عجب دیدم از این روزگار

طراحی – منوچهر زارع

یکم: از ماشین پیاده شدم و پنجاه هزار تومان به راننده دادم و او حسابی جیبها و داخل داشبوردش را چک کرد تا بتواند باقی پول مرا بدهد. بد جایی پارک کرده بود و مسافرین دیگر کمی عصبی شده بودند و می‌توانست بد اخلاقی کند و بگوید: مرد حسابی تو که پول خرد نداری غلط میکنی سوار تاکسی بشوی و غلط می‌کنی پولت را اول کار نمی‌دهی که ملت علاف شوند.

اما در عوض با صبوری چهل و هفت هزار تومان را پرداخت و همچنان از مسافرین می خواست اگر می‌توانند پول خرد بدهند. در عوض من هم ابراز شرمندگی خود را بابت این بی مبالاتی ناگزیر، نشان دادم و مقداری از پول را با خوشرویی نگرفتم .

خواستم بگویم می‌شود اوقات همدیگر را تلخ نکرد و بدون سایش از کنار هم گذشت. ما دشمن یکدیگر نیستیم .می‌توانیم با رفتارمان حال همدیگر را بهتر کنیم. این سالها چه شده که انقدر آدمهای بدی شده ایم؟

دوم: در تاکسیِ پارک شده در نوبت حرکت، نشسته بودم که دو مرد افغان با راننده بحث‌شان شد و راننده لوازم آن دو بیچاره را از ماشین انداخت بیرون و یک پس گردنی و اوردنگی حواله یکی از آن دو بزرگوار نمود. آن دو بیچاره که طبیعتا غریب بودند از ترس پلیس بدون هیچ واکنشی محل را ترک کردند.

هر قدر خواستم سکوت کنم نشد. به راننده گفتم چرا زدی؟ گفت حرف نابجا می‌زد و می‌گفت فلان… گفتم تو چرا زدی؟ گفت تو بیست و یکماه در مرز افغانستان خدمت نکرده ای و همرزمت توسط افغانها کشته نشده تا بفهمی چه می‌گویم! من گفتم تو هم بیست سال با کارگران افغان کار نکرده ای تا بدانی چقدر نجیب و شریف و مظلومند.

گفتم مانطور که خاطره کشته شدن همرزمت باعث این روحیه خصومت آمیز در تو شده، همین خاطره تلخ و تحقیرکننده نیز در ذهن این افغانها ایجاد کردی. تو و امثال تو مسئول عواقب اتفاقات ناگوار بعدی هستید. فرق تو با آن قاچاقچی شرورِ قاتلِ افغان شرق کشور، در هیچ چیز نیست جز در شغل‌تان. گفت من این چیزها حالیم نمی‌شود .باز هم افغانی ببینم تا فرصت کنم میزنم شان. بله!

سوم: در نانوایی، مرد می‌خواست نان بخرد که همسرش به نانها نگاه کرد و شوهرش را از آن کار منصرف کرد. مرد پول را پس گرفت و رفتند.

نانوا رو به من که در صف بودم کرد و گفت: از این مردهای زن ذلیل بدم می آید .اینها زنها را پررو می‌کنند. اصلا به زنها چه که در کار مرد دخالت می‌کنند؟ زن باید در خانه بنشیند و نُطُقش در نیاید. چه می‌خواهد جز پول؟ آنرا نیز سر ماه پرت کن توی صورتش تا دیگر حرف نزند. زن من جرات ندارد بپرسد چه میکنم. حتی نمی‌داند شب خانه می آیم یا نه؟ چند روز ترکیه ام چند روز شمالم و چند روز فلانجا … اجازه نمی‌دهم صدای نفسش بلند شود.

من فکر میکنم اگر همچنان در این روزگار از این مردان  نر هر جا باشند واقعا همسران شان زندگانی هولناکی خواهند داشت. نارسایی های موجود در فرهنگ و عرف و قوانین کشور، گاه خود موجب بروز برخی فجایع می‌شود.

خیانت، صرفا بخاطر تنوع طلبی و هوسبازی رخ نمی دهد. گاهی حتی نبود یک گوش شنوا و یا وجود زبان توهین کننده نیز می‌تواند هریک از طرفین را به تختخواب نا آشنای شخص سومی راهنمایی کند. اما ما فقط خیانت را میبینیم.

More from حمید علیزاده

عجب دیدم از این روزگار

[caption id="attachment_78653" align="aligncenter" width="393"] طراحی - منوچهر زارع[/caption] یکم: از ماشین پیاده...
بیشتر بخوان