اولین پسری که عاشقم شده بود

Jeans-Levis-2

مامان رفت داخل. گفت سلام. من پشت سرش رفتم و سلام کردم و از اینکه بالاخره یک مغازه توی آن خراب شده پیدا شد که سرتا پایش شلوار جین آویزان بود ذوق کرده بود.

تا آمدم برای پسره توضیح بدم یک شلوار می خواهم که پایینش راسته باشد چون همیشه کتانی می پوشم و دوست دارم شلوارم روی کتانی ام بیفتد، تا خواستم بگویم رنگش نه خیلی تیره باشد و نه خیلی روشن دیدم اولین پسری که سال ها قبل عاشقم شده بود نشسته آن پشت!

همان مدل مو، همان فرم صورت، فقط سبیل هایش (که آنوقت ها تازه یک خط باریک بود) کلفت تر شده بود و ته ریشش بیشتر … همان چشم های درشت عروسکی داشت من را نگاه می کرد. خشکم زدم. برگشتم. خواستم از مغازه بیایم بیرون. نمی شد. این همه جان کنده بودم که مامان را راضی کنم این پنجاه شصت تا پله را بیاید بالا.

شروع کردم به ور رفتن با شلوارهای توی مغازه. مامان هی گیر می داد« خب بگو چه مدلی می خوای دیگه؟» من با صدای آرومی که هیچ لحن خاطره انگیزی توش نباشه گفتم « مامان کور که نیستم خودم می بینم دیگه»

پسر مغازه دار از جایش بلند شد. قد کشیده بود. درست می گویند که پسرا تا بیست و چند ساگی هم رشد می کنند. چند تا از شلوارهای نه تیره نه روشن دقیقا سایز من را آورد چید روی میز. حرف نزد. مامان هی با آرنجش کوبید به من. گفت « واییی شما همیشه آینقدر خوب لیقه مشتری های تان را حدس می زنید؟» پسره لبخند زد. حرف نزد.

مامان باز با صدایی بلند طوری که انگار صد متر آنطرفتر ایستاده باشم داد زد: «اینجا رووو بیا ببین این چند تایی که این آقا آورد چقدر قشنگند. یکی شون برو بردار پرو کن بگیریم بریم. جایی بهتر از این گیرت نمیاد» و من باز  چشم غره رفتم و حرفی نزدم.  اولین پسری که عاشقم شده بود باز چند تا شلوار دیگر آورد.

می دانست دمپا گشاد نمی پوشم. می دانست جین مشکی هم نمی پوشم. می دانست حتی منجوق ملیله هم نمی پوشم. همه شلوارهای مغازه اش را ریخت روی میز. من هم با همه شلوارها ور رفتم هی سرم را بالا نکردم. توی چشمهای درشت عروسکی اش زل نزدم. حرف نزدم.

با صدای آرامی که خاطره انگیز نباشد گفتم« یه شلوار جین مشکی دمپا گشاد با کلی منجوق ملیله دوزی می خواهم. از این دخترونه های رنگی رنگی»

پسر مغازه دار با چشم های درشت عروسکی اش با تعجب زل زد به من. من زل زدم به او. حرف نزدیم. همکارش که تازه امده بود توی مغازه گفت « این مدلی نداریم خانم محترم» من بدون حرف دست مامانم را گرفتم و از مغازه زدم بیرون.

مامان با غر غر پله ها رو اومد پایین و هی توی راه گفت « خاک توی سرت! مسخره ام کردی؟ آبرومونو بردی» من باز هم حرفی نزدم چون می دانستم تا پایین پله آخر، یک جفت چشم درشت عروسکی دارد نگاهم می کند. نباید جواب مامان را بدهم آن هم با صدایی که شاید خاطره انگیز بود یک روزی …

 

وبلاگ قلم بافی های نیکولای آبی 

More from نیلوفر نیک بنیاد

مرد درون – کودک درون

زنها هر روزی که از زندگی شان می گذرد بزرگتر می شوند....
بیشتر بخوان