ندیدن یک زوج عاشق در خیابان های گرم تابستان

MohammadRoodgoli - kiss

آقای راننده نگاهم کرد و گفت: ببخشید یه سر می رم نگاه کنم چی شده.

زیر پل رسالت گویا خبرهای بود. کسی مرده بود؟ دعوا شده بود; تصادفی در کار بود؟ ملت از بالای پل زل زده بودن به پایین.

راننده درست وسط خیابان زد روی ترمز و پرید بیرون. اتفاقی برایم افتاد؟ نه، چون راننده های پشت سری هم فکر کرده بودند برویم ببینیم چه خبر است.

با نگاهم راننده را دنبال کردم. سی ثانیه ای زل زد به پایین پل و برگشت و شروع کرد به تعریف کردن ماجرا: یه موتور چپ کرده، باراش پخش زمین شده.

نگاهش نکردم. اوهوم هم نگفتم. از خودم پرسیدم چرا باید چنین چیزی را تعریف کند؟ چرا تصادف ها، مرگ ها، دعواها و اعدام ها برای ما جالب اند و می توانیم در باره شان ساعت ها حرف بزنیم؟

مثلا چه می شد که راننده سر می چرخاند به آن ساختمانی که تازگی رنگ خورده نگاه می کرد و می گفت که چه رنگ خوبی زده اند به آن، نارنجی رنگ قشنگی است و بعد بحث در باره پاکسازی شهر تهران و نوسازی اش ادامه یابد. یا مثلا به گاری و زغال اخته ها نگاه می کرد که همان جا، دم پل بودند. بعد بر می گشت به سمتم و می گفت: میوه های تابستانی را دوست دارید؟

راننده راه افتاد. من به مردی ( زنی) فکر کردم که شب به خانه می رسید نه در باره یک زوج عاشق که دیده است حرف می زند، نه در باره هلوهای درشت میدان تجریش. او تعریف می کند که امروز یک دعوا دیده ام. رفته بودم پامنار چند تا چاقوکش آنجا ایستاده بودند. امروز داشتم می رفتم که یکهو زن و مردی شروع کردند به هم فحش دادن …

وبلاگ خرمالوی سیاه

image source

Mohammad Roodgoli

More from آلما توکل

گذر دشمن آدم هم به دادگاه نیفتد

درون راهرو دادگاه زل زدم به مردی با لباس راه راه که...
بیشتر بخوان