یک داستان کوتاه ایرانی و هیچکاکی

hitchcok_18

آلفرد هیچکاک گفته بود که برای ایجاد دلهره و هیجان در تماشاگران، همه چیز باید در حالت تعلیق بماند: « مثل اینکه دیگ شیر را روی اجاق به آرامی به مرحله جوش برسانی و قبل از سر ریز شدن آن را برداری و هر بار، به آرامی به مرحله جوشیدن نزدیک کنی و دوباره به موقع آن را برداری» در بخش اول داستان کوتاه « سیاه بازی» نوشته احمد آذری نجفی، با یک آدمکش حرفه ای آشنا شدیم که تازه از زندان بیرون آمده بود و توسط یک مرد اجیر می شود تا برادر همان مرد را بکشد. این داستان ایرانی با دقت و صبوری تمام، راز داستان های آلفرد هیچکاک را در خود دارد.

سیاه بازی – 2  

خونه بزرگی بود. حیاطش درست همون طور که فکر می کردم، یه محوطه چمن کاری که می رسید به یه استخر بزرگ و بعد یه دست میز و صندکی فلزی سفید. خودش وایساده بود دم در. داشت نگاهم می کرد. گفت: می خوای بشینیم توی حیاط؟ یه لحظه اومدم بگم بشینیم ولی فکر کردم: توی حیاط نمیشه کارو یه سره کرد، کافیه یکی از همسایه ها یه سرک کوچیک بکشه، دو طرف خونه برج رفته بود بالا. گفتم: بریم تو بهتره.

رفت تو، منم دنبالش. از یه راهرو کوچیک گذشتیم و رسیدیم به یه سالن بزرگ. دو دست مبل دو طرف سالن بود با یه میز بزرگ ناهار خوری و ته سالن یه آشپزخونه درندشت. روی زمین نه فرشی بود نه گلیمی، دیوارها هم لخت بود. فقط بالای شومینه سمت چپ سالن یه کله گوزن چسبیده بود. همینکه دید دارم کله هه رو نیگاه می کنم گفت: بابام شکارچی گنده ای بود زمان خودش. حیف، حیف که ما هیچی نشدیم.

بعد رفت سمت مبل های راحتی گفت: بشین. روی اولین مبل نشستم، خودشم نشست، گفت: ببین بذار همین حالا بریم سر اصل مطلب… صورت سرخی داشت. سرخ و یه کم تپل با چشمهای براق و موهای پر پشت مشکی، پیشونی بلند و دماغ کشیده و لب و دهن گشاد. در کل به هیچ کچای صورتش نمی خورد اینکاره باشه. همون اولش هم اینو فهمیده بودم. اصلا هم شبیه برادرش نبود. به نظر با دل و جرات و مسلط می اومد.

یاد برادره  که اجیرم کرد اینو بکشم افتادم، توی اون کافه شلوغ هم از من می ترسید. یادمه بهش گفتم: پسر جون من اومدم اینجا چون خودت گفتی، خودت پیدام کردی، منو از زندون تا اینجا دنبال کردی، این که آدرس و آمارمو کی بهت داده واسم مهم نیست آخه نصف محله هایی که تو و کس و کارت تا حالا گذرت بهشون نیوفتاده منو میشناسن. مهم اینه که خودت اومدی دنبال من تا کارتو راه بندازم، دیگه واسه چی اینقده می ترسی؟

ولی بی فایده بود. یارو تا اون آخرش که خداحافظی کردیم می ترسید. حتی می ترسید باهام دست بده.منم مدام بهش می خندیدم. آخراش دیگه علنی توی روش می خندید. ولی این یکی برعکس اون، حسابی نترس به نظر می رسید. کم کم داشت شصتم خبردار می شد که برادره چرند گفته، این آدمی که من میدیدم اهل هیچ عمل و بخیه ای نبود با این حال بهش گفتم: اصل مطلب دیگه کدومه؟ من برات جنس آوردم و شما هم پولشو میدی و خلاص. دیگه قصه شنفتن نداره.

خندید، گفت: کدوم جنس؟

دیگه داشتم به کل ماجرا شک می کردم، گفتم: نکنه ما اشتباه اومدیم؟ حتما می خوای بگی از اول صبح علاف بودیم و … گفت: نه پسر جون، اشتباه نیومدی. ولی واسه جنس هم اینجا ننشستی. شما کارت چیز دیگس. من همه چیز و می دونم. به خاطر علاف شدنتم عذر می خوام، آخه از صبح تا حالا داشتم فکر می کردم. فکر اینکه بیام یا نه. فکرشم نکن که ترسیده باشم. نه حرف سر چیز دیگس. بذار با هم رو راست باشیم. بذار بهت یه پیشنهاد کنم. اصلا بیا معامله جدید بکن. خیال کن هرچی قبلا شنیدی رو هوا بوده.

گفتم: تو همه چیزو می دونی؟ منظورت چیه که همه چی می دونی؟ اگه می دونی تعریف کن تا بعد وارد معامله بشیم. اینطوری که نمیشه که… گفت: باشه بذار برات بگم. تو دو هفته پیش از زندون آزاد شدی، همون موقع داداش من اومد سر وقتت. باهات توی یک کافه قرار گذاشت. عکس و نشونی منو داد بهت که بیای و به اسم مواد فروشی کلک منو بکنی. درسته؟

همه سعیمو کردم که تعجبم رو نشون ندم، راستش یه کم ترسیده بودم، فکر کردم نکنه طرف پلیسی چیزی باشه ولی به روی خودم نیوردم،گفتم کامل بود. حالا می خوای چی کار کنیم؟

دستش رو کشید روی موهاش گفت: همه چی برعکس میشه. تو موادی که نداری رو می فروشی به برادر من که تا یک ساعت دیگه میاد اینجا تا جسد منو ببینه. هرچی هم از خودش گرفتی و نگرفتی به خودت مربوطه. حساب من و تو جدا. چند برابر بهت می دم.

فکر کردم بد نیست ولی خیلی مشکوک بود. گفتم: برای من فرقی نداره که کلک کدومتون رو بکنم. چه بهتر. هرکی بیشتر بده.

خیلی خب پس بلند شو. وقت نداریم. باید صحنه رو بچینم. گفتم: صحنه دیگه کدومه؟ گفت: تو کاریت نباشه. برو بالا. اتاق سومی توی اولین راهرو درش بازه. برو تو اتاق تا خبرت کنم.

اینجا بود که تازه فهمیدم یک راه پله بغل آشپزخونه هست. همینطور که سر راه پله ها وایساده بودم گفتم: کلکی که تو کارتون نیست. ببین من همه چی از سرم گذشته اگه بخوای…

حرفمو قطع کرد و گفت: کلک کجا بود؟ بجنب برو بالا و منتظر باش برسه. کارتو بکن و پولتو بگیر. خلاص.

از حرف زدنش خوشم اومده بود. درست برعکس برادرش محکم و بی رودروایسی حرف می زد. دیگه چیزی نگفتم رفتم بالا. یه راهرو طولانی بود با پنج تا اتاق. همونطور که گفته بود رفتم توی اتاق سوم. به جز یک تختخواب هیچ چیز دیگه ای توی اتاق نبود. نشستم روی تخت. بعد نیم خیز شدم و از لای پرده یه نگاه انداختم به حیاط. دیدم یه نفر داره از لابه لای درختها میاد سمت ساختمون.

اولش انگار که یه سایه بود. اما همینکه نزدیک شد، سرشو آورد بالا و یک نیم نگاه انداخت سمت پنجره، خودش بود. برادرش بود. مثل برق سرمو دزدیدم و چاوم رو از جیب شلوارم کشیدم بیرون و رفتم پشت در اتاق نشستم منتظر. صاف چسبیده بودم به در و بفهمی نفهمی یه کم دستپاچه شده بودم. دسته چاقوم رو فشار می دادم و گوشامو حسابی تیز کرده بودم. داشتم فکر می کردم که منو از پشت پنجره دیده یا نه که یک دفعه از پایین صدا اومد.

صدای فریاد بود یا یه جور ناله بلند از ته گلو که هنوز دست و حسابی بیرون نیومده بریده شده بود. با خودم گفتم همه چیزو فهمیده. فهمیده که هنوز برادرش زندس و شاید هم فهمیده باشه که قراره سر خودش به باد بره. بعد یه نفر فحش داد. نمی تونستم بفهمم صدای کدومشونه؟ دوباره یه صدای ناله اومد و بعد سکوت شد. یه کم ترسیده بودم یه دفعه بدجوری همه جیز آروم شده بود.

آروم در اتاق رو باز کردم و رفتم توی راهرو، دو سه تا از پله ها رو رفتم پایین و سرک کشیدم. از لا به لای نرده ها چیزی معلوم نبود. فکر کردم اصلا کسی پایین نیست، هیچ صدایی نمی یومد. چند تا دیگه از پله ها رو رفتم پایین و نگاهمو انداختم به اتاق پذیرایی. کسی نبود. رفتم پایین تر و کنار پله ها وایسادم که دوتا پا دیدم. روی دسته یکی از مبلها سیخ شده بود. دو تا پا بود بدون جوراب. هرچی فکر کردم یادم نیومد که وقتی با اون طرف اومدیم توی خونه کفش و جورابش رو در آورده بود یا نه؟ دولا شدم و سعی کردم در خونه رو نگاه کنم که بازه یا بسته، اما معلوم نبود.

بعد سر چرخوندم و تا جاییکه می شد خونه رو دید زدم. وقتی مطمئن شدم کسی نیست رفتم سمت مبل. با احتیاط بالای مبل وایسادم و سرک کشیدم. خودش بود. همون برادره که از اول قرار بود کارشو بسازم. دهنش باز بود و زبونش افتاده بود بیرون. روی گردن جای بریدگی بود. یک بریدگی تازه و خون از گوشه پیشونیش شتک کرده بود روی مبل و هنوز هم داشت ازش خون می رفت. کارش تموم بود. دویدم سمت در. باید هرچه زودتر بی خیال همه چیز می شدم و می زدم به چاک. اینطور می شد آش نخورده و دهن سوخته. از اولش فهمیده بودم یه کلکی توی کار هست. باید به همون چندرغاز پیش پرداخت یارو برادر اولی اکتفا می کردم. اما همینکه پام رو از در خونه گذاشتم توی حیاط، یه چیزی خورد پس سرم و چشمام سیاهی رفت و از روی پله ها سرازی شدم روی چمن های باغچه و بینیم پر شد از بوی خون و علف…

چشمام که باز شد دوباره توی خونه بودم، وسط اتاق پذیرایی. سرم درد می کرد. حسابی گیج بودم. نمی تونستم درست و حسابی اطرافمو نگاه کنم ولی یه کم که سر چرخوندم دوباره پاهای برادر دومیه رو دیدم که از مبل آویزون شده بود. درد فراموشم شد. مثل فنر از جام پریدم ولی پشتم بدجوری تیر کشید و چند قدم به طرف در نرفته بودم که دوباره ولو شدم روی زمین. تمام تنم درد بود.

انگار از پس سرم شروع می شد و یه دفعه می افتاد توی گردنم بعد کمرم و بعد دوباره می رفت بالا. ولی با هر بدبختی که بود خودمو تا در ساختمون کشوندم. از بیرون صدای همهمه می اومد. گوشام سوت می کشید. درست نمی فهمیدم چه خبره. خودمو کشیدم جلوتر. سرمو چسبوندم به در. آره همینجا بود که فهمیدم اونطرف در یک مشت آدمه. صدای آجیل فروشه از همه واضح تر بود. درست چسبیده بود به در می گفت: آره آقا آره من خودم حواسم بهش بود. از سر صبح داشت زاغ اینجا رو چوب می زد. ای بابا یه لحظه غافل شدم.. بعد یه صدای خش دار گفت: باشه پدر جان باشه. شما برو کنار بذار کارمون رو بکنیم.

یکی دو تا صدای دیگه هم اومد. هر کدوم یه اظهار نظری می کردن. یکیشون که انگار صداش گرفته بود گفت: منم دیدم یه نفر مدام داره سر و ته خیابون رو گز می کنه. نگو پس… عجب اگر می دونستم زودتر خبرتون میکردم بعد به نفر یه حرف دیگه زد، تا اینکه صدای خودش خورد به گوشم. خودش بود. با همون صدای لرزون ترس خورده، داشت ناله می کرد: برادرم… ای وای برادرمو کشتن، تو رو خدا یه کاری بکنید. چرا پس معطلید؟

خودمو کشیدم عقب، فکر کردم بهترین کار اینه که برم طبقه بالا شاید می شد از پنجره بزنم بیرون. اما بدنم بدجوری سنگین بود. انگار وزنم دو برابر شده بود دوباره افتادم بعد که بلند شدم تازه فهمیدم یه کیف بزرگ از گردنم آویزونه.. خواستم کیف رو از گردنم بکشم بیرون که صدای یک ضربه محکم پیچید توی اتاق و پشت بندش در چهار طاق باز شد و همهمه اوج گرفت و یکی دو نفر فریاد زدن و من همینکه بخوام به خودم بجنبم وسط هفت هشتا مامور داشتم دست و پا می زدم.

آجیل فروشه و چند نفر دیگه هم پشت بند پلیس ها چپیدن توی خونه و شروع کردن به آه و ناله که ای وای جوون مردم رو کشتن.. آخر از همه خودش اومد تو، یه نگاه بهم انداخت و سرشو تکون داد. یه لبخند محوی روی صورتش بود. بعد یک سروان که همراه مامورها اومده بود توی اتاق رو کرد به اون یارو و گفت: این که چند وقتی دور و اطرافه خونتون می پلکه ایشونه؟

برادر اولی قیافه گریانی به خودش گرفت و گفت: بله بله جناب سروان همینه. نامرد عوضی آخر کار خودشو کرد. ما جدی نگرفته بودیم. فکرشو نمی کردیم. ولی.. ای وای بدبختم کردی. بعد از پدر و مادرم همین یه برادر برام مونده بود، اونم ازم گرفتی؟ لعنتی به خاطر چی؟ به خاطر چقدر پول آدم می کشی بی همه چیز؟ نگاش کنید کیف برادرمو انداخته روی گردنش که… بعد مثلا زد زیر گریه و نتونست حرفش رو ادامه بده.

چند نفر از آدم هایی که ریخته بودن توی خونه اومدن دورش رو گرفتن و بغلش کردن و شروع کردن به دلداری دادن. چند نفری هم هجوم می آوردن به سمت من. یکی دو نفر به سمتم تف پرت کردن. زبونم الکن شده بود. صدام در نمی اومد و بدنم هنوز درد می کرد. خودمو چسبوندم به ماموری که دستامو گرفته بود. بعد یکیشون اومد و کیف رو از گردنم کشید بیرون و داد به اون یارو برادر اولیه که مثلا داشت گریه می کرد. سروان نگاهی به اطراف خونه انداخت بعد دستور داد من رو ببرن توی ماشین و یک آمبولانس  خبر کنن.

ماموری که همون اول دستبند زده بود به دستم بازوم رو فشار داد که یعنی راه بیافت. یکی دیگه از مامورا سعی می کرد مردم رو از خونه بیرون کنه. دوباره دو، سه نفر به سمتم تف انداختن. ماموره تشر زد که تف نکنید و سعی کرد راه رو باز کنه. وقتی داشتم از کنار اون یارو برادره رد می شدم، سرمو چرخوندم و یه نگاه انداختم به صورتش و گفتم: کارت همچینم عالی نبود. من یه کم گیج زدم، دست کم ات گرفته بودم و اِلا الان تو خوابیده بودی جای برادرت. یارو فقط نگام کرد. بقیه هم اون رو نگاه می کردن. دو سه نفری فحشم دادن. ماموره زد به پهلوم گفت: چی داری می گی؟ راه بیافت، برو… گفتم: هیچی سرکار هیچی.. و رفتم توی ماشین. خیابون پر از آدم شده بود.

  قسمت اول داستان

http://www.openculture.com/2011/11/alfred_hitchcocks_secret_sauce_for_creating_suspense-2.html

More from احمد آذری نجفی
جن های ریش حنایی
حاج شیخ مراد تهرانی عادت داشت هر روز آفتاب نزده تنی به...
Read More