مرثیه ایی برای عمو که برای همیشه 27 ساله ماند

10518959_634626493322695_7381432365028941255_n

همین که مادر بزرگ آب را پشتِ سرت ریخت، لبخندت را جمع کردی، صورتت مثلِ انارِ چِلانده و خشکی شد که از فرطِ غمگینی عبوس می آمد و بعد برای همیشه نگاهت را به جلو برگرداندی. دیده ام، بارها دیده ام، در هنگام ماموریت های پدرم که برادر تو است دیدم، حتی در خودم دیدم که مردها وقتی می خواهند جایی بروند که نباید بروند، اول به صورت آن زن بدرقه کننده می خندند بعد که راننده ماشین را در دنده گذاشت ناگهان بی رحمانه رو بر می گردانند و خنده را در صورتشان مچاله می کنند و مثل یک سامورایی بی سلوک به این فکر می کنند که بهشت احتمالا جایی است که یک مرد با خیال راحت در آن گریه می کند

آن زنِ پشتِ سر، که حالا دارد به عقبِ موهای آن مرد نگاه می کند چگونه اینهمه فروپاشی اش را از چشمانش می چکاند. قطره قطره. روز به روز. ماه به ماه و سال به سال و خواستم بگویم عمر به عمر، که دیدم عمر یکی است هرچند که اگر هزارتا بود باز آن زن نگاهش قفل پشت موهای تو می ماند.

زنها موجوداتِ عجیبی هستند. می توانند زنده زنده و در زمین گریه کنند و به بهشت هیچ احتیاجی ندارند. این را چند روز پیش فهمیدم. که به خانه قدیمی پدربزرگ پدری مان در دهکده سر زدم. جایی که مادرت در آن بچگی کرده بود. آنقدر خاطره در آن متراکم بود که می خواست منفجر شود و یکبار برای همیشه فرو ریزد.

خانه عین مادر بزرگ بود که در تمام این سالها که تو تَرکش کردی او تَرَک برداشت. مانند هرچیز و هر کس دیگری که تَرکش کنند تَرک برداشت. اول از دلش شروع شد بعد همه ی روحش، بعد جسمش و دست آخر شیشه ی عمرش تَرک برداشت.

خانه، مادربزرگ بود که در میان همه ی تَرک های دیوارش یا دلش، چه فرقی می کند، عکس تو را با سماجت نگه داشته بود تا هر وقت هر کسی که به دلش سر میزد ،انگاری در این اتاق سالخورده آمده باشد و در میان اینهمه ویرانی تنها یک چیز عجیب می بیند. ای وای عکس اکبر که هنوز اینجاست. چرا کسی برش نمیدارد این دیوارها دارد فرو می ریزد. خواستم بردارم دیدم کسی که عکس را آورده آنقدر بغضش پر بوده که به جای یک میخ با یک عالمه چسب سرنوشت، عکس را به سرنوشت دیوار چسبانده. هرچه کردم نشد که جدا کنم. همانطور که یاد تو را از دل مادربزرگ.

راستی میدانی امسال و این روزها بیست هفت سال از بیست و هفت ساله ماندنت میگذرد. برای من عجیب است تو بعد از شهادتت نه پیر شدی نه موهات سفید شده نه دست از خنده هات برداشتی . مرگ آدم ها را در زمان خودشان منجمد می کند یعنی در هر سنی که بروی در همان سن مانده ایٰ، مثل خود مادر بزرگ که حالا همانجوری مانده و بقیه اند که می روند. پیر می شوند. اما تو …

اما تو انگارکن که خانه جوان ماندهٰ و من هنوز کودکم و دیوار ها هرگز تَرک بر نمی دارد و پاییز دهکده پدری از شدت آنهمه انگور، بوی شراب نارس می دهد و پیر مردها جلوی بچه ها حرفهای بی ادبی شان را با خنده قورت می دهند. و دخترها با پاهای برهنه شان در آب، به رودخانه قداست می دهند.

More from حسین بینایی راد

مرثیه ایی برای عمو که برای همیشه 27 ساله ماند

همین که مادر بزرگ آب را پشتِ سرت ریخت، لبخندت را جمع...
بیشتر بخوان