توالت مدرسه و آموزش جنسی ما

Coney Island 1938 - Robert Riggs
Coney Island 1938 – Robert Riggs

توالت های مدرسه راهنمايی ما كه در ساختمانی جدا از ساختمان اصلی مدرسه در گوشه ای از حيات بزرگی قرار داشت، غير از اينكه محل قضای حاجت حدود چند صد نفر پسربچه بود، كاربرد های ديگری هم داشت. گاهی محل خريد و فروش فيلم ويديو می شد. مخصوصا نزديكی های عيد. از شو طنين تا آخرين نسخه امانوئل.

عكس و پوستر هم رد و بدل می شد آنجا، از صور قبيحه تا پوستر خواننده ها. خودم يكبار پوستری از داريوش خواننده را همان جا معامله كردم به مبلغ بيست و پنج تومان كه به قاعده پنج روز پول توجيبی ام بود. تا عصر هم توی كاپشن ام به صورت لوله مخفی نگهش داشتم و بعدش سه شب زير تشك ام بود تا صاف بشود. آخر سر هم چسباندمش روی ديوار اتاقم ولی زير جارختی. كه لباسها رويش بيايد و پدر نبيندش. كه اگر می ديد حسابم با كرام الكاتبين بود.

توالت محل سيگار كشيدن دوساله های سومی هم بود. و نيز خودارضايی پسرهای تازه بالغ و البته روابط جنسی. پسرهايي كه ريش و سبيل شان زودتر از بقيه در می آمد عموما جثه بزرگتري از ساير بچه ها داشتند. همه شان كه نه ولی بيشترشان بهانه ای برای صميمی شدن با بچه خوشگل های كلاس پيدا می كردند. از دوبار پشت او در آمدن توی دعواهای زنگ تفريح، تا پارتی بازی برای يار فيكس شدن توی تيم فوتبال كلاس.

داشتن رفيق يا اكيپ بزن بهادر و حامی حُسن كمی نبود توی مدرسه. رفاقت هايی كه اگر ناظم مدرسه در همان نطفه خفه شان نمی كرد، خيلی زود كارشان به همان توالت مدرسه می كشيد. خودم يكبار ديدم كه علی سياه كه آن موقع به نظر ما همسن معلم حرفه مان بود جلوی در اتاق آقای زنجانی مديرمان، از حاج حسن ناظم با چوب آلبالو كتك می خورد كه چرا زنگ ورزش دو تا از بچه ها را برده پشت ساختمان مدرسه كه بهشان تك چرخ زدن ياد بدهد.

وسط های كلاس دوم بودم كه خودم صدايم دو رگه شد و قد زرافه ای ام از آن كه بود هم بلندتر شد. بخاطر همين ته نشين شدم روی نيمكت های لژ و خودم شدم يكي از سيبيل كلفت های مدرسه. آن وقت بود كه فهميدم ماجرا يك داستان كم و بيش دو طرفه است. به اين صورت كه حتي بعضی بچه های ريزه پيزه، برای كسب حمايتِ يك دوست قلدر و گنده، خودشان را می چسبانند به آنها. البته همه اين دوستی ها هم به توالت ختم نميشد. ولي به هر حال گاهی ميشد.

توی فضايی كه تمام دانسته های ما از جنس مخالف دو كلام گفتگوی رسمی بود با دخترهای فاميل زير گوش پدر و مادرها، ارضای حس كنجكاوی و اكتشافات جنسی بچه ها يا از طريق فيلم و عكس به اصطلاح سوپر بود و يا رابطه های نيم بند و هم جنس گرايانه.

امتحانات ثلث دوم را می داديم. اسفند ماه بود و نزديك عيد. برگه امتحان را كامل كردم. يكبار هم به سفارش معلم دوره كردم كه مطمئن شود خرخوان ارشد كلاسش حتما بيست می گيرد. سری توی كلاس چرخاندم كه ببينم حتما اولين كسی هستم كه برگه را می دهم و عيشم كامل شود. ولي دو تا جای خالی ديدم، لعنت كردمشان و كِش كتاب دفترهايم را دورشان انداختم و رفتم توی حياط.

كيف و كوله دست گرفتن خيلی اُفت لاتی بود آن وقت ها. كتاب دفترها را دورشان كش می بستيم و میي گذاشتيم جلوی فرمان دوچرخه. پولدار های مدرسه جلوی موتورگازی البته.

از جلوی ساختمان توالت ها رد می شدم كه برسم به دوچرخه ام كه صدای آخ خ خ… بلندی و بلافاصله صدای بهم خوردن درِ يكي از كابين ها را شنيدم. انگار يكی با لگد به در زده باشد. همزمان صدای دويدن كسی آمد و پيمان، يكي از بچه های كلاس با قيافه برانگيخته و در حالی كه زير لب با خواهر و مادر يكی وصلت مي كرد بيرون دويد.

دستش هنوز به بند شلوارش بود من را كه ديد. چند لحظه نگاهم كرد و همانجا روی زمين نشست و اشكش در آمد. به فاصله چند ثانيه آب غوره گرفتن را بس كرد. انگار تصميم خودش را گرفت. بلند شد و سراغ من آمد كه عين احمق ها همان جا ميخ شده بودم و نگاهش می كردم. روی پنجه هايش ايستاد كه كمی هم قد من بشود. با حالتی بين تهديد و التماس دو تا يقه كاپشنم را چسبيد و جان مادرش را قسم خورد كه اگر به كسی بگويم آنچه را ديده ام، خودش را خواهد كشت. وضعيت ترحم برانگيزی بود. گفت با زانو محكم كوبيده به آنجای پسره و نمی داند حرامزاده كثافت مرده و يا اينكه هنوز زنده است. صبر نكرد جوابی بگيرد. دويد و رفت.

تا به خودم بيايم و بفهمم چه شده، ديدم ممد لطفی، يك دست به ديوار و يك دست به آنجا، در حالی كه از درد به خود می پيچيد از توالت ها آمد بيرون. من را كه ديد دو تا فحش نثار فلك و شانس بد اش كرد و به ديوار تكيه داد و ليز خورد سمت پايين و نشست روی قلوه سنگ های كنار ديوار. سراغش رفتم و با لگد چند تا ضربه محكم به كف پاهايش زدم. كاری كه توی فوتبال يادمان داده بودند وقت ضربه ديدن نواحی حساس بايد بكنيم. بعدش ممد لطفی را روی ترك دوچرخه ام نشاندم و تا دم خانه شان بردم.

پيمان و ممد لطفی تا آخرين روز مدرسه دشمن خونی هم باقی ماندند. بعدش هم به دو دبيرستان مختلف رفتند. پيمان گاهی برايم خوراكي و نوار كاست جديد می آورد و دو سه كلمه ای حرف می زد كه مطمئن شود دهانم قرص است. ممد لطفی ننه مرده اما، بالكل پشم و پيلی اش ريخته بود. گاهی زنگ های تفريح شانه به شانه ام كنار ديوار مي ايستاد و خيلي زير پوستی راجع به ناتواني هاي جنسي و علائم و عواقب اش می پرسيد. مسائلی كه هيچگاه نفهميدم گريبانش را گرفت يا فقط توهم ناشی از ضربه ای بود كه خورده بود به جای حساس اش …

دوستم می گفت در كانادا از كلاس چهارم دبستان زنگ آموزش روابط جنسي توی مدرسه ها هست. ولي حق والدين است كه تشخيص بدهند بچه شان توی اين كلاس ها شركت بكند يا نه.

داستان پيمان ها و ممد لطفی ها از يك طرف و آمار تكان دهنده مادران خردسال در كانادا و نرخ روز افزون سواستفاده هاي جنسي از بچه های زنان تك والدی از سوی شريك جنسی مادر و هزار تا چيز ديگر هوار مي شود توی سرم. چقدر خوب بود كه همه سؤالها جواب بله يا خير داشت فقط …

More from امیر نراقی

زمستان سال شصت و پنج

[caption id="attachment_36688" align="aligncenter" width="1110"] 1568- Pieter Bruegel - The Peasant Dance on...
بیشتر بخوان