عادل، عاشق زرگیسو بود

ننه عادل، ماهی نمک سود شده را در جوغن می ریخت و می کوبید. عادل گفت «پَ ما کی می ریم خواستاری زرگیسو. چقدر امروز و فردا می کنی» ننه عادل گفت« تو عاقله مرد نیستی. سی چی دخت مردم خوار کنیم. او مال از ما بهتران است. رویش دست گذاشته اند»

عادل رفت سر چاه و گُرده اش را در آن فرو برد و گفت« زر گیسو ای حرفا که می گویند راستی دارد؟ می خواهند تو را از عادل سوا کنند؟ صدایش در دیواره چاه می پیچید و باز می گشت. ماری به چشمش افتاد. دلو را رها کرد و مار را بالا کشاند. لبه کاسه را در دهان مار گذاشت و زهرش را گرفت.

مار را بر گردن حلقه کرد و به سوی برکه رفت. زرگیسو را دید که کوزه بر کتف نهاده می رود. دوید و بار را از او برداشت و گفت « براتان مار آوردم. مار از زیر بغل به دور کمر او می خزید و به دور ساق پایش می رفت و باز می گشت. زرگیسو گفت« پی ام را نگیر. شکایتت پیش ننت می برم. برام حرف در می آرند» نگاه به پیش پا انداخت و مستقیم رفت و التفاتی نداشت. به دم خانه رسیدند و کوزه را از دوش او گرفت و وارد دالان شد.

٭٭٭
اسحاق و موسی و چند نفر از بچه های کوچه عادل را دورگرفته بودند و به سر و کولش می تازیدند. اسحاق لگدی به کفل او زد و شلوار فاق گشادش را خاکی کرد. موسی ترکه ای به زیر بغلش قلقلک می داد و عادل اهه اهه می خندید.

بچه ها به سمتش سنگ ریزه پرتاب می کردند و او می خندید. کز کرده، سرش را در یقه چرک گرفته اش فرو برده بود و موهایش را چنگ می زد. شپش روی گرده اش سرازیر می شد. اسحاق یک شپش با دو انگشت برداشت و گفت« بازکن دهانت را برات آب نبات چُماقی آورده ام» عادل دهنش را باز کرد ناخودآگاه پلک هایش روی هم افتاد.

بچه ها یک صدا زیر خنده زدند و کف زندند و گفتند« گول خوردی شپش خوردی گول خوردی شپش خوردی… عادلوو را کی زده؟جن زده»

سنگی به تُخم چشم عادل خورد. با کف دست محل درد را گرفت و خودش را از میان سر و صدا به بیرون کشاند. یک بار او را لخت کردند و به آب حوض یخ زده انداختند. عادل در آب سگ لرز می زد. دست و پا می زد. سرش توپی بود که زیر آب می رفت و بالا می آمد و تقلا می کرد. هاپ هاپ می کرد آب به شش هایش افتاده بود دقایقی بعد بالا نیامد.

بچه ها هراسیدند و خود را به آب زدند و هر کس هر عضوی از بدنش را که طاقت بلند کردنش را داشتند گرفتند و به روی آب آوردند.عادل سی روز تب و لرز داشت و مادرش موسی و اسحاق را نفرین کرد و گفت« الهی جونُمرگ بشوید. ننه تان به داغتان بنشیند. مُهره گردنتان دانه دانه در بیاید»

بچه ها دوازده سیزده ساله بودند و عادل بیست و پنج ساله. روزی موسی دو سه بست تریاک را به زیر دماغش گرفت و مقداری زیر زبانش گذاشت. عادل به خماری رفت و موسی به کمر او لحم بست. واق واق سگی را شنید که به سوی او می آمد. اسحاق قلاده اش را رها کرد. عادل تاب خوران پا به دو گذاشت. سگ را در هیبت موسی دید که به دنبال او می دود. گفت« موسی موسی. حرومُم نکوو»

روی زمین افتاد و پاچه اش از کاسه زانو سوراخ برداشت. خون به پاچه افتاد و از پاشنه پایش سرازیر شد. لنگ لنگان می دوید و این بار اسحاق را در شمایل سگ می دید که به دنده اش دندان می زند. گفت« بی تقصیرم، ایجور با من نکو اسحاق» سگ لحم را از کمرش کند و به زیر دندان گرفت و گوشه ای مشغول شد. جای تیزی دندان های سگ در دنده اش زق زق می زد. خیز خیز بلند شد و گریخت.

٭٭٭
روز چاشته عروسیِ زرگیسو، عادل را بی خبر به شهر بردند و آمپولی به او زدند و او را اخته کردند و از مردی انداختند. او دیگر توی کوچه یافت نمی شد. مار به ساق بازویش پیچاپیچ می خورد و با خود به پشته می برد. مار را رها می کرد تا موشی شکار کند. تپه ها را وجب می زد و باز می گشت.

در نظرش آمد که سر چاه می رود و زرگیسو را در آب می بیند که صورتش موج موج می شود. مار به گُرده اش پیچید. سفت و سفت تر  شد. گره خورده بود. خُرخُر می کرد. نیش مار چون تاجی بر فرق سرش نشسته بود. کله او در حلقوم مار جا نمی گرفت و می بلعید. ماری که با او به دوستی تن داده بود اژدر شده بود. دیو مار بود. کف از گوشه دهانش سرازیر شد. می لرزید. روی زمین درازکش شد. خاک را به پنجه گرفت و بیهوش شد. از تشنج که رها گشت بیدار شد و با کف خشک شده روی صورت به خانه بازگشت.

 

 

نائله یوسفی در اینستاگرام

Image source

TED-Ed Blog

More from نائله یوسفی

گورخانه

مرد پشت سنگ ها را نشانه گرفته بود و با تفنگ خفیف...
بیشتر بخوان