دو برادر مجرد

عابد راننده کامیون بود. بیست سالی از من بزرگتر بود. دیگر داشت به شصت صبح بخیر می گفت. هر چند قیافه اش جوانتر میزد. لاغر اندام و قد بلند بود. با برادرش زندگی میکرد. برادرش از خودش بزرگتر بود. هر دو مجرد بودند. هر دو معتاد.

یک روز عابد گفت یک کامپیوتر گرفته ولی هیچی ازش بلد نیست. خواست برایش راه بیاندازم. گفت اینترنت هم گرفته و میخواد به اینترنت وصل بشه.

یک بعد از ظهر گرم تابستانی بود. به خانه اش رفتم. با خوشرویی پذیرا شد. گفت کامپیوتر توی اتاق است. وارد اتاق شدیم. اتاق گرم و خفه و کاملا به هم ریخته بود. جعبه های باز شده و سیم و کابل همه جا پخش بود. چند تا پیراهن و شلوار روی زمین ریخته بود.

یک طرف تختی بود پر از لحاف و بالش. از جایی زیر لحافها صدای رادیو به گوش می رسید که اخبار می گفت. سالها بود اخبار نشنیده بودم. هنوز هم همان مزخرفات سابق را به خورد مردم میداد: « فلان جاکش هشدار داد. فلان کون کش ابراز نگرانی کرد» حالم بد شد.

کامپیوتر را به برق زدم. کیبورد و موس و مودم را وصل کردم و راهش انداختم. عابد خوشحال شد. روشن و خاموش کردن و کار با موس و کیبورد را کمی برایش گفتم. گفت حالا اصلا با این چکار میشه کرد؟

 گفتم خوب بستگی داره بخوای چکار کنی. مردم باهاش برنامه می نویسن، نقشه می کشن، تایپ می کنن، باهم حرف میزنن. گفت اینها که به درد من نمیخوره. من که اهل نقشه و برنامه نیستم. کسی هم برای حرف زدن ندارم.

 گفتم  پس برای چی گرفتی؟ با کمرویی گفت نمیدونم. رفیقهام میگن اینترنت خوبه، شبها باهاش سرگرم میشیم.  رویش نمیشد واضحتر بگوید. ولی منظورش را فهمیدم. گفتم برای ما مجردها هم یه برنامه هایی داره. یه قلم و کاغذ بده تا آدرس چند تا سایت را برات بنویسم.

 عابد کمی گشت و قلم و کاغذی پیدا کرد. از زیر لحافها ناله ای به گوش رسید. لحافها حرکتی کردند و سری نمایان شد. برادرش بود که در آن هوای گرم زیر چندین لحاف و ملافه خوابیده بود. صورت لاغری داشت. عابد من را معرفی کرد و گفت داریم کامپیوتر را راه میندازیم.

 سلامی کردم. برادرش بدون اینکه جوابی بدهد با بی اعتنایی نگاهم کرد و سرش را دوباره زیر لحافها فرو برد.

با عابد کمی از زندگی حرف زدیم. از بی پولی، از تنهایی، از بدبختی. موقع خداحافظی عابد با شرمندگی گفت خیلی بد شد. یه چایی هم نیاوردم. گفتم ممنون. گرمه. چایی هم نمی چسبه.

 از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. غروب بود. از اتاق آمدم بیرون. هنوز صدای رادیو از جایی زیر لحافها به گوش می رسید «فلان کس کش ابراز امیدواری کرد»

Written By
More from کاووس

سهیلا و خواستگار

مدتی در یک شرکت کار میکردم. هفته ای یکی دو بار با...
بیشتر بخوان