روزهایی که سارا صیغه من بود – 6

نمی‌دانستم از رفتنش شادم یا اندهگین. فقط می‌دانستم می‌ترسم. دوست داشتم بگویم؛ حق رفتن نداری و او برای رفتن اصرار کند. این

جوری دست کم توجیهی برای ترس خودم داشتم و وجدانم آرام می‌گرفت. به آژانس زنگ زدم. نشانی را پرسیدند. گفتم، سارا کجا می‌خوای بری؟
– خیابان طالقانی؟
ماشین را هماهنگ کردم. از سارا پرسیدم: ‌ مگه بیمارستان نمی‌خوای بری؟ چرا طالقانی؟
-‌ها؟! آره. اول باید برم دارو بخرم. داروخانه‌ی بیمارستان نداره!
– منم می‌آم. فردا جمعه است. مشکلی ندارم.
– نه هانی. خواهش می‌کنم به خودت سخت نگیر. استراحت کن.
– چی چی رو استراحت کنم! می‌آم دیگه! این وقتِ شب تنها که نمی‌تونی بری!

سارا آن قدر ایستادگی کرد که تسلیم شدم. نخواست همراهش بروم. به تنهایی سوار شد و رفت. به سراغ لپ تاپ رفتم. ویر نوشتنم گرفت. نمی‌دانستم چه رابطه‌ای بین من و ساراست. نمی‌دانستم چرا دوستش دارم و چرا از او بیزارم! چرا وقتی نیست دلم برایش تنگ می‌شود و وقتی هست بی‌خیالم! به ویژه آن دمی که می‌خواهیم نزدیک‌تر شویم، چرا دوست دارم نشویم؟ چرا اگر برود یا بماند، در هر حال ناراضیم؟

نوشتم: «همه‌ی آدم‌هایی که ممکن بود روزی از حوالی من بگذرند، گذشته‌اند حالا. غریبه‌هایی بی‌رنگی از آشنایی، غریبه‌های خپل، غریبه‌های که از جنگ ستارگان خسته می‌آیند و بوی آدم‌های معمولی می‌دهند. در آستانه‌ی سی و سه سالگی نیمکتی باید بیابی و سیگاری بگیرانی. نه آنکه نا‌امید باشم و بنالم. خیر! فقط می‌دانم که اندوه را باید با کسی در میان نهاد. آنگاه قابل تحمل می‌شود و اندک. آنگاه می‌توانی خُردش کنی. لهش کنی. این سطور را برای تو می‌نگارم که نمی‌دانم در کجای جهان به چه می‌اندیشی و به چه می‌پناهی. آیا مفهوم سال نوری تو را هم آزار می‌دهد؟ برای تو می‌نویسم همزاد، همزبان، همدل…

روز پنجم عقد موقت ما است. امروز بردبارم، امّا همچنان آن حس پیش از آشنایی با سارا را دارم. نمی‌دانم چه ولوله ایی وارد جمجمه‌ام شده است. سر صبح که از خانه بیرون آمدم، مادرم را دیدم که شکسته و پریشان به سمت من می‌آمد! تا رسید، اشک از صورت پر خطوطش سرازیر شد و گفت: «نمی‌خوام اذیتت کنم. اما… تفاهم نداریم»! گفتم: «بفرما! توی شصت و پنج سالگی یادتان آمده که تفاهم ندارید؟  به من گوش نمی داد، گفت «خدا کند تا جشن عروسیت زنده باشم ننه»! راضی اش کردم برود و قول دادم تا غروب خودم را برسانم و با پدر حرف بزنم. دیر به مدرسه رسیدم.

در مدرسه جشنواره برگزار کرده‌اند. جشنواره‌ی فرآورده‌های دانش آموزی! اولیا آمده‌اند و مدیر لوس بازی اش گل کرده است. برای گرفتن دو دانش آموز بیشتر و افزودن شندرغاز بر شهریه‌ی ماهیانه بچه‌ها، حاضر است از بلوار کشاورز تا میدان گمرک را پا مرغی طی کند. ما هم غرفه‌ی ادبیات راه اندازی کرده‌ایم و بعد از ظهر باید بمانیم. امید نماند. مثل همیشه کلاس خصوصی داشت. گذاشت و رفت. دبیران ریاضی بیکار نمی‌مانند. پدر و مادر‌ها حاضرند ناسزا بشنوند اما کسی به آنها نگوید درس‌های ریاضی و زبان انگلیسی فرزندتان ضعیف است. ضعیف بودن در این درس‌ها را مساوی با کند ذهنی و عقب افتادگی می‌دانند.

غرفه را به یکی از دانش آموزان سپردم و رفتم بیرون تا سیگار بکشم. یک نفر دیگر زنگ زد و دلم را فرو ریزاند. وقتی نامش را پرسیدم خودش را «یک بنده‌ی خدا» معرفی کرد. گذشتِ این سی و دو سال به من آموخته است که در گفتار این جور آدم‌ها، رگه‌هایی از پلشتی و انسان ستیزی وجود دارد. گفت؛ حال خانم تان مساعد نیست.

آب دهانم را قورت دادم. نشانی بیمارستان را نوشتم و راه افتادم. به معاون زنگ زدم و گفتم نمی‌توانم بمانم. پیش از آنکه چیزی بگوید خداحافظی کردم. فاصله‌ی کوتاه مدرسه تا میدان انقلاب تمام نمی‌شد! واقعا کوشیدم بی‌خیال باشم. اما نمی‌توانستم. سارای بیچاره با آن مردمکان غمگینش! آخر چرا حالش بد است؟‌ای کاش مادر من هم چهل سال پیش مانند سارا طلاق می‌گرفت تا در این سن و سال به احساس بیهودگی و از دست رفتگی دچار نمی‌شد.

به میدان انقلاب که رسیدم، یک موتوری کرایه کردم تا خودِ بیمارستان لقمان. مامور انتظامات جلوی در بیمارستان بود. توضیح دادم. اجازه داد ببینمش. سارا در اتاقی شش تخته روی تخت دوم دراز کشیده بود. متوجه حضورم نشد. بوی بیمارستان عطسه‌هایم را بیشتر می‌کند. برگشت و نگاهم کرد.
سلام… از کجا فهمیدی؟
صندلی را پیش کشیدم و روبرویش نشستم. زرد و ناتوان و دوست داشتنی شده بود. بعضی‌ها وقتی بیمار می‌شوند، زیباترند. به اصل خودشان باز می‌گردند. چهره‌ای بی‌روبنده می‌شوند. حالا سارا خودش بود. با‌‌ همان مردمکانش.
چی شده بانو؟ چه بلایی سر خودت آوردی؟
چیزی نیست! قند خونم بالا و پایین شد.
مگه بیمارستان نبودی؟ پیش بابات؟
داشتم به خانه می‌رفتم. خانه‌ی تو. خانه‌ی خودم.
تو که کلید نداشتی!
سارا خودش را جابجا کرد. روی تخت غلتید.
آره! یادم نبود کلید ندارم.
ولش کن! همیشه یه کلید یدکی توی گلدان هست. یادت بمونه. حال پدرت چطوره؟ امروز می‌-خواستم بیام عیادتش.
نه! اون که نمی‌دونه!
چی رو؟
عزیزم! پدرم خبر نداره که من صیغه‌ی توام که!

بی‌گمان سارا داشت چیزی را از من پنهان می‌کند. شک نداشتم. نمی‌دانم چه! اما بلد نبود پنهان کاری کند! زود خودش را لو می‌داد و می‌باخت. مطمئنم بودم سارا دارد مشکلی را حل می‌کند. دارد برای با هم بودن مان گره‌ای را می‌ گشاید و دست اندازی را هموار می‌کند. من هیچ‌گاه حوصله‌ی درگیر شدن با دردهای کاذب مردم را نداشتم. نه که دردهای خودم کاذب نباشد! خیر!

من «از خودبیگانگی» را حتی در دم و بازدم‌هایم لمس می‌کردم و می‌کنم، اما مدت‌ها بود که بسیاری از دلشوره‌ها و فشارهای این مردم را نتیجه‌ی زیستن بر اساس ارزش‌های دروغین و پلاسیده‌ی اجتماع می‌دیدم. منظورم این است که آدم‌ها می‌توانند بسیاری از درد‌ها را نداشته باشند اگر فقط خودشان باشند. حدسم این بود که سارا از گردو گنبد ساخته و خودش هم متولی اش شده است. این را زمانی حدس زدم که روی تخت بیمارستان افتاده بود با آن چشم‌ها و نگاه‌ها. با آن سگ دو زدن‌هایی که از پا‌هایش می‌بارید.

کنار تختش نشستم و خواندم:
کوه‌ها با منند و تنهایند/ همچو ما با همانِ تنهایان!

داری با خودت چه کار می‌کنی دختر مردم؟ دستش را روی چشمانش گذاشت. با صدای دل شکسته ایی گفت: «ای کاش توی اتاق مان بودیم. ای کاش اونجا برام شعر می‌خواندی…

بخش اول  دوم    سوم   چهارم   پنجم   ششم   هفتم  هشتم   نهم  دهم   یازدهم   بخش آخر

خرید کتاب در آمازون

More from عباس سلیمی آنگیل

نوروز در بین اقوام گوناگون

[imagebrowser id=92] .  اگر چه ایران امروز وارث اصلی آیین‌ها و رسوم...
بیشتر بخوان
  • حسن

    بالاخره داستان رو گذاشتین. من و دو خواهرم شرط بستیم روی اتفاق بعدی… خواهر کوچیکم می گوید اینا هم آشتی می کنند و هم ازدواج دائم. من و خواهرم که از من کمی بزرگتر است حدس زدیم اینا با نفرت از هم جدا می شن. مثل اینکه حرف ما دارد درست در می اید.

  • Sss

    با این عکس ها می گذارید عین فیلم داره میشه. دیگه فاصله ندهید بین داستانها. نمی بخشم تون

  • Ali

    زیبا است منتظر یم

  • Reza

    مرد روز جان قشنگه داستانت آدمو با خودش میکشونه میبره حتی اگه تجربه اش را هم نداشته باشی همدردی میکنی باحاله من اصلا از اینجور مدل تجربه هاشو نداشتم اما میفهمم چی میگه 
    واسه این قسمت خودمو کشتم یعنی حس کنجکتویم منو کشت آخه مطمئن بودم بهونه بابام بیمارستانه الکیه
    به خودم قول داده بودم که درست حدس زدم و دستش این قسمت رو میشه p:

  • Silence

    سلام ممنون عالی بود سیر این نوشته رو خیلی دوست دارم 
    یه قسمت از دکلمه مرحوم شکیبایی رو اینجا دوست دارم شیر کنم شاید بی ربط نباشه:
    سلامحال همه‌ ما خوب استملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دورکه مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویندبا این همه عمری اگر باقی بودطوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
    که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد ونه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمانتا یادم نرفته است بنویسمحوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بودمی‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن استاما تو لااقلحتی هر وهلهگاهیهر از گاهیببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیستراستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌امبی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخندبی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است…

  • افسانه

    خیلی وقت می شد که اینقدر راحت و دلچسب گریه نکردم. نمی دونم چی بگویم؟ نمی دونم برای کدومشون گریه کردم. شاید برای خودم گریه کردم. مرسی اقای سلیمی. این شماره تا حالا بهترین بود.

  • بهرام

    مثل یه چایی داغ  خوب دم شده چسبید. تشنگی مو گرفت. تا فردا آدیوس

  • مهمان مامان

    حالا اگه این کرد! من از قسمت یک این داشتان تا حالا سه تا دختر زدم زمین این چولمن هنوز این زنیکه رو نکرده. ای بابا

    • Reza

      برو فیلم پورن ببین داستان پورن بخون که حسرت به دل نمونی 
      کافر همه را به کیش خود پندارد

      • Ghoologhooli

        nakoneh dastane hamshireye mohtaramete ghooloom reza??

  • مجله مرد روز

    میهمان ممامان عزیز ، همین که تاکنون صبورانه داستان را دنبال کردی نشان می دهد که تصویری که بروز دادی همه شخصیتت نیست. هرچند اصطلاح زمین زدن دختران و زنان کنایه از رفتار معمولی جنسی است ولیشاید بی حرمتی که در آن  حس می شود برای بسیاری زننده و توهین امیز باشد. بشر مثل سایر جانوران تا مدتها جنس مونث را فقط  زمین می زد ولی از یکی دو هزار سال پیش در رابطه جنسی اش سعی کرد عمیق تر، زیباتر و لذت طولانی تری را بالاتر از زمین زدن تدارک ببیند. انواع فرهنگ ها مراسم عشق بازی، نظرباری، حمد و شعر سرایی، داستان های افسانه ای و حتی مذهبی برای عمل جنسی و افزایش زیبایی و لذت ان خلق کرد ه اند. مسابقه هر چه طولانی شدن دوره عشقبازی و حتی مرحله ارضا را هدف قرار داده است. همه این تلاش ها فقط در سایه احترام هر چه بیشتر به خود، به بدن خود و بدن عزیزی که در کنارش آرمیده اند صورت پذیرفته است. خواستیم تقاضا کنیم به حرمت حضورت در این مجله ساده و داشتن سلیقه های کمابیش نزدیک با ما، کمی جدی تر در باره رابطه جنسی و میل دوست داشتنی جنسی فکر کنی. سعی کن دختر بعدی را فقط یکطرفه زمین نزنی بلکه محکم،مردانه و مهربانانه در آغوش بگیری. ذره ذره وجودش را عزیز بداری. لذت ببخشی و اگر شانس بیاوری شاید لذت بیکرانی که نتیجه اعتماد و احترام او به تو است را تجربه کنی. مرسی از توجه ات

  • سپیده

    عاشق حس و روح معلم شما شدم. هم می داند هم گیج است. هم روشنفکر است هم حسودی می کند. هم مهربان است هم تهدید به قتل میکند. به این می گویند مرد ایرانی خالص :))))))))

    • Mojtaba

      be in nemigan irani be in migan adame vaqeyi… adame khakestari… na siyah na sefid. 🙂

  • مزدک

    از دیروز تا حالا صد دفعه به سایت سر زدم به هوای قسمت ششم. اما مثل اینکه دیروز تعطیل بودید. روزم رو ساختید! دستتون درد نکنه.

  • سروش

    داستان زیباییه. افرین. من هم دارم یه داستانی مینویسم. تقریبا وسطاشم. البته دارم همزمان ترجمه میکنم به انگلیسی که ببرم برای انتشار . البته باید ببینم چی میشه. من وبسایت دارم ولی نمیدونم اگه مثل شما فارسیشو بزارم تو وبسایتم درسته یا نه؟ منظورم از درستی بحث کپی رایتش هست. یعنی تا حدودی بدلیل نبودن کپی رایت در ایران میترسم داستان رو برش دارن و تمام زحمات به باد بره. شما یا سایر دوستان چه راهنمایی دارید؟

    بازهم سپاس

    • مجله مرد روز

       سروش عزیز نگرانی های شما موجه است. اما در حال حاضر به دلیل محدودیت و ممنوعیت های سلیقه ایی در انتشارات داخل ایران، بسیاری از نویسندگان خارج کشور از خیر چاپ اثارشان گذشته اند و فایل پی.دی.اف کتاب خود را در وب سایت خود قرار داده اند. اگر نیت چاپ و امکان ان را دارید می توانید از گزینه های دیگر استفاده کنید. تجربه دیگر که ما امید داریم عملی سازیم این است که به طور مثال همین داستان دنباله دار را پس از انتشار در مجله به صورت کتاب هم منتشرکنیم.
      با ارزوی موفقیت

  • مهمان مامانت

     یاد اون جوکه افتادم به یکی میگن “آی لاو یو” یعنی چی میگه یعنی میخام بکنمت! میگن بابا یعنی “دوستت دارم” میگه ای بابا اخرش میخای بکنیش دیگه! حالا زمین بزنی، نزنی عشق بازی رو طول بدی عمیق بشی محکم بگیریش احترام بزاری…آخرش میخای بکنیش دیگه…. به این معلمم بگو زودتر بره سر اصل مطلب لااقل یه لبی بگیره ما هروز میایم این چرندیات رو میخونیم با خماری نریم

  • Rambod_swiss

    خیلی زیبا ست . ببیصبرانه منتظر قسمت های بعدی هستم

  • Amir

    دوست گرامی! الوعده وفا! به نظر می رسد قصد بازار گرمی از طریق به انتظار گذاشتن مخاطب را دارید که بسی جای تاسف دارد! 

    • مجله مرد روز

       امیر جان بعد از فقط یک تاخیر به ناچار یک روزه، شماره جدید داستان منتشر شده است. از این پس هر روز صبح به وقت ایران به روز خواهد شد. تشکر

  • ali57

    besiar ravan va khandani mamnoon

  • Bisphnl

    ba neveshtehathoon hamzate pendarie kheili khoobi mikonam, mese filmaie asghar farhadie, aslan ehsase gharibegi nemikonam ba faza
    aalie

  • Tara

    .
    khili ziba in ahsaso bayan kardi. delam baraye zanani ke bekhatere inke asheghand  sighe mishan kili misooze

  • Tara

    tazeh dastano paidakardam va az avalesh khoondam zibast .man sayte shomaro like kardam ta donbale dastano bekhoonam. maec ravan minevisid .movafagh bashid

  • Maryam

    دوسن ندارم نویسنده عجله عجله بقیه شو بنوسه ار طرفیم خودمم عجولم و دوست ندارم  منت/ر بمونم. اخر هفته سر می زنم و بقیه شو می خونم. فعلا

  • سروش

    مرسی از پاسختون

    حالا سوال من اینه اگه این فایل پی دی اف رو تو سایت بزارم کسی همین فایل رو بر نمیداره و به اسم خودش از حقوقش  برخوردار شه؟
    یا حتی بتونه به همین ترتیب من داستان رو ترجمه کنه و ازش استفاده کنه؟
    من خیلی بد بین نیستم ولی میخوام کاری کنم که بعدا پشیمون نشم
    مرسی از مطالبتون

    • ونداد زمانی

      سروش جان یکی از همکاران اقای سعید داورپناه در جمع رو به ما و در حالی که منظورش شما بودی گفت اتفاق دردناکی نمی افتد اگر یک نفر دیگر کار شما را بردارد و به اسم خودش منتشر کند. شما کار نوشتن تان تمام شدو این متن، زندگی جدید خودش را باید تجربه کند. البته بعد تصحیح کردند که به هر حال عمل کپی و رعایت نکردن حق نویسنده عمل درستی نیست. موفق باشید

  • Sheriadh

    سوای داستان پردازی زیباتون و قلم روانتون بسیار شخصیت قابل  احترام و پخته ای دارید. این که  مخاطبانتون  رو که از الفاظ رکیک استفاده کردن  با سعه صدر و کلمات مودبانه رو شرمنده میکنید واقعا قابل ستایش است . رفتارتان واسه من آموزنده بود.

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 10 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 11 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – بخش پایانی | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 4 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 5 | مجله مرد روز()