شب تاریک و جاده

6

ساعت یه ربعی از دو نصفه شب می گذره که اتوبوس سر سه راه حسن آباد با سر و صدای زیادی توقف می کنه. شاگرد راننده در رو باز می کنه و با لحن تحکم آمیزی که خستگی توش موج میزنه میگه:
سه راه …

خودش دستگیره آهنی رو میگیره و می پره پایین. از صندلی بلند میشم و دو رو برم و نگاهی میکنم. همه مست خوابن و فقط منم که باید پیاده بشم.

شاگرد راننده، صندوق اتوبوس رو باز میکنه و ساک منو میزاره زمین . تشکری ازش میکنم و برش میدارم. بدون اینکه جواب بده در صندوق رو می بنده و سوار اتوبوس میشه و در رو می بنده.

ِاتوبوس از جلوم که رد میشه همه جا میشه تاریکی مطلق. صدای جیرجیرکها از دو طرف جاده میاد. بی خیال تاریکی، ساک به دست حرکت میکنم به طرف اونور جاده. صدای ماشینی از سمت چپم میاد. سر بر می گردونم ولی چیزی یا نوری نمی بینم. انگاری خیالاتی شدم .

خب معلومه هفت ساعت تو اتوبوس نشستن و صدای موتور اتوبوس و از طرفی شکم خالی… به وسط جاده که میرسم یه دفعه توی تاریکی یه نور خیلی قوی روشن میشه. یه ماشین می بینم  که مثل برق از پشت سرم رد میشه. سوت سوز دارش پشت گردنم میشینه. به سرعت خودمو می رسونم اونور جاده و میرم طرف دیگهِ سه راهی و منتظر می مونم.

هنوز ساکم به زمین نرسید که اون دور دورا چراغ ماشینی سو سو می زنه. اونقدر آروم میاد که انگار یکی داره هولش میده. .کمی این و پا اون پا می کنم تا اینکه بالاخره میرسه

پیکان گوجه ای زهوار در رفته، کمی جلوتر از من وا میسه. ساکم رو که جلو پام گذاشته بودم از رو زمین بر میدارم و نزدیکش میشم. تموم شیشه هاش بالاست . خم می شم و با صدای بلندی که شبیه داد زدنه می گم: حسن آباد؟

یکی، درِ جلوی ماشین رو باز می کنه. بی معطلی سوار ماشین میشم و ساکمو میزارم رو پام. عجب گورستانیه اینجا. یعنی نباید یه دونه چراغ روشن کنه. خداییش چش چشو نمی بینه. همینطور که این جملاتو پیش خودم میگم سرمو بر میگردونم سمت راننده.

پیرمردی با صورت استخونی و دستهایی با رگهای ورم کرده، پشت فرمون نشسته. نگاهی به من می کنه و لبخندی تحویلم می ده. تو اون تاریکی از دیدن دو تا تیله طلایی رنگ که ته کاسه چشمش دو دو میزنه حسابی جا می خورم. کمی خودمو جا بجا می کنم و بی هوا می گم شما تو این مسیر کار میکنید؟ و چه سوال مسخره ای می پرسم.

چه میدونم شاید اگه یکی دیگه تو شرایط من بود می پرسید شما اصلا آدمید؟ راننده نگاهی به من می کنه وبا خنده چندش آوری، هفت هشت تا دندون زرد شده  که توی دهنش باقیمونده رو به من نشون میده

کم کم چشمهام به نور توی ماشین داره عادت میکنه که لکه های قرمز رنگ روی شونه پیر مرد نظرم رو جلب میکنه. سرمو بر می گردونم صندلی عقب ولی یهو میخکوب میشم. یه جنازه خون آلود لای مشما است. با عجله دستگیره در رو می کشم ولی باز نمی شه.

هر چی سعی می کنم بی فایدس. بالا بر شیشه هم سر جاش نیست. نیمرخ صورت پیر مرد تو اون فضای تاریک داره سکته ام میده

روشنایی چند تا مغازه از دور معلوم میشه. نمیدونم! شایدم خونه است؟ می خوام داد بزنم ولی صدام در نمیاد. به شیشه بغلم مشت میزنم. راننده نگاهی بهم میندازه ولی دیگه لبخند نمیزنه. خشونت از چشماش میباره و با عصبانیت اول یه چیزایی زیر لبش میگه بعد صداشو میبره بالا. ماشین کنار روشنایی توقف می کنه.

دستشو که خونی به نظر میاد میاره به سمت من. اونو پس میزنم و خودمو میکشم عقب. با تندی دستگیره در رو می گیره و محکم میکشه. در ماشین که باز میشه با دوتا دستش حولم میده بیرون. با کتفم میوفتم کنار جاده. ساکم رو از تو ماشین پرت میکنه طرفم و در رو می بنده.

جوونی از تو مغازه میاد بالا سرم و دستم رو میگیره و بلندم می کنه. بدنم حسابی درد میکنه. راننده از ماشین پیاده میشه و با صدای بلندی به یه زبون محلی ناآشنا یه چیزهایی به اون میگه. اون جوون بعد حرف زدن با پیرمرد یه نگاهی به صندلی عقب ماشین می کنه و میگه چیه داداش مشکلی داری؟ مریضی؟

خون ن … جسد. سرم می گردونم طرف ماشین. جوری اینو با لکنت میگم که میزنه زیر خنده. جوون که خط ریش بلندی داره از تو مغازه یه لیوان آب میاره و میده دستم و با خنده آرامش بخشی میگه نترس برادر من. اشتباه دیدی، حاج رحیم قصابِ محله است. هفته ای چند بار میره سلاخ خونه برا گوشت. اونی که دیدی عقب ماشین، شقهِ گاوه.

خودمو جمع و جور میکنم و کمی شونمو که درد میکنه می مالم. برام توضیح میده که پنج کیلومتر تا حسن آباد مونده. پیرمرد انگار فهمیده من چرا قاطی کرده بودم، سوار ماشینش میشه و دوباره در رو برام باز میکنه.

من که دودستی ساکم رو به خودم چسبوندم، تشکری می کنم سوار ماشینش میشم. ماشین که راه می افته با شرمندگی از پیرمرد عذر خواهی میکنم . ساکم رو که زیر پام میزارم یه کارت شناسایی کف ماشین نظرم رو جلب میکنه. خم می شم و برش میدارم. با اینکه نور کمه ولی خیلی آشناس برام. به راننده نگاه می کنم. چشم می دوزه به من و با حالتی چندش آور می خنده.

سرم رو بر می گردونم عقب ماشین، صورتی خون آلود با خط ریشی بلند از پشت مشما زل زده به من.

 

Image Source
https://i.ytimg.com/vi/L4pcPeERry0/maxresdefault.jpg

More from فریبرز روشن

نظافتچی خارجی داریم

عصر که میرسم خونه، فاطمه، فاطمه همیشگی نیست. نه عصبانی هست، نه...
بیشتر بخوان
  • علی محمد

    پیچش داستانی خوبی داشت. میشه یه فیلم وحشتناک ازش در آورد (: