گفت: «چی می‌خواستی بشی؟» گفتم: «می‌خواستم شبیه یه راننده تاکسی بشم» گوشه‌ی لبش را دیدم که رفت بالا. داشت خنده اش می گرفت. گفت: « چرا راننده تاکسی؟» گفتم: « سال آخر دبیرستان بودم که دختر همسایه مون مادر و پدرشو تو تصادف از دست داد و تنهای تنها شد. بعد کل پسرا و مردای محل مون افتادند دنبالش. خلاصه چهار گوشش کردن و تو محل تابلو شد طفلک. دوستش داشتم.

بعد با خودم گفتم چه شهر کثیفی شده. باید یکی باشه که بیاد و این کثافت رو بشوره. یکی مثل تراویس بیکل تو راننده تاکسی» از شنیدن این داستان بدجور منقلب شد. گفت: «بعدش؟» گفتم: «بعدش سعی کردم فراموشش کنم. خلاصه (با خنده) همش کار کردم و همه کاری کردم اما دیدم قبل از من هزاران نفر تو اون کار بودن. خلاصه این‌جوری شد که #راپلیست شدم چون خاص بود»

سیگارمان تمام شده بود. کابل را شل کردم و خواستم خداحافظی کنم که گفت: «خب بالاخره باید یه‌کاری کرد.» گفتم: «آره باید یه بارون بیاد همه کثیفیا رو بشوره» یهو آسمون رعد زد و جفتمون از ترس پریدیم. بعد خندمون گرفت. رفت دمِ در ایستاد و خودش را جمع کرد. من هم کمی رفتم بالا چون باید کار را تعطیل می کردم اما دیدم دختر رفت تازه چای دم کند. همان جا چند متر بالاتر از آن تراس ماندم. دوباره آمد توی تراس و مجبور بود داد بزند تا بشنوم: «راستی اسمت چیه؟» داد زدم: «اسممو می‌خوای چی‌کار» ابرها بازم خوردن بهم و همه جا لرزید.

همان‌جا ایستاده بود. خواستم به او بگویم که چند روز پیش با آن مرد دیدمش. دیدم که آن مرد به او سیگار کشیدن یاد می داد. دیدم که مست بودند. خواستم یک «مواظب خودت باش» کوچولو بگویمش اما همکارم مرا به سرعت بالا کشید. مجبور بودم بروم بالا. دختر همچنان از لبه تراس بالا را نگاه می کرد و من پایین را. چشم تو چشم. باد داشت موهایش را از جا می کند. من دورتر و دورتر می شدم او بلند تر داد می زد :«چای گذاشتما»

 

Telegram.me/of_stone

More from منوچهر زارع

نمی‌دانستم چطور جلوی آن مرد را بگیرم که زنش را نزند

[caption id="attachment_79796" align="aligncenter" width="462"] طرح از منوچهر زارع[/caption] امروز در راه برگشت...
بیشتر بخوان