وداع نیمه تمام با پدری که دیگر نیست

پدرم که مُرد تازه یکسال بود آمده بودیم خارج، هنوز لباسهای مان بوی آنطرف آب میداد، هنوز چیزهایی ته چمدان مان پیدا میکردیم که مال آنطرف بود، آنروز من رفته بودم از فروشگاه والمارت پوشک تخفیف خورده برای پسرم بگیرم. حساب کرده بودم هر بار شکم پسرم کار می کند حدود شصت و پنج سنت پایم آب میخورد. هنوز چرخ زندگی روی غلطک نیفتاده بود.

آنروز وقتی با جعبهٔ بزرگ پوشک رسیدم خانه، همسرم گفت پدرت مُرد! پوشکها هنوز توی دستم بود که حس کردم شصت و پنج سنت اول خرج خودم شد. مانده بودم چکار کنم. خوب یادم هست آنروز نشستم پشت میز و یک چیزکی نوشتم، بعد همان را ایمیل کردم برای خواهرم که آن را از طرف من توی مراسم ختم خواند و دل مان خوش شد که اگر خودم نبودم حداقل دلنوشته‌ام بود. هه!

الان بیش از ده سال از آن زمان گذشته، دیگر پوشک نمیخرم، زندگی راه خودش را میرود و ما را هم میکشاند بدنبال خودش. حالا دیگر خاک پدر هم سرد شده… و لباسهایمان بوی غربت گرفته و دیگر در چمدان های مان چیزی از آن سالها باقی نمانده جز یک درد، یک زخم ناسور مزمن.

زخمِ آخرین وداع با پدرم، وقتی در آخرین لحظه هر دو چشم در چشم شدیم، هر دو میدانستیم که این آخرین دیدار است، اما چنان وانمود کردیم که انگار نیست! وانمود کردیم که دوباره همدیگر را خواهیم دید.

وانمود کردم و دروغم، باورم شد، آن روز که آغوش مان را زود رها کردیم، زود گذشتیم و ناخواسته حرفهای نیمه تمام را به فرصتی دیگر موکول کردیم.

پیرمرد! من یک وداع واقعی به تو بدهکارم و این دِین تا وداعی دیگر رهایم نمیکند.

More from بهروز مایل زاده

یک ردیف کپر در کنار کارخانهٔ یخ

آنجا یک پنج‌راه بود که همه صدایش می‌کردند چهار‌راه! هیچ‌وقت هم نفهمیدم...
بیشتر بخوان