پس راز نابودی پلنگ ها چه بود؟

 472664_369

در فرهنگ فلکلور مردم مازندرانی، جانورانی چون شیر و ببر و پلنگ، فراتر از حیوان ظاهر شده و می شوند.همانگونه که خوک حیوانی  پست و نجس و بوگندو تعریف می شود … اما شگفتا که همین مردمان، نسل ببر و شیر و پلنگ را در آن دیار منقرض کردند و خوک ها هم چنان پا برجایند!

در فرهنگ عامه و نزد پیران کجوری و دیگر مناطق مازندران، باورها و حکایات شگفتی درباره ی شیر و پلنگ وجود دارد. از عاشق شدن بر زنان تا دزدیدن و حتی آبستن کردن آنها!

حکایت های فراوانی از دزدیدن زنان در نیمه های شب وجود دارد. نیز زنانی که به جنگل رفته و در آن جا توسط جانوری ربوده شده اند. گاهی در این حکایت ها، پای خرس هم به میان می آید اما شخصیت های اصلی، همان شیر و پلنگ هستند. روایت است که این جانوران، پس از ربایش زنان و دختران، زیر پای آنان را به حدّی می­لیسیدند تا پوستش نازک شود و امکان گریختن وجود نداشته باشد. پیرمردی که این ها را برای من روایت می کرد، چنان آب و تابی به کلام خود می داد و از عناصر داستان بهره ها می برد که نمی توانستم گوش ندهم. حتی صدای حیوان و پوزه بر خاک کشیدن و تکان دادن دُمب و سر و گوش و … را اجرا می­کرد!

در این گونه روایت ها، داستان مینا و پلنگ بسیار معروف است. می گویند در یکی از روستاهای کجور، زنی و به روایتی دختری، هر روز در جنگل آواز می خواند و پلنگی شیدای آوازش می­شود و با او طرح دوستی می ریزد و …

روستاییان کجور بر این باور بودند که وقتی پلنگی خوابیده است، باید از پایین دست عبور کنی و گرنه به او توهین کرده ای و خشمگین می شود!

می­ گویند: روزی پلنگی فردی به چاه افتاده را نجات داد. داستان از این قرار است که آن شخص از جنگل می گذشته که در چاهی سقوط می کند. شب هنگام پلنگ با لاشه ی یک گوزن به کُنام خود باز می گردد و یک مهمان ناخوانده و آسیب دیده را در کنار توله هایش می بیند. پلنگ از آن جا که جانور با هوش و قدرشناسی بوده است، به سقوط ناخواسته ی آن مرد پی می برد و خود را از روزن چاه آویزان می کند و به آن نگونسارِ بخت برگشته می فهماند که دمبش را بگیرد. به هر حال آن مرد را نجات داده و تا آبادی بدرقه اش می کند! فردای آن روز مردِ ناسپاس اهالی را از وجود پلنگ در جنگل آگاه می کند. وقتی مردم کُنام پلنگ را محاصره می کنند، او بر فراز درختی می رود و چشم می گرداند. گویی که به دنبال یافتن کسی است! آن گاه از فراز درخت به زمین می جهد و مرد زیرآب زن و ناسپاس را می یابد و او را پاره پاره می کند!

نیز روایت است که پلنگی با مردی چپ افتاده بود. آن پلنگ هر گاه مرد را از دور می دید، تکّه ای استخوان را می شکاند. یعنی که روزی گردنت راخواهم شکاند! مرد هم تکّه ای استخوان را با تبر تکّه تکّه می کرد، یعنی که من هم تو را با تبر خواهم کشت! می گویند آن پلنگ چند بار به مردان دیگر حمله کرد و وقتی که دید آن ها دشمن مورد نظر او نیستند، رهای شان کرده بود! در نهایت، مرد موفق می شود پلنگ را بکشد!

برخی از روستاییان کجور بر این باورند که شیر از خدواند خواست که گوشت انسان را بر او حلال کند اما خدواند نپذیرفت و هیچ شیری تاکنون انسانی را نخورده است!

حال با این اوصاف، مانده ام که مردمان این نواحی، چگونه نسل این جانوران شبه مقدس را منقرض کرده و برای همیشه نابود کردند! در سال های اخیر مسئولان محیط زسیت چند قلاده پلنگ را در جنگل های مازندران رها کرده اند که اهالی هر از گاهی یکی از آنان را می کشند!

More from عباس سلیمی آنگیل

توقع من از فمینیست‌های ایرانی

از عباس سلیمی انگیل بیش از صد مقاله، خاطره و داستان منتشر...
بیشتر بخوان
  • محسن

    عجب درشت بود این پلنگ مازندران؟

  • رضا

    مجله تان فیلتر نشده است ولی بدون فیلتر باز نمی شود

  • امیر

    سلام عزیز وقتی با فیلت شوک وارد میشیم این بخش نظریات حذف میشه.

  • shabnam

    پستانداران ایران: گربه سانان. علی گلشن. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان،
    تاب گربه سانان جلد اول از مجموعه پستانداران ایران است که با هدف آشنایی با گونه های ارزشمند آن ها در ایران، ایجاد علاقه نسبت به حیوانات و میراث طبیعی و همچنین از میان بردن ترس و باورهای نادرست درباره برخی از گونه های جانوری نوشته شده و به جنبه های گوناگونی مانند ویژگی ظاهری، تغذیه و شکار، محل زندگی، عادات و رفتار اجتماعی، تولید مثل و خطراتی که آن ها را تهدید می کند می پردازد و علاوه بر آن نگاهی هم به حضورآن ها در تاریخ، فرهنگ و هنر ایران دارد.

  • مزدک

    با عرض سلام خدمت جناب سلیمی.
    بنده هم اصالتن اهل نور هستم.البته نور بلده و نه نور سلده. احتمالن مستحضر هستبد که خیلی از نوریها ییلاق و قشلاق میکنند. زمستانها را در نور سلده میگذرانند و تابستانها را در نور بلده. مادربزرگ من هم به این گروه تعلق داشت و اتقاقن برای من و دیگر نوادگانش داستانهای مشابه حکایت هایی که شما به چند تا از آنها اشاره کرده اید، تعریف میکرد. البته الان هر چه به ذهنم فشار میاورم داستان مشخصی را نمیتوانم بخاطر بیاورم.
    الغرض: احتمالن مطلع هستید که ما مازندرانیها عادت داریم (درست یا غلط) خیلی از بدبختیها و گرفتاریهایمان را به گردن تهرانیها بیاندازیم. “تهرانیها” هم تمام کسانی هستند که مازندرانی نیستند! احتمالن نسل ببر و شیر و پلنگ مازندران هم بوسیله همین “تهرانیها” منقرض شده است!
    خصوصن اینکه قبلنها این تهرانیها بودند که وضعشان بهتر بود و اسلحه داشتند و دوربین. ما فقط بچه های پابرهنه ای بودیم که شادی کنان دنبال جیپشان میدویدیم و برایشان دست تکان میدادیم و بعضی مواقع هم راه را بهشان نشان میدادیم.

    • عباس سلیمی آنگیل

      همه چیز ممکن است مزدک جان!

  • نازنین

    باریکلا عباس آقا مطلبتون خیلی قشنگ بود

  • ‌nikto

    درندگان را مقدس شمردن به این امید بود که از چنگالشان رهایی یابند. آن گاه که امکانش فراهم شد درندگان را کشتند. تناقضی در این جریان تاریخی نیست.

    ترس و تقدیس مرتبطند. کشتن درندگان برای امن کردن محیط برای آدمیان هم پیروی از سائق طبیعی است.