گمشو تا لهت نکردم

از سر کار بر می گشتم خانه. سر راه رفتم به یک سوپر مارکت. خریدم که تمام شد رفتم پارکینگ. داشتم کیسه ی محتوی خرت و پرت هایی که خریده بودم را می گذاشتم توی صندوق عقب ماشینم که شنیدم «تَق».

دیدم راننده ی ماشین کناری که می خواست سوار شود درِ ماشینش را موقع باز کردن محکم کوبیده به ماشین من. گفتم: «هِی، یواش تر برادر» راننده ماشین کناری همانطور که ایستاده بود گفت: «برایم اهمیتی ندارد» پرسیدم: «چه چیزی برایت اهمیتی ندارد؟» یارو گفت: «تو و ماشینت»

یک نگاه به خالکوبی بزرگی که روی بازویش بود انداختم و گفتم: «حالا من هیچی، فقط پدر و مادرم برای تولیدم زحمت کشیده اند؛ می دانی چند نفر کارگر، طراح، مهندس و حتی شاید روبات برای تولید ماشین زحمت کشیده اند. بهتر است برایت اهمیتی داشته باشد» یارو گفت: «گمشو بابا» من گفتم: «عوضی»

یارو گفت: «گمشو تا لهت نکردم» من دوباره نگاهی به سر تا پای یارو انداختم. جِرمَش بیست سی درصد از من بیشتر بود. با خودم فکر کردم اینجا که آمریکا نیست یارو اسلحه داشته باشد. توی پارکینگ احتمالاً دوربین مدار بسته هست، اگر این بخواهد به من حمله کند از فن هایی که آقای اسدی معلم کاراته دوران ابتدایی یادم داده استفاده می کنم. کار هم اگر به پلیس و دادگاه کشید، فیلم دوربین ها نشان می دهد که ماجرا دفاعِ مشروع بوده است.

به یارو در جواب گفتم: «عضوم را بخور» از ذهنم گذشت من حتی یادم نیست ناهار چه خوردم، اگر فن های آقای اسدی یادم نیاید چه؟ به علاوه من شعورم می رسد اینجا آمریکا نیست که آدم هفت تیر توی جیبش بگذارد، اگر این یارو شعورش نرسد که اینجا آمریکا نیست و اسلحه توی جیبش داشته باشد چه؟ اگر هفت تیر بکشد باید بهش بگویم: «آقا من اشتباه کردم، عضو تو و تمام خانواده ات را می خورم فقط شلیک نکن، تمام برنامه ریزی ام برای تعطیلات کریسمس می ریزد به هم»

توی همین افکار بودم که یارو سوار ماشینش شد و رفت. نه حمله کرد و نه هفت تیر کشید. معلوم شد که آدم باشعوری است!

More from سهند سامی‌راد

امیلی همخانه جدید من است

همخانه من یک دختر فرانسوی است که تازه به استرالیا آمده ......
بیشتر بخوان