با چشمان کاملا بسته

پنج شنبه، خیابان سجاد، مشهد
ساعت 9:30 شب – شبی از شب های سال 1389
اوج ترافیک چهار راه بزرگمهر است. چراغ قرمز را رد کرده ایم و گاهی چند سانتی متری جلو می رویم. برای دورشدن از رکود و کسالت ترافیک با همسر و پسرم شروع می کنم به حرف زدن راجع به اتومبیل و موتور سیکلت. دراوج بداهه سرایی در وصف جما ل و کمال موتور هارلی داویدسون هستم که ناگهان چشمانم روی صحنه ای قفل می شود.      

برای لحظاتی ادراک بصری ام دچار اختلال می شود. نه ! حتما اشتباه دیده ام. اما صحنه تکرار می شود. مردی سوار بر موتورقرمز 125 سی سی ، از همان ها که تو ی هر کوچه و پیاده رویی وول می خورند. همه یک شکل اما با هزارجور اسم جوروا جور تندرو و تک رو تیزرو و… ، در پیاده رو مقابل چشم این همه آدم سعی می کند به دو دختر جوان متعرض شود. ظاهرا دخترها جا خالی داده اند اما مرد با وقاحت باور نکردنی دور زد و برگشت. بازهم جاخالی . مرد اما ول کن نیست.

چیزی به سرعت درونم تغییر می کند. احساس می کنم به جای خون در رگهایم اسید جریان دارد. خشمی غیر قابل کنترل سیستم عصبی بدنم را تسخیر می کند. خشمی چون مذاب های تلنبار شده در طول سالیان دراز که اکنون از میانه ی خطوط سخت و سرد زمانه برپیشانی و گونه هایم، روزنی برای فوران به بیرون پیدا کرده است. درِ ماشین با خشونت باز می شود.

«خودم» را می بینم که دنبال موتور قرمز 125 سی سی وسط راه بندان می دود. فریادهایی را می شنوم که از عمق لایه های وجودم مثل گدازه های آتش به بیرون پرتاب می شوند: « ای بی ناموس، بی غیرت، بی ….» و از این چیزها!

دستانم را می بینم که چون تازیانه های خشم به سمت موتور قرمز پرتاب می شوند. موتوری که دیگر نیست. من در عقب ماشین را با خشونت تمام باز می کند. دو دختر بدون کلمه ای مثل دو جوجه وحشت زده سوار می شوند. من رو به جمعیت گره خورده در ترافیک، فحش هایی هم نثار شهرمی کند. شهری چنین بی عار و بی غیرت و بی … و از این چیزها!

من فروریخته و منگ سوار ماشین خودمان می شوم. تازه متوجه می شوم که دستهایم به شدت می لرزند. ماشین به آرامی و در سکوت پیش می رود.
– سیگار می کشی؟
صدای مهربان و آشنای همسرم است.
– نه! ماشین در سکوت پیش می رود.
– خانم … خیلی لطف کردید … واقعا … نمی دونم چطور تشکر کنیم. نجوای بریده بریده یکی از دخترهاست. ماشین در سکوت پیش می رود. از درون آینه صندلی عقب را نگاه می کنم. دخترها تنگ هم نشسته اند. علی ، پسر 9 ساله ام، به طور غریبی ساکت است.
سرش را به پنجره تکیه داده و بیرون را نگاه می کند.

نفس عمیقی می کشم.
– بچه ها خانه تان کجاست؟
– کوچه بعدی.
ماشین در سکوت پیش می رود .
صدای مهربان و آشنا از دخترها می پرسد:
– کدام در؟
– در بعدی آقا…. خیلی لطف کردید آقا.

ماشین توقف می کند. با دخترها پیاده می شوم. زیر انبوه آرایش غلیظ و عجیبِ صورتشان، می توان نشانه هایی از جوانی شان را دید. از نزدیک خیلی جوانتر هستند. هنوز به دهه پر آشوب بیست سالگی نرسیده اند. موهای شان را مثل «شانه به سر» به بالا فرم داده اند. دوباره بریده بریده و محجوبانه شروع می کنند به تشکر. می خواهم بگویم مواظب باشند و ساده تر پا به این خیابان های وحشی بگذارند.

خیابانهایی که مجوز توحش و تجاوزرا پیشاپیش برای چنین سلیقه های آرایشی به نام بد حجابی و انحراف اخلاقی صادر کرده است و گذاشته است کف دست یک مشت مذکر کتک خورده ی وامانده در غیض سیستم تناسلی. می خواهم به دختر ها بگویم که کمتر آرایش کنند و بهانه دست این جماعت معیوب ندهند اما حرف در دهانم قفل می شود.

یاد بیست سالگی ام می افتم زمانی که شیفته میشل فایفر بودم و دوست داشتم مثل او در فیلم «جانی و فرانکی» به آن طرز عجیب راه بروم. خواهرم، مرا مسخره می کرد. می گفت میشل فایفر راشیتیسم دارد و من ارزو می کردم ای کاش راشیتیسم داشتم! شاید میشل فایفر این دوره زمانه هم موهایش دچار عارضه سیخ سیخ بودن است!

به گفتن یک جمله اکتفا می کنم: «بچه ها، مواظب باشین!». سوار ماشین می شوم. ماشین در سکوت پیش می رود. دستانم هنوز می لرزند. از آینه، عقب را نگاه می کنم. پسر 9 ساله ام به طور غریبی ساکت است. سرش را به شیشه تکیه داده و بیرون را نگاه می کند با چشمان کاملا باز!

گرمای مطبوع دستی بزرگ و آشنا را روی دستم احساس می کنم. صدای آشنا به آرامی و مهربانی می گوید:
– اگر مرد بودی تا حالا هزار بار چاقو چاقو کرده بودنت!
صدایی را از درونم می شنوم:
– کاش بودم … طفلکی مرد… طفلکی زن … طفلکی آدم در این ولوله ی وقیح مذکری و موئنثی!

چشم هایم را می بندم. یاد چشمان یخ زده دوستان جوانم می افتم وقتی وارد خانه ام می شوند…. چشمان یخ زده و ساکتی که حکایت از سر گذراندن داستانی تلخ در پشت درهای این خانه را دارند. فردا خواهد شد. ساعت 5 علی کلاس اسکیت دارد. پسرم را به کلاسش خواهم برد …. با چشمان کاملا بسته!

صبا صاد

http://www.freedigitalphotos.net

Written By
More from ص.ص

مرشد و مارگریتا را خواندم

کتابهای زیادی گشوده می شوند اما اندکی از آنها تا صفحه آخر...
بیشتر بخوان