روزهایی که سارا صیغه من بود – ۹

امروز روز ششم وصلت من و سارا است. جمعه است امّا ما تعطیل نیستیم. بچه‌های مدرسه را به اردوی تهران گردی برده‌ایم. استدلال مدیر این است که فصل آزمون‌ها نزدیک است و برنامه‌های تفریحی را باید جمعه‌ها برگزار کنیم. مدرسه‌ی غیر انتفاعی است دیگر! مال خودش است و اختیارش را دارد! قرار است پس از دیدن برج طغرل و دیگر آثار شهر ری، آنها را به بنای باستانی تپه میل ببریم.

امید باز هم نیامد. سنبه‌ی دبیران ریاضی پر زور است. دبیر تاریخ مشتی اطلاعات من در آوردی را به خورد بچه‌ها داد. نمی‌دانم این اطلاعات ابلهانه را از کجا آموخته بود. زمانی که در کُجور زندگی می‌کردیم، پدربزرگم هر از گاهی بی‌تابی می‌کرد و غم می‌خورد که دوستش در غربت مرده است و هم آنجا مدفون است.

بعد‌ها پی بردم که منظور پدر بزگم از غربت، گورستان ابن بابویه بود که امروز از کنارش گذشتیم. وقتی درباره‌ی دوستش سخن می‌گفت، اشک از چشمانش سرازیر می‌شد. حق هم داشت. غربت و سفر در گذشته معنی داشت. در دوره‌ای که هنوز حق گم شدن از آدمی سلب نشده بود. هر کسی می‌توانست گورش را گم کند و از دید آشنا و غریبه پنهان شود. حالا سفر مفهوم دیگری دارد.

پدربزرگم و همسالانش پیش از زمستان برای کار به تهران می‌آمدند و با گرم شدن هوا به مازندران باز می‌گشتند. همیشه گفته‌ام؛ ‌‌ای کاش توافقی در کار بود پیش از زادن! در این صورت، یکی می‌توانست به جای تمام نیاکانِ تکراری من زندگی کند. یکی زجر می‌کشید به نیابت از همه. نام دوست پدربزرگم حبیب بود. بر سنگ‌های قدیمی قرستان چشم دوختم ولی چیزی ندیدم. شاید کس دیگری را در جایش به خاک سپرده باشند. شاید هم هنوز گورش در گوشه‌ای باشد.

اتوبوس از شهر ری به سوی آتشکده‌ی تپه میل ورامین حرکت کرد. دشت‌های فراخ و پهناور، احساسات مرا برمی‌انگیزاند. افق آدم را به دوردست می‌برد. به گذشته و آینده. افق را که بنگری، از حال فاصله می‌گیری. جایی که آسمان کوتاه می‌آید و به زمین می‌چسبد، جایی که نمی‌دانی در همین دم و ساعت آن سویش چه خبر است، بردمیدن و فروشدن خورشید که خود حادثه‌ای است دیگر! اگر چه شاعرکان، مبتذلش کرده‌اند. آن قدر از طلوع و غروبِ کرانه‌های آسمان گفته‌اند که برای لذت بردن، مجبوری روی همه‌ی شعرهای مبتذلی که این سال‌ها خوانده‌ای خط بکشی.. طبیعت را با نگاه ناقص شان دست مالی می‌-کردند. طبیعت را باید بی‌پرده و بی‌پیش فرض بنگری.

میان همهمه‌ی دانش آموزان و پت پت موتور اتوبوسی که بی‌گمان برای دوران جنگ سرد بود، دشت سبز و زرخیز ورامین را در می‌نوردیدیم.‌ای کاش سارا هم اینجا بود. صبح که آمدم خوابیده بود. زنگ نزده است و من هم زنگ نزده‌ام. مانده‌ام که حرف‌ها و رفتار دیشبم درست بود یا نه! شاید لازم بود. نمی‌دانم.

ملک ری سرزمین راز آلودی است. ناصرخسرو قبادیانی در سفر دور و درازش از اینجا هم گذشته‌است. از همین مسیر. شاید ردپایش زیر چرخ‌های اتوبوس باشد. با پای پیاده! این همه بیابان! چگونه بعضی‌ها در آن دوران که جهان بزرگ‌تر بود و بی‌سرحد و مرز، احساس غریبی و غربت را مثل یک غده مزاحم از وجودشان می‌کَندند و عظمت سرزمین‌های ناشناخته را تاب می‌آوردند؟ آن هم در دوره‌ای که بزرگ‌ترین پیک بشریت باد صبا بوده است.

محمد پسر زکریای رازی را می‌دیدم که همراه با الاغش از سمت غربی کوه بی‌بی‌شهربانو بیرون می‌آید و در وسط دشت، خودش و الاغش به نقطه‌ای سیاه تبدیل می‌شوند. بعد هم بوی الکل در اتوبوس می‌پیچید. یزدگرد سوم را می‌دیدم که صندوقچه‌ای از جواهرات در دست‌ش بود و شتابان، ‌بی‌دستار و پای‌افزار از کوه بی‌بی‌شهربانو پایین می‌آمد، به موازات اتوبوس می‌دوید و نشانی شهر مرو را از راننده ما می‌پرسد. دشت فراخِِ ری در نیمروزی ترسناک، پر از خون و جسد شده بود و سواران مغول همه جا را زیر سم اسب گرفته بودند. چند نفر از مغول‌ها که ایست و بازرسی زده بودند پس از نگه داشتن اتوبوس‌، ‌ تصویر مرا که بر کاغذی سمرقندی نقاشی شده بود، به راننده نشان دادند. اما او حضور چنین شخصی را کتمان کرد.

غروب‌‌ همان روز بچه‌ها را در مدرسه پیاده کردیم و هر کس پی کار خودش رفت. به سارا زنگ نزدم. گفتم شاید بفهمد که اشتباه می‌کند. راهی خانه شدم. جمعه‌های تهران راهبندان و اتلاف وقت ندارد. به همین دلیل در محاسباتت اشتباه می‌کنی. طول هر مسیر را با روزهای کاری می‌سنجی اما زود‌تر می‌رسی.

برای شام از مغازه‌دار سر کوچه چیزهایی خریدم. مردی از بن بست ما بیرون آمد و پیچید به کوچه‌ای که به خیابان ری می‌رسید. امید بود! نتوانستم چهره‌اش را ببینم اما امید را می‌شود از پشت سر هم شناخت. مانده بودم که امید اینجا چه می‌کند؟

سارا با خوشرویی وسایل را از دستم گرفت و به آشپزخانه برد. خسته نباشی گفت و حرف‌هایی از این دست. اصرار داشت شام را زود‌تر درست کند تا برویم پارک شهر یا پارک بسیج و روی چمن‌ها غذا بخوریم. با بی‌میلی گفتم:
خیلی خسته‌م. باشه هفته‌ی بعد! امروز زیاد راه رفتم.
چیزی نگفت. به آشپزخانه رفت. من روی مبل دراز کشیدم.
عزیزم تو که پوست کندنت خوبه بیا پوست این سیب زمینی‌ رو بکن… کجایی گلم؟… خواب آلودِ اخمو بیا دیگه! می‌خوام ببینم سفر خوش گذشت یا نه…
– امروز بیرون نرفتی؟
نه!
– کسی هم اینجا نیامد؟ غریبه‌ای، آشنایی!
‌ها؟ نه! مگه قرار بود کسی بیاد؟
با خودم فکر کردم که شاید اشتباه می‌کنم. یعنی آن مرد که از کوچه‌ی ما بیرون آمد، امید نبود؟ مستاصل و خسته بودم. از روی مبل برخاستم و به آشپزخانه رفتم.
هیچ می‌دانی که من گاهی استعداد کشتنِ آدم‌ها رو دارم؟ گاهی حس می‌کنم که می‌توانم این کار را بکنم!
وااا! تو چت شده؟
نمی‌دوم.

سارا رشته‌های ماکارونی را توی آبکش ریخت و پوست دستش کمی بخار سوز شد.
به این می‌گی سوختگی؟!فکر نمی‌کنی سوختن صورت با اسید خیلی سهمناک‌تر از این نوع سوختگی‌هاست؟
تو چی می‌گی؟ چرا این جوری حرف می‌زنی؟ چرا من رو می‌ترسونی؟
و گریه کرد! روی صندلی نشست و دوباره چشمانش را با دست پوشاند.
از شوخی زننده خودم بدم آمد ولی پای فشردم و گفتم شوخی کردم.

شوخی کردی؟ روز جمعه رفته‌ی سر کار. حالا هم برگشتی از کشتن و اسید پاشی حرف می‌زنی! یه نوازش خشک و خالی هم که بلد نیستی! دریغ از یه نگاه محبت آمیز! مگه این همه زن خوشبخت توی این شهر چکار می‌کنن که من نمی‌کنم؟ تو فکر کردی من خوشم می‌آد صیغه‌ی این و  اون بشم؟

مگه چی گفتم حالا؟ چرا شلوغش می‌کنی؟
بگو چی نگفتی؟! چی می‌خواستی بگی؟ همیشه می‌گم خدایا، مگر دیگران چکار می‌کنند که دوستشان داری! مگر من چکار کرده‌م که ولم کردی به امان خودم؟

بخش اول    دوم    سوم   چهارم   پنجم   ششم   هفتم  هشتم   نهم  دهم   یازدهم   بخش آخر

خرید کتاب در آمازون

More from عباس سلیمی آنگیل

روزهایی که سارا صیغه من بود – ۴

یک موضوع داستان روی تخته نوشتم و به بچه‌ها گفتم از بیست...
بیشتر بخوان
  • نوید

    واقعا که.بعد میگن فرهنگ اسیدپاشی چرا رایج شده؟معلم ادبیات که این باشه، تکلیف آینده بچه هامعلومه.

  • Meysamhdm

    عزیز تموم کن این داستانو خوشت میاد هههههی کشش بدی!؟
     

  • Jjef123

    Mardake Mariz heif ke ta emrooz donbal kardam

  • Manfield55

    فكر ميكنم يك بار ديگه ياداوري كنيد كه اين داستان دنباله دار هست، دوستاني كه بخش پورنو رو دنبال ميكنند اشتباه اومد ند. خوب اسم دنباله دار بودن روش هست دوستي كه ناراحته حيف كه تا حالا دنبال كرده منظورش چيه ؟ من نفهميدم رفت.

  • Dandi

    نويسنده در روزهاي هفته اشتباه كرده!
    دو روز قبل هنگامي كه سارا ميخواسته به ديدار پدرش در بيمارستان برود پنجشنبه بوده و معلم ميگويد كه ميخواهد همراه سارا برود چرا كه فردايش جمعه است و مشكلي ندارد، با اينكه الان ٢ روز گذشته و سارا در بمارستان بستري شده و معلم هم به ديدار خانواده رفته باز هم امروز جمعه است.
    نويسنده بيشتر دقت كند.
    با احترام

  • داریوش

    از عجایب روزگار هستیم ما ایرانی ها. وقتی معلم است یک جور حرف می زند و از تاریخ ایران حرف می گوید و از مغول ها می گوید. به خانه که می رود خودش یک مغول می شود

  • کتایون

     یزدگرد سوم را می‌دیدم که صندوقچه‌ای از جواهرات در دست‌ش بود و شتابان،
    ‌بی‌دستار و پای‌افزار از کوه بی‌بی‌شهربانو پایین می‌آمد، به موازات
    اتوبوس می‌دوید و نشانی شهر مرو را از راننده ما می‌پرسد.

  • Reza

    این وسط امید هم نقش داره 
    همینکه روزهای پیش نمیومد مدرسه 
    هم اینکه از تو کوچه اینا درومد
    فقط توروخدا جمال همون امید نباشه که ضایعست

    • Narges

      daghighan manam be hamin fekr mikardam 🙂

  • Ali_777

    refigh!
    dari aab mibandi too dastan!

  • Narges

    kolan chand ghesmat gharare bashe in dastan?? hoselamon sar raft….

  • Ali

    آره خداییش درست نبود اسم اسیدپاشی را بیاری …. خیانت دلیل خوبی برای اسید پاشی نیست … همینجوری کم مشکل نداریم تو جامعه … تازه معلمهای ادبیات کلا تو یه فضای دیگرند … کلا آدم های لطیفی هستند …

  • مجله مرد روز

    نرگس عزیز تقریبا در مراحل آخر داستان هستیم.

  • Ali

    راستی یه فکری هم باید در مورد ویرایش کامنت ها بکنی …. بابا هر کامنتی هم ویرایش نمی خواهد دیگه …. ممکن است شما بد برداشت کرده باشید … تا وقتی حرف رکیکی در میان نباشد به نظر من نباید ویرایش شود

    • مجله مرد روز

       علی عزیز ما تا انجا که میسر است دست به کامنت ها نمی زنیم. چشم دقت بیشتری خواهیم کرد

  • Ali

    آقا من ادبیات فارسیم خیلی خوب نیست ولی یه سوال برام پیش اومد
    “از شوخی زننده خودم بدم آمد ولی پای فشردم و گفتم شوخی کردم.”
    مگه نه اینکه پای فشردن به معنی اصرار کردن است؟ … مگه اصولا نباید اینجوری باشه:
    “از شوخی زننده خودم بدم آمد ولی پای فشردم و گفتم جدی کردم.”  

  • Ali

    آقا من ادبیات فارسیم خیلی خوب نیست ولی یه سوال برام پیش اومد
    “از شوخی زننده خودم بدم آمد ولی پای فشردم و گفتم شوخی کردم.”
    مگه نه اینکه پای فشردن به معنی اصرار کردن است؟ … مگه اصولا نباید اینجوری باشه:
    “از شوخی زننده خودم بدم آمد ولی پای فشردم و گفتم جدی گفتم.” 
    بعد از پای فشردن باید جمله موافق آن ذکر شود دیگر؟

  • مزدک

    علی جان!
    منظور اینست که عوض اینکه از شوخی زننده ی خودش عذرخواهی کند، اصرار کرده که شوخی کرده و سارا نباید آنرا جدی بگیرد…

  • امیرحسین

    خانما و اقایون این داستان از روز اول اعلام شده که می خواهد دنباله دار باشه. چه اصراری دارید زود تمام بشه. زندگی مون داره رو همین هول زدن ها تموم میشود. این هم یک خاطره است. اینا رو هل نکنید که شل و سفت کنند. پیشنهاد من این است اگر طاقت نداریدچند روز نخوانید و هفته دیگر که امدید حتما می توانید کل داستان را بخونید

  • Ccc

    نكات منفى داستان شما:
    استفاده از تهديد نا لموس اسيد پاشى يا كشتن به جاى حرف زدن و پرسيدن منطقى از شخصيتى كه قبلا براى مخاطب يك شخصيت درونگرا و عاطفى بود
    عدم قوت رابطه هاى عاطفى، حداقل ميتونستين افكار اقاى معلم رو بيشتر روش مانور بدين، مثلا اين فرد يك غريبه رو به خونه اورده و ميخواد يه مدت باهاش همراه باشه، قاعدتا نبايد موقع برگشت به خونه به يزدگرد و حمله مغول فكر كنه بعد هم كه رسيد شروع كنه به رفتارهايى كه اصلان شباهتى به شخصيت پرداخته شده اول نداره.
    كلن ميشد خيلى قوى روى اين سوژه كار كرد، خيلى عميق ميشد زخمهاى جامعه رو به شكل داستان بيان كرد تا اينكه داشتان شكل پليسى ناشيانه به خودش بگيره
    …..كلن از ادامه داستان نا اميد شدم….

    • Telesm

      Ccc فکرش را کردی که این مثال مغول ها و ساسانیان شکست خورده نشان دهنده خصوصیت ایرانی ها است. هم تسلیم جو هستند و هم پرخاشجو… این معلم هم همیشه همین بوده است. اینجا دم خروس بیرون می زند. بیرون غمگین و دلشکسته از فرار شاهان ایرانی است و مغول هایی که اتوبوسش را  می گردند. به خانه که می رسد زن طرف می شوید و تمیز می کند و او خودش یک خان مغول می شود. این داستان خیلی خیلی با زرنگی نوشته شده است.

      • Ccc

        اره طلسم جان اينجورى فرضش كنى ميشه يه جورى هضمش كرد ولى نه توى اين داستان، كلن اين قسمت اخير انگار مال يه داستان ديگست. نمي خونه. خيلى از روال قبليش دور بود

  • ANA

    kash ye bakhsh ham dar site gharar bedid peiro biography nevisandehatoon, zemnan in dastano doost daram va heyfe ke tamoom she! bishtar az in ghabil dastanha benevisid lotfan

  • Behrooz

    بسیار زیبا مینویسید و قلم گیرایی دارید. فقط به نظر من طول داستان دارد کم کم از یک داستان کوتاه فراتر میرود.

  • Shohreh b

    بعضی از  قسمتهای داستان بطور کل از داستان اصلی منحرف میشه . اینقدر حاشیه داره که آدم یادش میره در اصل چه اتفاقی افتاده بود . فقط بعنوان یک انتقاد کوچک . 

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 10 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 11 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 2 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 8 | مجله مرد روز()

  • m sh

    به اینجا هم یه سر بزنید http://www.pandtozinelectric.com/