روزهایی که سارا صیغه من بود – 5

در پایان هر کلاس به سارا زنگ می‌زدم اما پاسخ نمی‌داد. مدرسه که تمام شد زنگ زدم. این بار گوشی اش خاموش بود. امید از احوال مان پرسید و گفتم «خوبیم». یادم رفت از امید بپرسم که سارا را از کجا می‌شناخت! با شتاب خودم را به خانه رساندم. هر چه کلید زنگ را فشردم کسی پاسخ نداد. دوباره شماره‌اش را گرفتم اما خاموش بود. زنگ آپارتمان بغلی را زدم. در را باز کرد و بالا رفتم. حدسم درست بود. کلید داخل یکی از گلدان‌های راه پلّه بود.

در مبل فرو رفتم. یعنی کجا رفته است؟! اندکی از غذای شب مانده را گرم کردم و خوردم. از ته دل سیگاری کشیدم و دود را تا سقف فرستادم. آخ که چه لذتی دارد! داشتم نسبت به سارا بدبین می‌شدم. کجا می‌رود؟ چرا می‌رود؟

دراز کشیدم. خوابم نبرد. لپ تاپم را باز کردم و خودم را به دنیای مجازی سُراندم. برای داستانم یک نفر نظر داده بود. نوشته بود؛ «شاشیدم توی مغز بیمارت. خوشت می‌آد داستان سیاه بنویسی»؟ زیرش نوشتم: «درود شاشو جان. تازه من کمی تلطیفش کردم». وبگردی هم دل خوش می‌خواهد. نمی‌توانستم باور کنم که مشکلات روزمرّه‌ی دیگران گریبان مرا هم گرفته است.

تا دیروز از شنیدن قهر و آشتی زن و شوهر‌ها خنده‌ام می‌گرفت. حالا… ای کاش زنم قهر کرده بود. به هر حال زنم است دیگر! اگر قهر کرده بود دنبالش می‌رفتم. اما معلوم نیست کدام گوری رفته است! نمی‌توانستم به امید زنگ بزنم. اصلا زنگ می‌زدم چه می‌گفتم؟ می‌گفتم؛ امید جان زنم کجاست؟!

صدای زنگ در از جا پراندم. در را باز کردم. سارا خسته و کوفته پایش را در خانه گذاشت. نه از آرایش دیروز خبری بود و نه…
– ببخش عزیزم. تو رو خدا ببخش. از صبح بیمارستان بودم. حال پدرم خوب نیست.
– نمی‌تونستی جواب بدی؟ یک کلمه بگی که بیمارستانی؟
– اون لحظه نمی‌شد. بابا توی بد وضعیتی بود. وقتی خواستم جواب بدم، باتریم تمام شد. شارژر هم نداشتم. همین الان هم گوشیم خاموشه.
چیزی نگفتم. به هر حال این اتفاقات برای هر کسی ممکن است پیش بیاید.

سارا با تمام خستگی، خیلی زود ظرف‌ها را شست. زمانی که من سرم به اینترنت گرم بود، او غبار شیشه‌ها و خیلی چیزهای دیگر را با دستمال سترد. خانه را جارو زد. چند بار از او خواستم خودش را خسته نکند اما کوتاه نمی‌آمد. حتی لکه‌های راه پلّه را با کهنه‌ای خیس زدود. درون گلدان‌ها آب ریخت. شام را آماده کرد. سفره را پهن. در یک کلام، گاهی سارا را به شدّت دوست دارم. نه به خاطر کدبانوگری و پاکیزگی خانه. نه! فکر می‌کنم که برای ادامه‌ی این زندگی می‌کوشد.

اما بعضی از رفتار‌هایش…! پرسیدم: «حال بابا چطوره»؟ چیزی نمانده بود گریه کند. دوباره برق اشک را در گوشه‌ی چشمانش دیدم. با بغض گفت: «خوب نیست»!
– می‌تونم کاری براش انجام بدم؟
– عزیزم یه مقدار پول لازم دارم.

بعد از شام یک چک مسافرتی صد هزار تومانی کنار کیفش گذاشتم. بیشتر از آن هم نداشتم. سارا سفره را جمع کرد و آمد روی مبل کنارم نشست. نزدیک به بیست دقیقه سپاسگزاری کرد. کلی خواهش کردم تا کوتاه آمد. برخاست و به سوی آینه‌ی توالت رفت. از کیفش چند قلم لوازم آرایش بیرون کشید. خود را آراست و دوباره کنارم نشست.

– چه لزومی دارد وقتی خسته‌ای آرایش کنی؟ من راضی نیستم.
در حالی که سرخی لبانش را با دستمال کاغذی مرتب می‌کرد گفت:
– نه عزیزم. من همیشه‌ آرایش می‌کنم. دوست دارم. اما حالا که پیش توام چه بهتر… راستی، امروز یه نفر توی بیمارستان مُرد!
– خدا بیامرزدش.
– پیرمرد بود. می‌دونی چه جوری مُرد؟ خیلی فجیع بود!
– چرا؟
– خودش رو از طبقه‌ی سومِ بخش مردان پرت کرد توی حیاط بیمارستان. یکی از پرستار‌ها می‌گفت؛ یک هفته پیش هم یک لیتر شیشه شور و کف آب و هر چیزی که نظافتچی گذاشته بود توی راهرو، یکجا سر کشیده بود. با شستشوی معده نجاتش داده بودند.
– پیش می‌آد!
– دلم برای بابا می‌سوزه!

برخاستم و دو لیوان چای ریختم. شنیده‌ام که شب‌ها درد و غصه بیشتر می‌شود. خودم نیز تجربه کرده‌ام. اما نمی‌خواستم اولین شب با هم بودن مان به این منوال بگذرد. یک پیرمرد چه مشکلی دارد که خود را از پنجره به بیرون پرت می‌کند؟ حالا جوان که باشد به حساب حماقت و نازک دلی اش می‌توان گذاشت!

نخستین باری که سارا را در پارک دیدم، در وجودم چیزی رخ داد. انگار که یک پروانه و شاید هم یک هیولا از خواب زمستانی برخاسته باشد! و حالا گویی آن موجود دوباره چرت می‌زند. نمی‌دانم مشکل از کجاست. آن شب سارا خاطرات بیشتری از زندگی اش تعریف کرد. خیلی زود حرف‌هایی می‌زد و بعد از گفتن شان پشیمان می‌شد. شتابان خود را در منگنه قرار می‌داد. از مرگ مادرش در پاییز گذشته  گفت و از برادر معتادش که به مرور همه چیز را حتی ظروف آشپزخانه را دزدید و در بازار سید اسمال فروخت.

جمال من رو فقط برای همخوابگی می‌خواست. هیچ وقت علاقه‌ای به من نداشت. خیلی زود ترکش کردم. البته هیچ وقت دستش به من نرسید. حتی زمانی که با هم رفتیم شمال. مثل دو تا خواهر و برادر بودیم. جمال زن داشت نمی‌خواستم کسی را بدبخت کنم. من خودم درد خیانت را چشیده‌ام. من تازه از ناصر جدا شده بودم. کفتار شماره‌ی من رو به جمال داده بود. زنگ زد و گفت؛ جبران می‌کنم. گفتم؛ کفتار تو همه‌ی زندگیم رو گرفتی چی رو جبران می‌-کنی؟ گفت؛ یه بچه پولدار رو برات جور می‌کنم.

یه روز جمال زنگ زد. آشنایی ما از آنجا شروع شد. جمال یه طعمه بود که مهریه‌ی من رو بالا بکشن. من از عدّه‌ی ناصر خارج نشده بودم. حواسم به همه چیز بود.

داشتم فکر می کردم که تحمل شنیدن اسم جمال را ندرم.  جمال! می خواستم بگویم سارا بس کن. گاهی خاطراتت آزار دهنده می‌شود! حتما باید به زبان بیاورم تا لال شوی! انگار سارا نمی‌تواند فکر من را بفهمد و بخواند. اگر می‌فهمید، این همه از ناصر و جمال نمی‌گفت.
– بخوابیم عزیزم؟ خسته‌ای؟
– نه. خسته نیستم.

سارا در پیش و من پشت سرش به اتاق رفتیم. ناگهان یادم آمد که بدنم بوی گند عرق می‌دهد. این همه وقت داشتم و دوش نگرفتم! وقتی خودم را با سارا تنها دیدم، ترسیدم. سه بار گفتم: ‌ «خاک بر سرت یابوی خر»! به آشپزخانه رفتم و نیمی از اسپری را روی خودم خالی کردم. عطسه‌هایم رگباری شروع شد. اما چاره‌ای نبود.

به اتاق برگشتم و دیدم سارا با تلفن حرف می‌زند. پتوی روی تخت را صاف کردم. سارا تلفن را قطع کرد و سرش را توی دو دستانش گرفت. گفتم: «چی شده بانو»؟
هیچی!… عزیزم من می‌تونم دو ساعت دیگه برم؟ حال بابا خوب نیست.
نمی‌دانستم چه واکنشی باید نشان دهم.
– دو ساعت دیگه که نیمه شب می‌شه! چرا همین حالا نمی‌ری؟
– نه عزیزم. یکی -دو ساعتی با هم هستیم بعد!
– نمی‌خواد.
– یه ساعت دراز می‌کشیم بعد می‌رم. دیر نشده!
– می‌گم نمی‌خواد! لازم نیست!
– ناراحتی؟
– نه!
– تو رو خدا!
– نه، نمی‌دونم… دیگه چیزی نگو..

بخش اول  دوم    سوم   چهارم   پنجم   ششم   هفتم  هشتم   نهم  دهم   یازدهم   بخش آخر

خرید کتاب در آمازون

More from عباس سلیمی آنگیل

کلاغ حلقه به پا – ۵

بهرام تا سر کوچه دنبالم آمد. هی از کلاغ و ارسطو حرف...
بیشتر بخوان
  • Reza

    مرد روز این داستانت چند قسمته؟
    هر چند ساعت آپدیتش میکنی؟
    علاقه مند شدم تا تهش بخونم اما نمیدونم کی بیام روزی چندبار بیام به وبسایتت سر بزنم
    توروخدا طولانیش نکن حوصلمون سر میره
    درضمن دارم از دست این سارای مزخرف عصبی میشم رو راست به نظر نمیاد از همین قماش خانومای رفیق پوله که دم به تله هم نمیده حقش بود… 

    • مجله مرد روز

       رضا جان، ما هر روز یک قسمت را به وقت صبح ایران به روز می کنیم. روی هم 12 قسمت خواهد بود. در مورد سارا هم اگر کمی صبوری کنی بیشتر او را خواهی شناخت و شاید نظرت عوض شود…

      این تجربه اول ما در ارائه داستان دنباله دار است. خود ما هم دوست داریم به کنجکاوی خوانندگان هر چه سریعتر پاسخ دهیم ولی با توجه به انبوه متنوع مطالب اینترنتی، اگر قطعات طولانی بگذاریم شاید کشش خوانده شدن ان کم می شود. امیدوارم این تعلیق و انتظار به خودی خود لذت خاصِ خودش را برای شما ایجاد کند. مرسی  از تماس

      • Aala

        جناب واقعا از شما متشکرم بخاطر داستان زیباتون که مهر تاییدی بود بر تجربیات چند ساله ی من ! کسی که دفعه ی اول که می آید خانه کاری نکند در دفعات بعدی نیز کاری نخواهد کرد ،طول دادن رابطه اشتباه است

        • Jakijim

           بابا تو دیگه کی هستی؟!

      • Mehdihaji2000

        کیرم تو کون تو و کیرم تو کس سارا- معلومه یک داستان تخمی -تخیلی است که خودتم نمیدونی چه جوری باید سر و ته هشو هم بیاری

  • silence

    سلام  
    تبریک می گم خیلی قلم زیبایی دارین با هیجان می نویسید در حالیکه که خیلی واقعگرایا نه است 
    لااقل من در اطرافم  افرادی رو دیدم که  تجربه هایی  از این دست داشتن و سیر ماجرا منطبق بر  واقعیت می بینم 
    نمی دونم آخر این داستان چی می شه و نمی خوام از حالا هم پیش بینی کنم آیا پایان این ماجرا هم همونطوری خواهد بود یا نه ولی واقیعیت زندگی بعضی وقتها بی رحمانه هست
    دیروز یه جمله دیدم نمی دونم نویسنده کی بوده ولی دوست دارم دوباره اینجا شیرش کنم به دلم نشست شاید بی ربط هم با این داستان نباشه 

    آدمهای ساده را دوست دارم.همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.همان ها که برای همه لبخند دارند.همان ها که همیشه هستند،برای همه هستند.آدمهای ساده راباید مثل یک تابلوی نقاشیساعتها تماشا کرد؛عمرشان کوتاه است.بس که هر کسی از راه می رسدیا ازشان سوءاستفاده می کند یازمینشان میزندیا درس ساده نبودن بهشان می دهد.آدم های ساده را دوست دارم.بوی ناب“آدم” می دهند..

    • مجله مرد روز

       این مردم ساده و معمولی همان گروه بزرگی است که نشریات و مراکز تولید فرهنگی و ادبی نزدیک به صد سال استبه انها بها نداده است. کسی داستان های شان را ثبت نکرده است. همه به دنبال قهرمانان و از جان گذشتگان و زیبارویان و قدرتمندان  و مبارزین سیاسی در داستانها و فیلم ها و اثار خود هستند. این موج جدیدِ احترام به مردم عادی به این دلیل ضرورت دارد چون دیگر فاصله چندانی بین ادم عادی و روشنفکر نیست. دیگر هدایت و نیمای تحصیلکرده نداریم و انبوه مردم رعیت و بی سواد…
      در حال حاضر میلیونها ایرانی با تحصیلات عالیه وجود دارند و سطح شعور و سواد عمومی این قشر از روشنفکران 50 سال پیش که هنوز احساس نخبگی می کنند بالاتر نباشد برابر است.
      درود به ذهن سالم و ریشه دار شما

      • میخواستم این داستانو بفرستم برای فیس بوک- چکار باید کنم؟  share  نمیشه کرد

  • Bisphnl

    bebakhshid ke farsi nanveshtamm
    kheili aalie ghalamet, tabrik migam ,modate ziadi bood ke ie hamchin matne giraei nakhonde boodam,
    nemidonam age esme dastanet ie chize dige bood, bazam to balatarin miomad ia na, vali be har haal aali minvisid, dast marizad
    ishala moshtarie weblogetoon khaham moond

  • sara

    سلام ..
    بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم
    واقعا درد رو خوب توضیح میدید
    موفق باشید 

  • Rk Masloub 81

    سلام

    من آدمی هستم که تمرکز حواس ندارم و نمی تونم یه متن رو تا آخرش بخونم ولی نمی دونم چرا توی این داستان شما غرق شدم…. برام خیلی خوشایند بود. انگار همه چی رو لمس میکردم…  یاد داستان کوتاهی به اسم ” تنگنا” افتادم. اشتباه نکنم نویسندش جمالزاده باشه. به هر حال بی صبرانه منتظر بقیه داستان هستم.مرسی

  • Alireza

    من طرفدار پروپاقرص این سری داستان هستن. یه خسته نباشید جانانه خدمت نویسنده ی محترم.

  • Ghoologhooli

    ajab adame zan nadidei hasty agha moalem ye ko…kardan ke in hame ghese nadareh,alhagh ke mellate nadid padidi hastim

  • Ali

    من نمی دونم چرا بعضی ها در این داستان دنبال سکس می گردند …… این داستان خیلی از ماهاست …. فقط اسامی فرق می کند ….

  • مزدک

    داستان که واقعن عالی نوشته شده. چند روزه که میخوام یک کامنت بگدارم و ازتون (و مخصوصن از نویسنده ی خوش فکر و احساسش) تشکر بکنم منتها کامپیوتر با تایپ فارسی پیدا نمکردم. در هر صورت دست مریزاد.
    داستان به من یک احساس دلشوره ی هیجان انگیزی میده که انگار هر آن منتظرم اتفاق خیلی بدی بیافته. منتظرم که ببنینم قسمتهای بعدیش چطور پیش میره. انشالله که گربه است!
    گذشته از محتوای داستان، سبک ادبی داستان هم بسیار دلچسب و روان است. یک بار دیگر دست مریزاد.

  • Hldien

    dastanet kheili jazzabe
    vali be nazare man age adame bahooshi bashi dastano ba ye Saraye “kami” hoghe baaz tamoom mikoni va inke payane Hendi nakhahad dasht

  • Firstwater

    manam khosham umad. zudtar edamasho benvis bebinim chi mishe. talkh tamum sho honari tare!

  • Amin

    اینکه داستانت تراژدی باشه یا ملودرام یا هرچیز دیگه هیچ فرقی نمیکنه, من تا آخرین کلمه از آخرین قسمت به خوندنش ادامه میدم . فقط بعضی از کامنتها باعث میشه فضای ذهنی که از داستان به دست آوردم از دست بره , گرچه معتقدم این نمیتونه تنها یک داستان باشه و صرفآ زاده ی تخیل. 

  • Ali

    بسیار داستان زیبایی است دوست عزیز. پاینده و سلامت باشی 

  • Reza

    بسیار زیباست…..و دردناک…..ادامه بده رفیق

  • Reza

    مگه الان به وقت ایران صبح نیست؟
    خو بقیه اش را بذار ملت معطلند.
    قسمت 6 یالا، ما 6 میخوایم یالا

    • ونداد زمانی

       رضای گل و مهربان، نویسنده داستان از ما خواسته است به خاطر ویرایش کوچک که البته توجه خوانندگان و نظرات شان بی تاثیر نبود یک روز دست نگه داریم. از فردا صبح بخش ششم داستان به روز می شود. خیلی ببخشید

  • Mehdi

    بسیار قلم ریبا و روانی داریدگاهی فکر میکنم ای کاش من هم نویسنده می شدم.
    ادامه بدید لطفاً

  • Mehran Sol

    خيلي زيبا بود…منتظر قسمت 6 هستيم لطفا زودتر قرار بديد ممنون…

  • Turning_point87

    الان که ظهر شد ، پس قسمت ششم چی شد؟

  •  پس قسمت 6 چی شد ؟ ما که از انتظار مردیم ای مرد روز .

  • Reza

    اه تو هم مثل این سریالهای تلویزیون دیدی طرفدار داری گذاشتی طاقچه بالا؟
    یا فردا 2 قسمتو باهم میذاری یا عاق والدینت میکنم

  • دندي

    آفرين … نزديك ١٠ ستلي بود كه داستان نخونده بودم بسيار جالب بود ، اي كاش كل داستان. يكجا ميتونستم بخونم . لطفا دوستان منو راهنمايي كنيد كه كجا ميتونم داستانهاي اين تيپي پيدا كنم

    مرسي

    • Reza

      تو به من بگو کجا میتونم کل داستانو گیر بیارم انقدر منت کشی نکنم

      • مجله مرد روز

         رضا جان باور کن از این حساب و کتاب ها نداریم. به غیر از آماده نبودن ویرایش جدید، باورکنید چند نفری از ایران تماس گرفتند و گفتند که با این همه مطلب و خبر ضروری، فرصت خواندن یک داستانک دنباله دار را برای هر روز نداریم.، قدیمها توی مثلا مجله زن روز داستانهای دنباله دار هفتگی بود و… خلاصه شرائط دست به دست داد تا فاصله کوچکی ایجاد شود. دوباره معذرت می خواهیم

  • ahnd

    آقا رضا اذیتشون نکن گناه دارن. این جورش هم یه جورشه دیگه… مثل غذا خوردن مون نکنش که سه ساعت وقت می ذاریم بپذه بعد تو دو دقیقه می لومبیم .

  • Shahram1980

    قلمت رو تحسین می کنم . فقط مراقب کش دادن ها و آب بستن ها باش 🙂

  • Aylinazad

    خیلی من با این داستان ارتباط برقرار کردم…اما امروز که قسمت 6 نذاشتید …شدیدا یاد آگهی های دنیای سرمایه داری افتادم…میدونید همیشه وقتی یه سریال شروع میکنم بعد میبینم اگهی های وسط سریال از یه دقیقه بعد از جذب مخاطب تبدیل میشن به 15 دقیقه، حس می کنم دارند باهام بازی می کنند…این توی خوندن داستان خیلی حس بدتریه…چون خواننده به نویسنده اعتماد می کنه و تخیلش در اختیار نویسنده قرار میده…واقعا امیدوارم این قضیه بی منظور و اتفاقی بوده باشه …راستی اینکه خوانندگان از ایران زنگ زدنو گفتن وقت ندارن هر روز داستان دنبال کنند خیلی برام جالب بود …در کشوری که ساعت کاری مفید کمتر از یک ساعته!!! این خوانندگان شما از کجای ایران زنگ زدن هم جای سوال داره…من منتظر بقیه داستانتون هستم…

  • Baran

    کاش به جای جمله ی مردسالارانه ی روزهایی که سارا صیغه ی من بود می نوشتید روزهایی که من و سارا صیغه ی هم بودیم.

  • Baran

    کاش به جای جمله ی مردسالارانه ی روزهایی که سارا صیغه ی من بود می نوشتید روزهایی که من و سارا صیغه ی هم بودیم.

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 7 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 11 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 9 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 4 | مجله مرد روز()