ملاقات با اسپندیاری که سواد خواندن نداشت

9095101892_5e756fe1db

بهش می گم؛ اسمتون چیه پسرجان؟ میگه اسپندیار. ف رو که پ میگه فارسی پمپاژ میکنه به سر و صورتم، می پرسم بچه کجایی؟ میگه: بچه مزار( مزار شریف).

همینجور چشای تاجیکیش تو حدقه می چرخه و حرف می زنه، احساس می کنم؛ پیشونی ام یک تخته سیاه از 4 حرف پ و گ و ژ و چ شده.

احساس می کنم تو کوچه های بلخ دارم با اسپندیار قدم می زنم و بوی جوی مولیان آید همی … می پرسم فردوسی رو می شناسی؟ اسمت یکی از پهلوانهای کتابشه، میگه نه من اصلن سواد ندارم … پانزده سالگی خودم با اضطراب امتحان های فردا می شینه روبروم.

بهش می گم من تو این بازارچه فصلیه هستم، خودم معلمم، این شغل دوم و تابستونی منه، یه خودکار و یه دفتر بردار بیار بهت یاد بدم، قول میده که بیاد، دست میده که بیاد،  اآره من از فردا می خوام به پارسی، خوندن و نوشتن یاد بدم!

 

Abolfazl Hasani در فیسبوک

ابوالفضل حسنی در تلگرام

More from ابوالفضل حسنی

گفتگوی من با خودم

من خودم وقتی دارم شبها می خوابم اینها رو با خودم میگم:...
بیشتر بخوان