روزهایی که سارا صیغه من بود – 10

 

 

آن شب سارا به اندازه‌ی یک فصل گریست. عقده‌هایش را خالی کرد. نمی‌توانستم کنترلش کنم. چند بار زد توی سر و صورت خودش. دل پری داشت. قانعش کردم که بعضی از رفتار‌هایش گمان برانگیز است. قانعش کردم که می‌توانستم دوستش داشته باشم اما هزار و یک دلیل برای بیزار بودن از او دارم.

رشته‌های ماکارونی‌‌ همان طور نرم و لهیده در آبکش ماند و سارا تا نیمه شب حرف زد. چشمانش سرخ و درشت شد. گونه‌هایش برآماسید. نیمه شب دوش گرفت و سر و تنش را شست و برگشت روی صندلی آشپزخانه نشست و  انگار به سیم آخر زده بود. همه چیز را گفت.

– من عاشق جمال شده بودم. هنوز هم دوستش دارم. می‌توانستم نشانی ویلای شمال و آدرس خانه‌ی مجردی نارمکش را برای زنش بفرستم. اما نخواستم مانند دوستش «کفتار» یکی دیگر را بدبخت کنم.‌‌ به جمال گفتم صیغه‌ی ۹۹ ساله بشیم. اما قبول نکرد! مثل یک هسته مرا از دهانش تف کرد!

اما سارا از فرط استیصال انتقام گرفت. به عقد موقت امید در آمد. امید را واداشت تا عکس‌های عاشقانه‌ی خودش و جمال را که در سفر شمال گرفته بودند به دست زنِ جمال برساند. جمال و همسرش  زندگی شان به هم ریخت اما دوباره آشتی کردند.

جمال هم بعد از افشاگری سارا، همه وجودش مملو  از انتقام شد. می خواست تقاص کاری که امید کرده بود را در بیاورد. دست از سر امید بر نمی‌داشت. می‌خواست زندگیش را نابود کند. امید امروز آمده بود و از سارا خواهش کرده بود تا با جمال صحبت کند.

به سارا گفتم؛ پس من این وسط چه کاره بودم؟ وقتی یکی دیگر را دوست داری چرا به زندگی من پا گذاشتی؟
– می‌خواستم جمال را فراموش کنم. فکر کردم می‌توانم با تو همه چیز را فراموش کنم. من تلاشم را کردم. اما تو نمی‌خواهی! تو عشقت را از من دریغ می‌کنی. تو آدم بدی نیستی اما دوست داشتن هم بلد نیستی. تو اصلا نمی‌دانی یک زن از چه چیزی خوشش می‌آید و از چه چیزی بدش می‌آید.

تو تنهایی.  شخصیتیت جوری است که بیشتر به مادر نیاز داری تا زن! ترس بزرگی توی زندگیت هست. آره… خوبِ خوب شناختمت! چرا اینطوری به من نگاه می کنی؟ حرف حق همیشه تلخ است. تو فکر می‌کنی خودت همه چیز را می‌فهمی و دیگران خرند! من بدبخت‌ترین آدم دنیا هستم اما تو هم خیلی بدبختی.

پاسخش را ندادم. من که از حرف زدن و  ابراز احساس سارا نسبت به جمال همه وجودم در هم ریخته بود. من که می دیدم سارا  وقتی از جمال حرف می‌زند به وضوح قلبش می‌تپد و رنگ رخساره‌اش دگرگون می‌شود، پریشان تر و بی نوا تر از آن بودم که حالا در باره ضعف و عقده من بگوید.

سیلی محکمی توی گوشش خواباندم. اما کوتاه نمی‌آمد. دلم سوخت و با مشت توی دیوار کوبیدم. جای انگشتانم روی صورتش مانده بود. برای نخستین بار در عمرم یک زن را می‌زدم. مطئنم آدمیزاد به همین آسانی می‌تواند قاتل شود. برای اولین بار یکی را بکشد بی‌آنکه بفهمد چه شده است.

پدر سارا سال‌ها پیش مرده بود. برادر سارا با سند خانه‌ی پدری، وامی کلان می‌گیرد. پول را نمی‌پردازد و خانه مصادره می‌شود. برادر سارا پس از چند بار خودکشی ناموفق در ‌‌نهایت خودش را از پنجره‌ی بیمارستان پرت می‌کند و می‌میرد. مادرش زنده است و با حقوق بازنشستگی شوهر، در خانه‌ای اجاره‌ای در میدان خراسان زندگی می‌کند.

آن شب که سارا به بهانه‌ی بیماری پدرش از خانه‌ی من رفت، به این خاطر بود که ناصر زنگ زده بود که اگر می‌خواهی دخترت را ببینی باید همین حالا بیایی. سارا چند ماه فیروزه را ندیده بود. رفته بود. ناصر خمار شده بود. پول موادش را از سارا گرفت و اجازه داد تا فیروزه را ببیند.

–  فردای آن روز با بی قراری به جمال زنگ زدم. گفتم  دوستت دارم. بگذار فقط یک بار ببینمت. خواهش کردم. گریه کردم. قبول نکرد. گفتم تو آن سوی خیابان بایست و من از این سو نگاهت می‌کنم. تهدیدش کردم اگر نیاید باقی ماجرا را به زنش می‌گویم. هزار بار ناسزا گفت ولی مجبور شد که قبول کند.

قرار گذاشتیم روبروی سینما سپیده. جمال دیر آمد. آن سوی خیابان دیدمش. زنگ زدم و گفتم بیا این سمت. قبول نکرد. گفتم؛ من می‌آیم. قبول نکرد.‌‌ همان جا ایستاد. من نگاهش می‌کردم. پلک نمی‌زدم. هر بار که اتوبوسی می‌آمد و می‌رفت، یک سال طول می‌کشید. نمی‌دانم چند دقیقه نگاهش کردم.

جمال دست تکان داد و خواست برود. زنگ زدم و خواهش کردم چند ثانیه‌ی دیگر بماند. گفت؛ نیم ساعت است که عین دیوانه‌ها اینجا ایستاده‌ام. جمال بالاخره رفت. اما من تسلیم نشدم. دنبالش دویدم. ماشین‌ها بوق می‌زدند. جمال سرعتش را بیشتر کرد. من هم می‌دویدم. به ی دو قدمی اش رسیدم. برگشت و نگاهم کرد.

من هم نگاهش کردم. گفتم؛ ‌جمال بیا تا دوباره سگِت باشم. دوباره آن قدر بزن تا کبود کبود بشوم. یه کمربند تازه بخر که خوب نقشش بماند و تو دیوانه بشوی. قبول نکرد. ناگهان سرم گیج رفت. بعد از ظهرش تو آمدی به بیمارستان دنبالم.

از سارا خواهش کردم بس کند. گفتم نمی‌خواهم بشنوم. دیگر طاقت ندارم.
– مگه نگفتی رفتار من مشکوک است؟ پس گوش کن. فکر کرده‌ای من کجا می‌روم؟ فکر کرده‌ای خرابم؟ نه. من عاشقم. عاشق!
– خفه شو عوضی کثافت. به درک که عاشقی! بی‌شرف!

نمی‌دانستم دارم چه کار کنم. حرف‌ها و رفتار‌هایش عقلم را زایل کرده بود. وقتی از جمال حرف می‌زد دیوانه می‌شدم. مو‌هایش را دور دستم پیچاندم و از آشپزخانه به اتاق کشاندمش. داد می‌زد. اما ‌‌نهایت خشونت را به کار بردم. در حد یک حیوان رفتار کردم. نه ترسی داشتم و نه شرمی.

هیجان از شقیقه‌هایم بالا رفته بود. هر چه بود خشم  بود و سرکشی و اعتماد به نفس. می‌خواستم انتقام بگیرم.  انتقامی که شاید فقط در میان نسل انسان‌ها رایج است. او به من توهین کرده بود. فریاد من بی‌گمان در همه جای ساختمان تنیده شده بود. سارا فقط ضجه می‌کشید.

بخش اول    دوم    سوم   چهارم   پنجم   ششم   هفتم  هشتم   نهم  دهم   یازدهم   بخش آخر

خرید کتاب در آمازون

.

 

 

More from عباس سلیمی آنگیل

سرنوشت دختر اِبرام لاشخور – 14

معصومه سیاه در زد و بی آن که منتظر جواب بماند داخل...
بیشتر بخوان
  • Reza

    ووای 
    تو هم از اون مردهای عوضی تو زندگی سارا چیزی کم نداری به همون اندازه خر و وحشی هستی آقا معلم

  • Amir

    Thanks my friend for posting the new section just on time. Well, this is becoming a horrible story! This makes me scared of this country and its people. anyways, best luck to you

  • Reza

    چرا سارا رو زدی؟
    انقدر مرد نبودی تا دست روی یه زن بی پناه بلند نکنی؟ 
    حقیقت اینه که مردها وقتی دست به خشونت میزنن که از ته وجودشون احساس ضعف و بیچارگی میکنن
    کتک زدن یه زن تقلایی هست برای اینکه به ظاهر نشون بدن هیچم ضعیف نیستن ببین هنوز میتونن یکی ضعیفتر از خودشون پیدا کنن.
    خشونت از ذات حیوانی آدم برمیاد اگه خشونت کردی پس ناراحت نشو که اسمت بشه حیوون

  • Senobar

    gham angiz bood.

  • Narges

    iin omid che avazi boode! ah ah

  • Farsijoke

    نه عجیب نه غیر واقعی … اینجا ایران است , صدای ما را از تهران نمیشنوید!

  • Hfdk000

    اووووووووووووف…داره جالب میسه

  • شادان

    واقعا که عجب معلمهایی داریم!شرم آوره!آقا معلم هیچوقت دلم نمیخواد شاگردت باشم.نامرد…

    • Maryam

      معلم ها هم مثل هر ادمی دیگر خوب و بد دارند و دوره ای که صاحبان یک شغل معین را مقدس می دانستیم، خیلی وقت هست که به پایان رسیده. این طرز فکر موازی با این است که بگویی طرف چون زاده ی یک پادشاه است پس همایونی است و مقدس و باید جانشین شود! تموم شد!

      • شادان

        مسئله قداست نیست.مسئله اینه که از افرادی که با روح کودکان سروکار دارند، انتظار بیشتری میره.یاد فیلم جدایی نادر از سیمین افتادم.البته نادر معلم نبود ولی خیلی خوب ادای معلم ها رو در میاورد وسعی داشت درس زندگی بده.عاشق خانواده و پدر و فرزند وهمسر.راستگو و اهل حق و ناحق.ولی واقعیت اینه که در لحظه های تاریک زندگی روی واقعی ادم -هر ادمی-نشون داده میشه.بچه ها چشم تیزبینی دارند و این درون را میبینند.ازرفتارت درونت را میخوانند.این رفتار توست که به اونها درس میده.همون درون تو.حتی اگه سعی کنی پشت حرفهای قشنگت پنهونش کنی.بچه ها کشفش میکنند.یاد میگیرند. از توالگو میگیرند.نادر هم درست وقتی تو تنگنای زندگی قرار گرفت، عامل حرفهای خودش هم نبود.زن بی پناه را که برای امرار معاش خانواده اش تلاش میکردکتک زد قبل از اینکه جرمی ثابت بشه، دروغ گفت و کتمان کرد و دیدیم که چه ساده در چشم دخترش لو رفت.واقعیت اینه که دلم میخواست این آقا هم شغلی غیر از معلم داشت. همینطور امید.البته این یه داستانه.ولی یه داستان تلخ.چیزی است که متاسفانه جامعه ما بهش دچاره.زورگویی و قداره کشی برای زن که در جامعه ما غالبا پناهی نداره.متاسفانه.

    • Narges

      chera? mage moalema adam nistan?? 

  • شادان

    “حقیقت اینه که مردها وقتی دست به خشونت میزنن که از ته وجودشون احساس ضعف و بیچارگی میکنن”  کاملا موافقم.

  • داشت داستان خیلی پوچ ادامه پیدا میکرد….. داشت از بین میرفت، ناگهان در این قسمت اوج گرفت. زنی که از سر استعصال صیغه آقا معلمی شده ولی عاشق یکی دیگر هست. آقا معلم خون خونش را میخورد، مشخص است که خیلی کم در عمر زن دیده وگرنه با لگد بیرونش میکرد و میرفت سراغ دیگری ولی غیرتی شده، چون تجربه ندارد. داستان دارد زیبا و واقعی میشود.

  • من که گفتم اگر زنو جلسه اول نکنی حروم میشه- به حرفم رسیدین دوستان؟

  • خواننده

    بنده که خود اهل تهرانم با همه ی مکان هایی که در داستان آمد ارتباط برقرار کردم(از دشت ورامین تا بی بی شهر بانو و میدان خراسان و انقلاب و ….)  ، اما فکر نمی کنم فردی که به طور مثال اهل اصفهان باشد بتواند با داستان اندازه ی فردی که در تهران است ارتباط برقرار کند!!

  • Dandi

    نبايد كتكش ميزدي ، بايد در را باز ميكردي و مينداختيش بيرون اين به نظر من حقش بوده،

  • Nasser

    دختره بهت دروغ گفته! امکان نداره که همچین دختری که تجربیات خیلی زیادی هم ظاهرا داره یه دفعه اینقده صادق شه! من بیشتر احساس میکنم این یه بازیه که دختره درآورده تا تو رو تبدیل به شوهر مورد نظر خودش (دست به کمربند) کنه. حالا هدفش چیه؟ درست مشخص نیست.
    ممکنه بخواد از شدت واکنش تو به خودش به علاقه و حساسیت تو به خودش پی ببره و یا اینکه از جمال می ترسه و ماجرا خیلی پیچیده تره و سعی داره تو رو گام به گام آماده کنه که بعدا از تو برای محافظت از خودش یا برنامه های دیگه اش استفاده کنه! 
    اگه این حدس درست باشه ،در واقع داره از دستورالعمل “پرورش یک شوهر ” استفاده می کنه که بخش های خشن تو رو پرورش میده و آروم آروم آماده ات میکنه بندازدت به جون جمال! حالا یه وقت این انداختنه فیزیکیه یه وقت هم به این نتیجه میرسی بری یه پول قلمبه پیدا کنی و اونو خلاص کنی و نجاتش بدی!
    ممکنه هم تو یه برنامه سه نفره جمال-سارا-امید درگیر شده باشی! 
    در هر صورت خیلی جوان خام و خوش خیالی هستی. نمی خواد هم زیاد کتکش بزنی ! چون با این کتک ها فقط خودتو وجدانا بدهکارش می کنی و به اونم مجوز میدی دیگه بهت نگه با امید کجاها میره ! و دیگه کی باباش مریض میشه.

    • Dandi

      واقعا تا حالا اينقدر چرت نخونده بودم . خودت فهميدي چي نوشتي؟

      • Narges

        az avalesh malom bod sare karie…

      • Nasser

        شما که میگی چرت و پرت نوشتم حالا قسمت بعدی رو بخون که دختره میگه ”
        راستی! دیشب کاری کردی که از رفتارت خوشم بیاید! برای خودت مردی شدی!”   تابلو بود این دختره عمدا فضا را به اینجا کشونده که کتک بخوره! البته امیدوارم نویسنده ته ماجرا رو سمبل نکنه! و راستش رو بنویسه ! .. منظورم از راست ادامه واقع گرایانه هستش.

  • Nazanin_torabii

    moteasefam vase nevisande ke hanooz tooye asre hajar zendegi mikone fekr mikonid chand ta mard in dastan ro mikhoonan? jaye in kotakkariha ke hese tahghir shodan be zane irani ro mide shiveye estefade az aghl o mantegh ro be mardom yad bedim
    be omid oon roz

  • آتوسا

    اگه جای راوی بودم یا خودم رو میکشتم یا سارا رو، هرچی نباشه سارا یک خائنه

  • Ccc

    حدسم درست بود، نويسنده داره شخصيت اصلى رو عوض ميكنه، شرمنده اينو ميگم اقاى سليمى، ادم يه جاهايى فك ميكنه اقاى معلم شما روانپريش خداى نكرده، اخه اين تا ديروزش، نه تو بيمارستان نه اون شب كه كه نذاشت همراش بره يه كلمه ازش نپرسيد، فرداش پا شد رفت اردو به يزدگرد و مغول فكر كرد بعد حالا كه اين خانم كه صرفا شش روز به عقد ايشون دراومده و كلن به اندازه نصف روز اقاى معلم بهش فكر كرده، انقدر مهم شده كه ادم كنترلشو از دست بده…..
    من هرجورى فك مي كنم ميبينم يه مرد فقط وقتى در مورد يك زن اينقدر عصبانى ميشه كه رابطه قوى عاطفى باهاش داشته باشه. نهايت در چنين موردى بايد در رو باز ميكرد ميگفت برو بيرون…

  • Bokon

    میگن زن هزاران مکر داره مکر هزارمش گریه س . وقتی نکنی همین میشه. من اگه بودم از پشت میکردم بعد گوششو میگرفتم پرتش میکردم بیرون فاحشه رو

    • Narges

      shoma cheghadr mosbat fekr mikoni rajebe khanooma 🙂

  • رهگذر

    داستانت خیلی قابل باور ه به نظر من… اما … اول فکر میکردم سارا بیماره اما این قسمتای آخر میدونم این آقایی که شخصیت اصلیه بیماره… خیلییییییییییییی عقب تر از سنشه و خل شده… هر کسی که دست روی زن بلند می کنه به شدت بیماره روانی داره ….همش احساس تاسف میکردم براش اما حالا ازش متنفرم، این دختره فقط به یکی زنگ زده و با فاصله 2 متر ازش بوده … هر دو از چاله افتادن تو چاه… به هر حال یک جوری نوشتی که من احساس میکنم حالا باید حتما ادامشو بخونم… اما خیلی جدی میشه لطفا دیگه کسی زنی رو توی این داستان نزنه؟! اونم جوری که جای دستش بمونه؟ این ترویج خشونته… بسیار عصبانی هستم… دلم البته به حالش میسوزه که حتی  خواهرم نداشته که بدونه زن هم آمه اون وقت دلش برای مامانش میسوزه… واقعا یعنی بعضیا ارزش صیغه کردن دختر مردم هم ندارن… 

  • Ali

     الان داستان تمام شد یا ادامه داره ؟
    در کل اینجور داستانها بهتره همین جا تمام شه تا خواننده را بزاره تو خماری که هر برداشتی خواست بکنه …

  • صادق

    بهضی از  این کامنت گذارها با این قضاوت های شتابزده ای که  می دهند منو یاد معلم
    داستان می اندازد. به نظر می آید داستان همه ایرانی ها را دارید می گویید. می گویند چرا زدی؟ زدن بد است ولی لحن شان شما را می زند. داستان واقعی واقعی است با
    پوست و گوشت خون درکش کردم. 

  • Homa

     تو تنهایی. شخصیتیت جوری است که بیشتر به مادر نیاز داری
    تا زن! ترس بزرگی توی زندگیت هست. آره… خوبِ خوب شناختمت! چرا اینطوری به
    من نگاه می کنی؟ 

  • Sajed35

    ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻲﺷﻲ و دﻧﻴﺎ وﻟﻲ ﺑﺎﻫﺎت ﺳﺮ ِ ﺟﻨﮕﻪ
    ﺗﻮ دل ﻣﻲﺑﻨﺪي و ﻳﻚﺟﺎي ﻛﺎر ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻲﻟﻨﮕﻪ
    ﻣﯽﻣﻮﻧﻪ زﺧﻤﯽ ﮐﻪ ﺧﻮردی رو ﭘﻮﺳﺘﺖ ﺗﺎ اﺑﺪ ﺑﺎﻗﯽ
    ﺑﺒﯿﻦ ﭼﯽ ﺑﻪ ﺳﺮت اوﻣﺪ ! ﭘﻠﻨﮓ ِ وﺣﺸﯽ ِ ﯾﺎﻏﯽ
    ﻧﺪه دل ُر ﺑﻪ آﺳﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﯽﺳﺮ و ﭘﺎﯾﯽ مرد
    ﻧﮕﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻮﺗﺎه اوﻣﺪ ! ﻧﮕﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮد
    ﺑﻪ ﻫﺮ ژﻧﺪهﭘﻮﺷﯽ نسپر ﻗﺒﺎی ﻋﺸﻘﺘﻮ ﺳﺎده
    ﯾﻪ روزی ﻣﯽﺷﻪ ﭘﯿﺪاش اون ﮐﻪ ﺑﺨﺘﺶ ﺑﺎ ﺗﻮ اﻓﺘﺎده

    آرﻣﻴﻦ اﺑﺮاﻫﻴﻤﻲ

  • Milad29

    کاش می شد همه ایرانی ها مجله تون رو می خوندن. رفتم چرخ زدم تو آرشیوتون. فکر کنم چند سال می شود که این همه مطلب با حال یک جا نخوندم. نامرد  زیادن توی ایران ولی هنوز شیر پاک خورده  هم زیاده. دست تون را می فشارم. به شما و خودم افتخار می کنم.

  • صبا

    شماره یازده نیومد بیرون؟ 

  • Nima

     شما خوب مینویسید آقا، خیلی‌ خوب!

  • Ramin

    یه سوال: مگه این نوشته داستان نیست؟ پس چرا همه نظردهندگان دارن مشاوره میدن؟!ا

  • Mahbod

    عالی بود

  • Nasim

    vagehan hich mozooe dige ei gheir az sighe va badbakhti hava tahghire yek zan be nazaretun nemirese ta darbarash benvisid. vaghean in donyaye zehnie shoma chendesh aavare, vaay bar ma ke aadat kardim be in mozakhrafato darmaandegi ha. man shakhsan haale tahavvo migiram in titre dastanetuno mikhunam che berese be khode dastanesh.

    • Pouya Goran

      شما بروید سریال های ترکی را دنبال کنید، اینطور بیشتر لذت میبرید.

  • Amibzad

    تمام قسمت های این داستان رو خوندم، خیلی خوب شروع شد ولی داره مثل سریال های عشق ممنوع یا ایزل الکی کش پیدا می کنه

  • حمیدرضا 08

    من نمیفهمم یه چیزیرو . اونم اینکه چرا بعضیها عادت دارن راجع به چیزی نظر بدن یا دخالت کنن که مربوط به شخص خودشون نمیشه و کاملا عمومیه.
    اگر کسی یه لحظه توی زندگیشون دخالت کنه یا حتی یه نظر منفی راجع به اونها بده عکس العملهای عجیب غریب از خودشون نشون میدن اما دوست دارن همیشه نظرشون رو به دیگران تحمیل کنن.
    عزیز من. این داستان چه کوتاه چه بلند متعلق به شما نیست که بخوای زود تموم شه یا دیر , موضوعش از زندگی شما اقتباص نشده که الان باعث رنجش خاطرت بشه و تداعی کننده خاطرات , توی این داستان جمعه و پنجشنبش مد نظر نیست و مهم متن و محتوای داستانه و اینکه می تونی ازش خط فکری بگیری یا نه.

    بهتره گاها نگاهی به زندگیامون بندازیم , ببینیم واقعا اونقدری هستیم که بخوایم از دیگران با این لحنها انتقاد کنیم یا فقط دوست داریم همه مثل ما باشند , اونجور که ما میخوایم بنویسن و اونجور که میخوایم داستان رو تموم کنند و اگه اینطور نشد ما موظفیم به بدترین نوع از اونها انتقاد (نه , تخریب ) کنیم.

    بابت داستان ممنون , به نظر من داستان نزدیک به واقعیت و قویی هستش .

  • Rk Masloub 81

    وقتی که سارا در مورد جمال صحبت میکرد یاد داستان صادق هدایت افتادم. ” زنی که مردش را گم کرد “. واقعاً اینجور زنها توی جامعه ما زیاد.بذار سگت بشم!!!!!!!!!!!!!

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 3 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 8 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 11 | مجله مرد روز()