سه عامل ایجادِ عشق در بدن

banner love story

بخش دوم- در قسمت اول مقاله، دکتر روانشناس خانم باربارا فردریکسون دلائلی را برشمرد که نشان می دهد تعریف سنتی عشق و عاشقی در فرهنگ عمومی جهان، تاکنون نتوانسته است از افزایش تنهایی و افسردگی بشر بکاهد. از دید او، عشق ابدی و ازلی که همه می شناسیم و ناکامی در دستیابی به آن، به کاهش شادی و سلامت بشر منجر می گردد. تعریفی که وی از عشق ارائه می دهد جلال و جبروتی ندارد و شعله های همیشه سرکش و شورانگیز ندارد.عشقی که او از ان حرف می زند دست یافتنی است و پاداش های کوچک و مداومی را برای سلامتی روحی انسانها تهیه می کند.

از دید نویسنده « راهنمای عشق»، هرنوع احساس، ترکیبی از فعل و انفعالات فیزیکی و شیمیایی است و عاشق شدن نیز یکی از آن احساسات است. محقق امریکایی برای پایین آوردن عظمت عشق های افسانه ایی و تبدیل آنها به عشق های دست یافتنی و جذبه های لحظه ایی، به معرفی سه عنصری می پردازد که در درون بدن یک عاشق یافت می شود.

مغز آدم عاشق قادر است عین آینه عمل کند و انعکاس مشابه و همذاتی باشد با هر احساسی که معشوق از خود بروز می دهد. آغازگر تحقیقات در این زمینه محقق دانشگاه پرینستون Uri Hasson بوده است که توانست از طریق اسکن کردن مغز انسانها، قادر به ردیابی فعل و انفعالات شیمیایی مغز در حین رویارویی با احساسات عاطفی باشد.

تحقیقات وی نشان داه است که مغز دو انسانی که برای هم جذاب هستند راحت تر با هم مکالمه خواهند داشت. حتی در مواردی دیده شده است که دو مغز انسانی که برای همدیگر جالب هستند گاهی از هم سبقت می گیرند و آنقدر شنونده خوبی خواهند شد که می توانند افکار و احساسات فرد مقابل را حدس بزنند. به عبارتی مغزشان تقریبا عین آینه، از دیگری تقلید می کند. این هماهنگی ایجاد شده توسط عصب هایی که عین آینه عمل می کنند به قول دکتر فردریکسون همان «جرقه های کوچک و لطیف عاطفی بین انسانها است.

هورمون شیمیایی اکسیتاسین که معروف به هورمون عشق و نوازش و اعتماد است در حقیقت تدارک دهنده همراهی و همدلی دو مغزی می شود که تماس شان راحت و دوست داشتنی است و به نوعی آتش بیار معرکه در دو نفری که به هم علاقه دارند می شود. چشم دوختن به همدیگر، لبخند و تماس فیزیکی نظیر نوازش و در آغوش کشیدن که توسط هورمون مزبور میدان داده می شود در ادامه باعث تولید بیشتر همان هورمون می گردد و در نتیجه، بازتولید اعتماد و جذابیت هر چه بیشتر را بین دو نفر ایجاد می کند. اتفاقی که خانم فردریکسون از آنها نیز به عنوان جرقه های کوچک عاشقانه یاد می کند.

سومین عنصر عاطفی که در ایجاد حس عاشقانه و احساس مطبوعی که از دیدن و بودن دو نفر در کنار هم پیدا می شود « عصب های سرگردان» به گفته دکتر فردریکسون تنظیم کننده نحوه لبخند زدن ها، چشم دوختن ها، نقشی که بر صورت آدمها در طی همنشینی با فرد مورد علاقه می نشیند و حتی کنترل ضربان قلب را بر عهده دارند. کنترل ظریفی که به دو نفر کمک خواهد کرد احساس نشاط، همسانی و همخویی بیشتری بین خود تهیه ببینند.

تاکید نویسنده امریکایی بر این سه عامل فیزیکی و شیمیایی به این دلیل است تا نشان دهد هر لحظه و در طی رفتار و واکنش با هر پدیده ایی، مغز و عصب و فیزیک عمومی انسانها در حال فعل و انفعال هستند تا یک نگاه، یک لبخند، یک همفکری و یک حس اشنایی و اعتماد را در طول روز به یک عمل عاشقانه تبدیل کنند.

بدین ترتیب، انسانها طبق تئوریِ روانشناس امریکایی، عملا ساخته شده اند تا هر لحظه به کمک امکانات فیزیکی و شیمیایی آماده یک بده بستان زیبای عاشقانه با هر فرد و دیده ایی که برای شان به هر دلیلی مطبوع است داشته باشند. به همین دلیل است که باربارا فردریکسون با عشق بزرگ و افسانه ایی ولی تنگ نظرانه و مجنون وار میانه خوبی ندارد و آن را مطابق با ابزار و وسائلی که در اختیار بدن ما قرار داده شده است نمی داند.

در جستجوی یک نفر خاص، یک تکیه گاه همیشگی، یک منبع عواطف و شور عاشقانه بودن، نه تنها با فیزیک ما همخوانی ندارد بلکه در عمل پس از صرف هزینه های عاطفی بسیار یا دست نیافتنی هستند یا اگر خوش شانس باشیم وآن را به دست آوریم بدون شک نخواهند توانست تا آخر عمر، تضمین کننده عاطفه شورانگیز زندگی باشند.

عشق جدیدی که روانشناس امریکایی تعریف و تبلیغ می کند یک حس دلباز است که توقعات عشق های رمانتیک و بی نظیر را در خود ندارد. دیگر لازم نیست آدمها همه شادی و هویت و استقلال و آرمان های شان و حتی سلامت روحی و روانی شان به این محدود باشد که یک نفر خاص، یک معشوقه همدل و هم روح پیدا کنند و بدون پیدا کردن انها زندگی معنا نخواهد داشت.

باربارا فردریکسون بر روی مهربانی و محبت بی شائبه به همه انسانها تکیه می کند و معتقد است که عشق « جرقه های کوچک و لطیف عاطفی بین انسانها است.»

Emily Esfahani Smith,There’s No Such Thing as Everlasting Love (According to Science)

Barbara Fredrickson, Love 2.0: How Our Supreme Emotion Affects Everything We Feel, Think, Do, and Become

Homepage image: Dylan Martinez (Reuters)-
FreeDigitalPhotos.net

The three players in the biological love system—mirror neurons, Oxycontin, and Vagal tone

More from ترجمه‌ی محمد رادفر

شهرهای آینده

Michael Sorkin استاد کالج معماری نیویورک و منتقد الگوهای شهرسازی کنونی، تجسم...
بیشتر بخوان
  • علی

    من نه روانپزشکم.. نه دکتر مغزواعصاب.. نه یه کسی که این موضوع رو علمی درک کرده باشه.
    اما به دور از تکه ی علمی موضوع اعم از اون عصب ها و اکستاسینها این عشق جدید رو به شخصه درک میکنم و خوش حالم این سایت این سری موضوعات رو بررسی می کنه.
    با اینکه این موضوع تنوع و تمامیت طلبی محض رو نشون میده از ما، که درین صورت برای بقا و تعادل این سبک زندگی باید فرهنگسازی و رفع پیامدهای احتمالی صورت بگیره.. اما من به عنوان یه موافق و مسرور ازین قضیه باید بگم که حس تنوع طلبی انسان همیشه مورد نکوهش و تمسخر و بهتون هایی نظیر بی بند و باربودن – آفت جامعه و در کل مغایر با عرف جوامع قرار گرفته.

    به نظرم این موضوع به هیچ وجه بیان کننده ی بی ثباتی روحی و اخلاقی نیست اتفاقا بلعکس، شکلِ ایده ال این دیدگاه دارای پیش نیاز های بسیار سختگیرانه درباره عضو های خود باید قائل باشد و با به اصطلاح بی ظرفیتان و تخلفکاران و تمامی کسانی که از وجود این راه زندگی بجای استفاده، سوءاستفاده می کنند محکم برخورد کند. خلاصه اینکه راه بسیار زیباییه و غیر قابل توصیف حتی. اما ظرفیت بالا وخاص خودش رو میخواد که متاسفانه تو دنیا کمنظیره.

    • محمد

      علی عزیز ممنونم از پاسخ. درست می گویی. حتما با افزایش این نوع باورها، اخلاق مخصوص ان هم فراهم خواهد شد. ماجرای اسب و درشکه است. وجود و نیاز یکی، دیگری را هم طلب خواهد کرد.

  • سروين

    عامه ى مردم در كشورهايى نظير ايران به قدرى تنگ نظر، كوته بين، ابله و بى سوادند كه موضوع اين مقاله را درك نخواهند كرد. اما من به شخصه بسيار با كليت آن موافق و همسو هستم و تجربه ى شخصى من هم از زندگى همين است. همواره در باره ى چنين موضوعاتى سكوت مى كنم تا دوستان در جهل مركبشان باقى بمانند اما خوشحال شدم كه از زبان يك محقق باورهايم را خواندم. دوستان مخالف احتمالى هم تاسف مرا پيشاپيش بپذيرند!

  • مریم

    من ابلحانه با مطالب علمی مخالفت نمی کنم… موافقت کردن هم نیاز به آزمایش و تحقیق و بررسی داره… فقط تجربه شخصی من اینه که عشق های گذرا ( بدون تنگ نظری و تعصب و …) باعث نوسان های عاطفی میشه.. احساس میکنم زندگیم سمت و سوی خودش رو از دست داده… احساس تنهایی… عدم امنیت.. نداشتن همراه مطمئن! اینها نیازهایی هست که میخوام برطرف بشه.. از طرفی با دوست پسر نمیشه احساس امینت خوبی داشت!