روزهایی که سارا صیغه من بود – 7

از بیمارستان بیرون رفتم و از دکه‌ی کنار در اصلی، چند آبمیوه و یک بیسکویت ساقه طلایی خریدم. اگر قرار باشد بین یک شب ماندن در بیمارستان و زندان یکی را برگزینم، بی‌گمان زندان را انتخاب می‌کنم. هر چند لطف زندگی در این است که مجبور به گزینش هیچ کدام نباشی. سارا لیوانی آب سیب نوشید و آماده‌ ترخیص شد. دکتر پیشنهاد کرده بود که یک شب بماند. اما او بر رفتن پافشاری می‌کرد. نسخه‌ی دارو‌هایش را برداشتم و به صندوق رفتیم.

در حیاط بیمارستان گفتم، سارا چه مشکلی داری؟ گرفتاریت را بگو. شاید کمکت کردم. اما او با عجله منکر هر گونه مشکلی شد. زیر بغلش را گرفتم و از در بزرگ بیمارستان بیرون آمدیم. بایستی سارا را به خانه می‌رساندم و سری به خانه‌ی پدری می‌زدم.

وقتی در راهبندان  جاده های شهر گیر می‌کنی، آمد و شد خودروهای تک سرنشین چون دشنامی زننده مرتب در جلوی چشم آدم رژه می روند . گاهی تحمل برخی از مردمان سخت می‌شود. در راه چیزهایی برای شام خریدم و زیر بغل سارا را گرفتم و به خانه آمدم. کوشیدم چیزی کم و کسر نباشد. بر تخت خواباندمش. پتویی نازک بر رویش کشیدم و رهسپار خانه‌ی پدری شدم.

می‌خواستم به محض رسیدن، خیلی حرف‌ها بزنم. اما وقتی دیدم مادرم گوشه-ای کز کرده است، من هم ساکت نشستم. پدرم هم آمد و پاسخ سلامم را با کنج لب گفت و به اتاقی دیگر رفت. در خانه‌ی کودکی‌های من چیزی روی داده بود. حتی با چند ماه پیش متفاوت شده بود. این قهر و آشتی و جنگ و نزاع‌ها از جنسی دیگر بودند.

خیلی چیز‌ها سر جای خودشان نبودند. از آشپزخانه بوی‌های مطبوع همیشگی به مشام نمی‌رسید. از آن بوهای شامه نوازی که خستگی درس و مدرسه را از تن مان به در می‌کرد! به کنج اتاق نگریستم که مشق‌هایم را آنجا می‌نوشتم. کسی جرئت نداشت سر جای من بنشیند.

وقتی از شمال به تهران کوچیدیم، در همین خانه‌ی بی‌صاحب خانه ،سکنی گزیدیم و همین جا آن قدر مشق نوشتیم و از تلویزیون «مدرسه‌ی موش‌ها» دیدیم تا بزرگ شدیم. همین جا بود که شب‌ها از باخت پرسپولیس گریه می‌کردم و از ترس پدر جیکم در نمی‌آمد. همین جا بود که خواب کجور و گندم زار‌هایش را می‌دیدم.

هر سه خواهرم سر کار می‌رفتند و نبودند. پدر در اتاقی و مادر نیز در اتاقی دیگر…! نیمی از لیوان چای را سر کشیدم و گفتم
– اینجا چه خبر شده؟ شما دارید چه بلایی سر خودتان می‌آرید؟
– من که تا یکی – دو ماه دیگه مهمانم! می‌رم. سر به کوه و بیابان می‌ذارم.
– آخه پدر جان این هم شد حرف؟! کدام کوه و بیابان؟ چرا؟
– بذار بره! ده بار تا حالا گفتی. پس چرا نمی‌ری؟

حرف مادرم تمام نشده بود که پدر دوباره با کلّه به چهار چوب در کوبید. به سختی توانستم مانعش شوم. کمی بد و بیراه گفتم. پدر یقه‌ام را گرفت. باورم نمی‌شد!
عید که می‌شه همه یه سری به پدر و مادرشان می‌زنن. تو چی؟ یک ماه از عید گذشته آمدی که چی بگی؟
دستش را به آرامی از گریبانم جدا کردم.
– پدر جان من چهاردهم عید از مسافرت برگشتم. فرداش هم رفتم مدرسه. مگر تهران بودم که…!
– هر قبرستانی که بودی!

پدر راست می‌گفت. مادر هم درست می‌گفت. هر دو نیز نادرست می‌گفتند. کمی خودم را نفرین کردم و به روح و روانم لعنت فرستادم. مادرم اندوهگین بود که چرا من و دیگر بچه‌ها ازدواج نمی‌کنیم. چرا زندگی مجردی را به پایان نمی‌-بریم. او پدرم را مقصر می‌دانست. پدرم را مسئول همه‌ی نابسامانی‌ها زندگی ما می‌دانست.

مادرم می‌گفت؛ پدر همیشه بی‌خیال و بی‌درد بوده است. می‌گفت؛ چرا بی پول است و قادر به کمک کردن فرزندانش نیست؟ می‌گفت؛ اول زندگی باید دست بچه‌ها را گرفت اما پدرت گور ندارد که کفن داشته باشد. می‌گفت؛ فلانی و بهمانی را نگاه کن! از تو کوچک‌تراند اما زن و بچه دارند. می‌گفت؛ «دلم خونه مادر»

در این گیر و دار، مادرم به رفتارهای پدرم مشکوک بود. به رابطه‌ی او با بیوه‌ای در همسایگی مان! پدرم هم به جلسه رفتن‌های مادرم بد گمان بود! به شرکتش در جلسات ختم انعام و…! حتی به نوع لباس‌هایی که در زیر چادر می‌پوشید! باورم نمی‌شد که آدمیزاد پس از شصت سالگی کینه توز شود. اما این اتفاق رخ داده بود. حس کردم زندگی ما مانند کشتیِ در حال غرق شدنی است که فقط دکلش بیرون مانده است.

ترسیدم داستان خودم و سارا را بگویم. وضع بد‌تر می‌شد و شیون به هوا برمی-خاست. پسر که صیغه نمی‌کند! آن هم یک زن بیوه. حتما می‌گفتندو من جوابی نداشتم بدهم. کمی به در و دیوار خیره شدم. بوی خیر نمی‌شنیدم از اوضاع. کمی اندرزشان دادم و گفتم پیش چشم دختر‌ها از این کار‌ها نکنید، نتایج خوبی ندارد. خواستم با آوردن نام دختر‌ها، دلواپس شان کنم. خداحافظی کردم و بازگشتم.

در راه به یک عالم چیز فکر کردم. تمام بیچارگی‌هایی که‌ گاه گاه در زندگی دیگران می‌دیدم و می‌شنیدم، آمده بودند تا جهان نسبتا بی‌قیل و قال مرا در هم نوردند. یعنی پدر و مادر من هم پس از شصت سالگی به تب طلاق این سال‌ها دچار خواهند شد؟غرق فکر و خیال بودم که خودم را در خانه ام یافتم. حال سارا بهتر شده بود. از آشپزخانه بوهای دلپذیری به مشام می‌رسید. از بستر برخاسته بود و خانه را می‌آراست. کار‌هایی می‌کرد تا نبودنش، زندگی گذشته‌ام را آزار دهد، تا روزهای بدون او را هدر رفته بنامم.

کنارش نشستم و«خسته نباشیِ»غرّایی گفتم و بعد، مقداری از کلمات توصیفی که شنیده بودم زنها دوست دارند را نثارش کردم. البته باید سخن از دل برآید و گرنه، گوش هر انسانی می تواند لحن  صمیمی را از  ادا تشخیص دهد. مگر آنکه دروغ‌پرداز، نقشش را خوب بازی کند.

بخش اول  دوم    سوم   چهارم   پنجم   ششم   هفتم  هشتم   نهم  دهم   یازدهم   بخش آخر

خرید کتاب در آمازون

.

 

More from عباس سلیمی آنگیل

گلشیفته فراهانی در نقش زنان خاورمیانه

گلشیفته فراهانی به معنای واقعی کلمه، یک هنرپیشه‌ خاورمیانه‌ای است. او از...
بیشتر بخوان
  • از قدیم گفتن که کس رو وقتی واسه بار اول آوردی خونه باید در جا ترتیبشو بدی و بکنیش وگرنه اصطلاحا این کس حرام خواهد شد- مرد حسابی – مردک لندهور تو داری سارارو حروم میکنی- بکنش دیگه

  • Lp

    واللا بوقوران! مسخرش رو دراورده يه هفتس لااقل يه لاپايي چيزي

  • شریعت علوی

    جای تاسف دارد که بعضی ها توی این داستانها تا اسم صیغه مشنوند منتطر ان کار دیگرند .تم زیبایی دارد داستانتان خیلی لذت میبرم از سبک نوشتن و دیدگاهتان به شخصیتهای داستان .امیدوارم مخاطبانتان هم دل به داستان بدهند و بجای پورن و مطالب سکسی در زندگی روزمره محتوای زندگی جاری درشخصیت پردازی های آنرا درک کنند

  • Elham

    Dastane besyar salis, ravan va motefavetist. Afarin bar ghalame shoma, har ghesmat ra ke mikhanam koli halam gerefte mishe ke bayad yek rooze digar sabr konam baraye ghesmate ba’adi! vaghean moteasefam baraye nazarati ke ba’azi az doostan dadand, moteasefam baraye in did va negahe jensieshan, bazi az commentha booye ta’afon midahad! nevisanhaye in noe nazarat bayad movazeb bashand ke vojoodeshan niz chenin nashavad…. baz ham dorood bar shoma va ghalame por baretan

  • Saeid

    خیلی وقت میشد داستان های کوتاه بلاگ های ایرانی رو نمی خواندم، شاید یه جور تکراری بودن و همشون برای جلب مخاطب از وش های تکراری استفاده می کردن….
    اما این داستان یه حسی با خودش داره، برام عجیبه که معتاد این داستان شدم، نه دنبال جنبه پورنش هستم نه به پایان داستان داستان فکر می کنم…. بعضی از خط های این داستان، خودشون برای من یه داستانه، یه خاطره است، یه غمه و شاید هم شادی….
    به تحسین من نیاز نیست، اما یه خسته نباشید گفتن دل خودم آروم می کنه، دست مریزاد، اندیشه و قلمتون جاری…

  • dandi

     خانم الهام ، جناب شریع علوی هر چند من با دیدگاه های مهدی و ال پی مدافق
    نیستم اما از نحوه نگارش شماه بیشتر لجم میگیرد. هیچ گاه نمیتوان واکنش را
    بدون در نظر گرفتن  ماهیت کنش بررسی کرد. شما در مورد کسی که بدون آشنایی
    قبلی زنی را برای 3 ماه صیغه می کند و یک نیم سکه هم مهریه می کند چه فکری
    میکنید؟ نکند میخواهید آنها را با رومئو و ژولیت مقایسه کنید! در رابطه های
    این شکلی چه قبول کنید و چه نه سکس آنهم برای جنس مرد بیشترین نقش را ایفا
    میکند.

  • دکتر محدث علویا

    من قویا حدث میزنم که سارا جنده س و معلم رو میپیچونه بره بده یک لقمه نونی دربیاره برای پدر بیمارش

    استاد ادبیات و تئاتر -فارغ التحصیل رشته هنر های دراماتیک -تخماتیک از دانشگاه

    • رتوی

       آفرین ، درست میگه!
      خوب قیمتش چنده دکتر؟

  • مزدک

    در واکنش به آنچه که آقا/خانم dandi مرقوم فرمودند:

    در مورد اینکه “سکس برای جنس مرد بیشترین نفش را ایفا میکند” شاید حق با شما باشد، نمیدانم. چیزی است که یک مقداری بدیهی فرض میشود. هر چند، صحتش، برای بنده مسجل نشده است.

    شخصن این داستان را، داستان جستجوی مرد ایرانی برای عشق میدانم. که البته معمولن بدلیل نیاز مبرمش به سکس به انحراف کشیده میشود و النهایه جو انمرگ میشود.

    به جناب سلیمی هم خسته نباشید و دست مریزاد عرض میکنم.

  • dandi

    مزدک عزیز ،

    شما این شیوه را مناسب یافتن عشق میدانید ؟ یا اینکه یک شیوه آسان و بدون ریسک برای مرد 32 ساله ای که هنوز رابطه ی جنسی نداشته ، قهرمان داستان شاید هم البته ماخواسته ترس در برقراری رابطه جنسی دارد و این در رابطه اش با سارا هم مشهود است.

  • Saba

    خیلی مهربونه این قهرمان قصه. خدا کنه به هم برسن. دختره دست و پا می زنه ولی معلم توی قصه خوب تونسته بشناسدش.

  • مجله مرد روز

     خوانندگان و کامنت گذاران عزیز، خواستیم این یادآوری را داشته باشیم که کامنت ها را اصلا ویرایش نمی کنیم. همه ما آدم های بزرگسالی هستیم. احتمالا اگر کامنتی باشد که رعایت حال بقیه را نمی کند شما ان را به فال نیک بگیرند. اجازه دهیم آنها نیز با زیان و شیوه بیان احساس خود حضور داشته باشند. بعد از مدتی از انرزی منفی و احتمالا زننده این نوع کامنتها کاسته خواهد شد. شاید هم خودشان تشخیص دهند که راه های متفاوت برای ابراز وجود است.
    این تجربه را البته می توانیم هر لحظه تغییر دهیم اگر آش آن بیش از حد و اندازه شر شود و یا افرادی باشند که به طور سیستماتیک و تخریبی از این فرصت بدون سانسور استفاده کنند.

    سپاس بیکران از نظرات، توصیه ها، انتقادات و دلگرمی های تان

  • مزدک

    خدمت خانم/آقای dandi

    نمیدانم  آیا در ایران امروز میتوان شیوه ی درستی برای جستجوی عشق تعریف و پیدا کرد یا نه. البته در این مورد مطمین هستم که انسان هیچ کاری را از اول درست انجام نمیدهد. از جمله دنبال عشق گشتن و عاشقی کردن را.
    قهرمان 32 ساله ی این داستان هم اولین تجربه اش در این زمینه بر اساس توصیه و راهنمایی و معرفی دوستش (امید) بوده و الا خودش شاید هیچوقت “عرضه” ی این کارها را نداشت!

    خلاصه ی حرفم این است که علیرغم تمام محدودیتهایی قانونی و فرهنگی و اجتماعی که برای مرد و زن ایرانی در امور عشق و عاشقی هست، هر دوی اینها باز آنرا (به شیوه های مختلف) جستجو میکنند. این هم یک شیوه ی آن است.

  • نا اشنا

     مجله محترم این فکر را هم بکنید که بعضی ها که چه عرض کنم خیلی ها جنبه ندارند

  • Reza

    نه این بی جنبه ها مزدورهای رژیم اند
    ساعتی 7 تومن پول میگیرن بیان لجن پراکنی کنن
    این مجله لینکه به بالاترین 
    مزدورساعتی ها هم از اونجا راه گرفتن میان کامنت میذارن هرچی لایق ناموسشونه نثار ملت میکنن
    شاید باور نکنین اکثرا هم جوجه طلبه های حوزه اند که واسه ساعتی 7000 تومن بال بال میزنن 
    شاید سانسور خوب نباشه اما نباید بذاری یه عده بیان بی احترامی کنن به همه

    • Babak

       Na baba engar …. nist

  • Any

    سلام  
    من داستانو دوس دارم ودنبالش میکنم ولی یه سری از دوستان فقط دنبال سکس وجنبه های  جنسی هستن خوب میتونن برن سراغ رمانهایی که مخصوص ………

  • Ccc

    چقدر اين خانواده شبيه خانواده منه. پدر و مادر و فضايى كه بر خونه حاكمه، و فرزندانى كه به خاطر رابطه عجيب و بى مسئوليت پدر و مادر، از ازدواج ميترسن و دنبال تضمينى هستند كه بهشون بگه زندگى شما اينجورى نميشه. ولى من بلاخره ازدواج كردم، با يه جريانى شبيه همين داستان خيلى خيلى سخت بود خيلى…. ولى الان ميبينم درسته كه زندگى مشتركم ايده ال نيست ولى خيلى ازينكه به تنهاييم ادامه ميدادم بهتره…. خونه پدرى كمتر ميرم چون هنوز حال و هولى خونه همينجوريه مامان بابا رو مقصر ميدونه و بابا مشكلات عاطفى داره كه فك ميكنه بايد سر به بيابون بزاره….

  • مجله مرد روز

    طلبه یا عوامل رژیم یا هرکس همه از دوستان ما هستند . ما به عقاید دیگران کار نداشته و به همه احترام میگذاریم. جنبه سکی داستان هم قسمتی از واقعیت و لذت روزمره بشریست . بالاخره داستان هم برای کسس بیشتر باید جنبه اروتیک داشته باشد . دوستان هم صبور باشند به ان قسمت ها هم خواهیم رسید. خواهش میکنیم به همه احترام بگذارید. 

  • مجله مرد روز

    طلبه یا عوامل رژیم یا هرکس همه از دوستان ما هستند . ما به عقاید دیگران کار نداشته و به همه احترام میگذاریم. جنبه سکسی داستان هم قسمتی از واقعیت و لذت روزمره بشریست . بالاخره داستان هم برای کشش بیشتر باید جنبه اروتیک داشته باشد . دوستان هم صبور باشند به ان قسمت ها هم خواهیم رسید. خواهش میکنیم به همه احترام بگذارید. 

    • مجله مرد روز

       این کامنت گذار به اسم ما کامنت گذاشته است. مثل لینکه دوست ندارد سانسور و کنترل نباشد. به هر ترفندی پناه می برد. متاسفیم

  • محمد

    خسته نباشي و دستت درد نكنه…اميدوارم نظر بعضي از دوستانو به دل نگيري كه هر كس به وسعت ديدش فكر ميكنه

  • مجله مرد روز

      این کامنت گذار به اسم ما کامنت گذاشته است. مثل اینکه دوست ندارد سانسور و کنترل نباشد. به هر ترفندی پناه می برد تا ما هم کنترل بر کامنت ها را شروع کنیم. متاسفیم

  • Shohreh b

    سلام به نظر من باید کامنتهای زشت و رکیک رو پاک کرد چون هر چه باشه , اینجا یک فضای عمومیه که بچه ها هم دراون رفت و آمد دارن!!! حداقل بخاطر احترام به خانومها هم شده باید کامنتهایی که حاوی حرفهای رکیک هستن رو پاک کرد . مثل این میمونه که شما بگید همه در جامعه حق هر کاری رو دارند یعنی اگر بچه بازها هم به بچه ها در ملع عام تجاوز کنند باید دیگران تحملشون کنن ؟  در ضمن من بعنوان یک زن وقتی در چنین صفحه ایی کامنت میذارم احساس خوبی ندارم چون یه سری آدم مریض ترشحات مغز پوکشون رو اینجا هم پخش کردن .

    • مجله مرد روز

       شهره عزیز استدلال کاملا درست را بیان کردی. در باره آن فکر خواهیم کرد . به زودی تصمیم می گیریم. مرسی از توجه ات

    • Dandi

      من واقعا براي شما متاسفم كه حتي نميتوانيد چند سطر عقده هاي رواني عده اي را تحمل كنيد. به بدترين شكل ممكن به اينها توهين ميكنيد چًرا كه از سكس حرف ميزنند . من فكر نميكنم اين عده شايد پريشان به كسي توهين كرده باشند اما شما ميكنيد! خوب اينها هم حق دارند نظرشان را بيان كنند. در ضمن قياس شما معالفارق است و اين نوع مقايسه فقط براي كساني كه فكر ميكنند فقط خود درست ميانديشند مصداق دارد. تجاوز به بچه در ملا عام كجا و تخليه جنسي ان هم با چند كلمه كجا

  • Safoora Yosefzade

    تا اینجا داستان بسیار روان وقابل پذیرش بود
    باسپاس از شما

  • Ccc

    مجله مرد روز عزيز، به نظر من نبايد سانسور كرد، چون افكار جامعه مجازى به هر حال بازتابى از فرهنگ يه جامعه است. اين افرادى كه از الفاظ زشت استفاده مى كنن، تو همين جامعه زندگى مى كنن، شما سانسور كنيد همين حرفا رو توو خيابون به من خانم ميزنن، اينكه به نظر من بايد گذاشت اينجور افراد با بقيه تعامل داشته باشن شايد متاثر بشن و تغيير كنن. دقيقا مثل بچه بى ادب، نبايد حق صحبت رو ازش گرفت يا قرنطينش كرد بايد بهش ازادى داد تا در كنار بقيه بچه ها تغيير كنه. سانسور هيچ وقت موفق نبوده.

    • مجله مرد روز

      سی عزیز نکته ای که بر شمردید هم تامل برانگیز است و نیت اولیه ما هم بود. البته یک اقرار هم بد نیست داشته باشیم اینکه ما اصلا کنترلی بر این بخش کامنت ها نداریم. به مسئول فنی سایت هم دسترسی نداریم. با این وجود در باره همه نظرها فکر خواهیم کرد و تصمیم خواهیم گرفت . شاید قدرت ویرایش بسیار محدود بعضی از کلمات را در پیش بگیریم. به هر حال منتظر شنیدن خبری از مسئول فنی سایت هستیم. مرسی از تنوع  و تفاوتی که ابراز می کنید

  • Mojtaba

    ادب هم چیز خوبیست….

  • Amin

    مجله مرد روز عزیز. من به عنوان یک مخاطب از دیدن کامنتهای زننده خوشحال نمیشوم! مرز مشخصی بین سانسور عقاید و عدم نمایش واژگان توهین آمیز و زشت وجود داره که انتظار میره شما به عنوان گرداننده یک مجله فرهنگی از آن مطلع باشید.
    شما می توانید با قرار دادن یک توافقنامه ساده پرهیز از لحن بی ادبانه و توهین آمیز را متذکر شوید و بر اساس آن در مورد کامنتها تصمیم گیری کنید.
    نکته مهم دیگر اینکه شاید بهتر باشه در تگ های جستجوی سایت یک بازنگری به عمل بیاد. نوشته های پایین صفحه شبیه به تگهای یک سایت اجتماعی با مخاطب سطح بالا نیست. 

    • Ccc

      در مورد تگها حق كاملن با شماست

    • مجله مرد روز

       امین عزیز صمیمانه سپاسگزاریم از نظرات و پیشنهاد شما. اگر منظورتان تگ های زیر صفحه اصلی (  که در زمینه سیاه و به خط سفید نوشته شده) است خوشحال می شویم کمی دقیقتر در مورد ناشایست بودن تگ ها توضیح دهید. با این وجود در باره اش در جمع همکاران صحبت خواهیم کرد. مرسی

  • Elham

    kamelan ba shohreye aziz movafegham, va pishnahadam ineke commentharo aval bekhanid va dar soorati ke ghabele taeid bood inja namayesh dahid, cherake didage abzari baziha be jense zan vaghean azar dahandast va heyfe majaleye khoob va matalebe khandaniye in majale hast ke ba lajan parakanie tedadi kame ensan ro talkh kone… zemne inke mojadadan bayad begam ke ghalametoon ro doost daram

  • Anonymous

    I apologize for writing in 
    English but I can’t write in Farsi. Please feel free to translate.

    I find reading comments interesting and have noticed that comments on Farsi websites are often rude and filled with sexual innuendos. I can’t help but ask why Iranians, who are usually polite in person, are so rude and sexually explicit on the Internet. I think it is likely that this behavior results from the social and sexual suppression in Iran. I also think if you give each other freedom at least on the Internet, these suppressed energies will gradually release and this behavior will fade. Just pretend you don’t see the comments you don’t like. I think this magazine is doing the right thing by allowing comments uncensored.

    • Ccc

      دقيقا حق با شماست ناشناس عزيز، اين رفتار كاملن ريشه در مشكلات فرهنگى جامعه داره، اين افرادى كه تا اين حد تووى جامعه منع شدن حداقل بايد در فضاى اينترنت اين ازادى رو تجربه كنن، ما ميبينيم كه سانسور نتيجه عكس داره، سعى كنيم تحمل كنيم بقيه هموطنامون رو، اونا گناهى ندارند كه مغلوب جو فرهنگى كشور شدن و از خيلى از حقوق طبيعى و انسانى محروم…
      نميخونيم كامنتاشونو همين..

    • marderooz

      Dear Anonymous
      I think the statement you made has a bit of generalization into it…. I am surfing the net specially the English media and this kind of comments are all over the map… plenty of sites use the filtering to weed out those explicit ones…  You are partially right about suppression but not sexual one … it is mainly a societal one.. we had a less chance of expressing ourselves historically…
      thank you for your insight    

    • Mehdi

      Thank you for sharing

  • Reza

    من چقدر با این داستان هم ذات پنداری دارم….. مرسی

  • Alireza

     چند روزه که سایت بالا نمیومد. فکر کنم حجم ترافیک سایت بالا رفته بود سایت down شده بود ؛ نه؟

    • مجله مرد روز

      علی رضای عزیز اطلاعی نداریم.  خیلی ممنون که  که  ما را از وضعیت فنی مجله با خبر ساختید.

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 10 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 8 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 11 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود | مجله مرد روز()

  • آرسِس

    به نظر من همه ی کامنت ها هر محتوایی هم که داشته باشن باید بمونن چون سانسور به هر عنوانی چه خوب و چه بد نگرش افراد به جامعه رو از حقیقت دور می کنه. در مواقع نادری این کار منطقیه چون زیان سانسور نکردن بالاست و سانسور توجیه داره. خوشمون بیاد یا بدمون بیاد باید این حقیقت رو ببینیم و به جرات میگم که تا این کامنت های رکیک رو نخونیم و احساس انزجار نکنیم هیچ کاری برای اصلاح این وضعیت انجام نخواهیم داد!

    • marderooz

      آرسیس عزیز در مورد نظرت دقیق تر فکر خواهیم کرد. مرسی

  • مریم

    این داستان عنوان بسیار جذابی داشت ،من هم مانند بسیاری دیگر سریع شروع به خواندن کردم ،اما نویسنده فقط تعلیق درست می کرد و اصلاَ صحنه عاشقانه ای در داستان وجود نداشت، نمی دانم شاید نویسنده جرات نمی کرد بیشتر از این بنویسد ، اما آخر داستان احساس کردم سر کاری بود. با تشکر از سایت