در جستجوی او – 5

1372623843_city_rain

سارا

وقتی قرار را گذاشته بود آتش‌اش خیلی تند و تیز بود. توی تمام این چند ماه هنوز نتوانسته بود امیدِ برقراری مجدد رابطه با آن مرد را کاملا بکشد. خیلی سعی کرده بود و هر از گاهی هم شنیده بود که طرف با کس دیگری‌ست و همین باعث شده بود کلی به خودش فحش بدهد و حتی توی تنهایی خانه‌اش داد بزند «دیگه تموم شد، تموم شد!» اما باز چند روز، یا حتی چند ساعتی نگذشته، دیده بود که آتش خشمش فروکش کرده و باز دارد سناریوهایی که می‌توانست به آشتی‌ دوباره‌شان بیانجامد را توی سرش مرور می‌کند. بهرحال آن‌روز صبح شنیده بود که نه تنها طرف با کس دیگری‌ست که باهاش حرف از ازدواج زده بلکه حتی توی یک مهمانی، توی جمعی از دوستان مشترک‌شان، کلی هم به او خندیده و مسخره‌اش کرده و بعد گفته این چند سال رابطه با سارا عجب کابوس هولناکی بوده. این را که از آدمِ مطمئنی شنیده بود یک‌ساعت نشده دست به تلفن شده بود. «این‌بار دیگه تمومه! برو به درک!»

قرارِ شبانه را مخصوصا و با اصرار توی خانه‌ی الیاس گذاشته بود و به خودش قول داده بود که به‌ هیچ‌چیز و هیچ‌کاری نه نگوید. با این‌حال هنوز چند ساعت نگذشته، و در کمال تعجب و خشمی که بیش از همه متوجه عجز خودش بود همین‌طور که از پله‌های آپارتمان بالا می‌رفت متوجه شد که کاملا به شک افتاده. شکی که می‌گفت وسط همین راه‌پله‌ها بچرخ و برگرد. شکی که لبخند گرمِ لحظه‌ی ورود و بلافاصله بغل کردن الیاس درواقع دهن‌کجی‌هایی نیروی متزلزل اراده‌ا‌ش بودند به آن.

بهرحال وقتی که باز با آرامش و ادب الیاس مواجه شد، و وقتی یکی دو پیکی نوشیدند و چندتا از شوخی‌ها به خنده‌‌اش انداخت کمی احساس امنیت کرد. فکر کرد در خانه‌ی این آدم مجبور به انجام هیچ‌کار احمقانه‌ای نخواهد شد، کار احمقانه‌ای که مانعی بشود سر راهِ آشتی و برگشت. درواقع وقتی سیگار سوم را دود می‌کرد، با لبخندی گوشه‌ی لب‌اش که حاکی از احساس خوشی و راحتی بود توی ذهن‌اش می‌چرخید که «اون مرده بهرحال، سر بی عقلی یه حرف بی‌‌خود می‌زنه یا یه غلطی می‌کنه. من می‌تونم ببخشم. من قوی‌ترم و کنترلش می‌کنم. احساس گناه از اینجا بودن هم بی‌معنیه. نه این به من کاری داره و نه من، حتی توی ذهنم، رابطه‌‌ایی با این آدم دارم. فکر کن اومدی خونه‌ی یه دوست.»

این فکر، و این احساس راحتی کمی دوام آورد. از هر دری حرف زدند. خندیدند. اما نوشیدن کمکی به وضعیت نمی‌کرد. همین‌طور که بیشتر می‌نوشیدند معنی و حالت نگاه الیاس تغییر می‌کرد. فاصله‌ی مودبانه‌ی نگاه‌هایش کمتر می‌شدند و حالتِ دوستانه‌شان به یک حالت عاشقانه یا حتی شهوانی در حال تغییر بود. میز شام را که می‌چیدند دیگر هرچه بیشتر و بیشتر به او نزدیک می‌شد، و دست گذاشتن روی شانه‌ها یا لمس دست‌ها سارا را نگران می‌کرد یا حتی می‌ترساند. ترس نه از خودِ عمل یا حتی هدفی که برملا می‌کردند، ترس از خراب کردن راه بازگشت، عملی که روی وجدانش سنگینی کند. آدمی نبود که به جنبه‌ی اخلاقی ماجرا اهمیت زیادی بدهد، اما این نزدیکی‌ها هرچه بیشتر بهش یادآوری و حتی اثبات می‌کردند که – با وجود تمام سختی‌هایی که کشیده، فریادهایی که زده، بد و بیراه‌هایی که گفته – هنوز کاملا عاشق آن مرد است و وقتی عاشق کسی بود فکر هرگونه نزدیکی به دیگری به نظرش نفرت‌انگیز یا حتی چندش‌آور می‌رسید.

آنقدر فکرش بین کارهایی که مرد کرده بود و موقعیت فعلی خودش رفت و برگشت می‌کرد، آنقدر درگیر کنار هم چیدن قطعات پازل فروپاشی آن رابطه‌ی پنج‌ساله بود که هرچقدر هم سعی می‌کرد جلویش را بگیرد باز می‌دید گاه و بی‌گاه دارد درباره‌ی او و خاطرات تلخ و شیرین‌شان حرف می‌زند. گاهی از او بد می‌گفت که آتش شک آنجا بودن‌اش را فروبنشاند، گاهی قبول می‌کرد که چقدر هنوز عاشق‌اش است و صادقانه ازش تعریف می‌کرد، و گاهی هم، گاهی هم فقط درباره‌ی او حرف می‌زد تا وجودش را آنجا زنده کند که به نوعی دربرابر آن نگاه‌ها و لمس دست‌ها ازش محافظت کنند.

شام که تمام شد دیگر کاملا توی افکارش غرق بود. حضور الیاس و نگاه‌هایش فقط تبدیل به عوامل مزاحمی شده بودند که او را از دنیایش بیرون می‌کشیدند. دلش می‌خواست هرچه زودتر از آنجا برود. دل‌اش می‌خواست فرار کند. آنجا بودن‌اش کاملا اشتباه بود. بیش و پیش از همه به‌خاطر آنکه: بله، هنوز عاشق بود.

الیاس

آن‌شب که گذشت تقریبا چهار روز هیچ سراغی از سارا نگرفت. نه تلفن، نه اس‌ام‌اس، و نه حتی یک احوال‌پرسی توی فیس‌بوک. آدم کم اراده‌ای نبود. با توجه به چیزهایی که آن‌ شب دیده بود برایش مسلم شده بود که طرف‌اش ذهن‌اش جای دیگری‌ست و به تجربه دریافته بود که جلوی سرخوردگی را هرچه زودتر بگیری اثرات روانی بعدی‌اش کمتر خواهند بود.

به‌زودی باید می‌رفت و باز ماه‌ها تنها توی اتاق می‌ماند و وقت را با صفحه‌ی مانیتور یا تلویزیون‌اش می‌کشت. هرچه کم‌تر از این خاطرات مزخرف برای نشخوار کردن داشت به حالش مفیدتر بود. توی این چهار روز هربار که به فکرش می‌رسید خبری از سارا بگیرد آن لحظه‌ی آخر شب، و آن حرفی که با تیکه به دیوار زده بود را به خودش یادآوری می‌کرد «دیگه بسه، تموم شد.»  و چون توی این سالیان بارها به قضاوت خودش اطمینان نکرده و همین باعث شده بود که با یک طناب چندباره توی چاه برود این‌بار محکم پای قضاوت‌اش ایستاده بود که دیگر سراغی از طرف نگیرد.

اما بالاخره وقتی فقط دو روز به رفتنش مانده بود طاقت نیاورد با تکرار این جمله که «یک‌بار دیگه، فقط یک‌بار دیگه، بذار کاملا مطمئن شم.» به سارا زنگ نزد.

به دنبال بهانه‌ای برای ناامیدی می‌گشت و پیدایش کرد. بعد از پایان تماسی که سه دقیقه هم طول نکشید دیگر شکی برایش باقی نماند. لحن سارا دور بود. سرد بود. و انگار اصلا نمی‌خواست صحبت کند. هیچ قرار و مداری برای آینده نگذاشتند با وجودی که او هم می‌دانست الیاس به زودی رفتنی‌ست. تلفن را که گذاشت به خودش گفت:«دیدی؟ دیدی باز هم رفتی توی چاه؟ کی می‌خوای آدم بشی، کی می‌خوای به عقل و قضاوت‌های خودت اعتماد کنی تا این‌جوری ضایعت نکنن؟»

سارا

فردای شبی که خانه‌ی الیاس بود کمی احساس پشیمانی کرد. نه برای این‌که آن‌طور علنی رابطه با او را پس زده بود، چون همچنان نتیجه‌ی آن شب را عمیقا باور داشت، هنوزعاشق آن آشغال بود و کاریش هم نمی‌شد کرد. اما به‌خاطر نوعی رفتاری که کرده بود کمی احساس عذاب وجدان می‌کرد. هرچه باشد طرف آدم بدی نبود، و کاری هم نکرده بود. نباید آن‌طور علنی پسش می‌زد. کاش اصلا نرفته بود که کار به اینجا نمی‌کشید. با این‌حال کاری نمی‌شد کرد. هرگونه تلاش برای رفع و رجوع کردن آن برخورد ممکن بود به چیزهایی تعبیر شود که توی این شرایط نمی‌خواست، یا، نمی‌توانست برآورده‌شان کند.

توی این چهار روز به چند نفری از دوست‌های قدیمی زنگ زده بود. به نوعی سعی کرده بود جویای احوال طرف بشود و بدون این‌که بهش بخندند یا سرکوفت‌اش بزنند حرف آشتی را هم پیش بکشد. با این حال موقعیت همچنان همانطور ناامیدکننده بود، طرف انگار عین خیالش هم نبود، و حتی وقتی ظاهرا به عنوان مسخره کردن هم حرف آشتی را پیش می‌کشید دوستانش چنان سرکوفت و تشر می‌زدند که از خودش خجالت می‌کشید و حتی می‌دید چقدر حق دارند.

وقتی الیاس زنگ زد توی یکی از مودهای سرگردانی عمیق بین عشق و نفرت‌ بود. از آن مرد متنفر بود و در عین حال عاشق‌اش بود. و این سرگردانی و عجز در یک‌سره کردن کار، آن‌قدر سست و ضعیف‌اش می‌کرد که حتی به زحمت می‌توانست حرف بزند. به‌زور به احوال‌پرسی‌ها جواب داد. با وجودی که فکر معذرت‌خواهی بابت آن شب از سرش گذشت حال بر زبان آوردن‌اش را نداشت. آنقدر غرق در خودش بود که برایش مهم نبود چطور به‌نظر برسد. با سه چهارتا «مرسی» و «باشه» مکالمه را تمام کرد.

الیاس

روز رفتن بود. داشت ساک‌‌اش را می‌بست. حالا دیگر کاملا مطمئن بود. حتی فکر خداحافظی کردن هم به ذهنش خطور نکرده بود. می‌رفت و تنهایی. اصلا مگر تنهایی چه عیبی داشت؟ از تمام این مسخره‌بازی‌های عشقی فاصله می‌گرفت. دیگر به اندازه‌ی کافی تلاش و امتحان کرده بود، بسش بود. از در که بیرون می‌آمد تلفنش توی جیبش لرزید. بیرون‌اش آورد. سارا بود. چند ثانیه‌ای به اسم او روی صفحه‌ی گوشی‌اش خیره شد. و بعد گفت «برو بابا!» و با فشار دکمه‌ای موبایل را سایلنت کرد و انداخت‌اش ته جیب‌.

سارا

سناریوهای آشتی به جایی نرسیده بودند. حتی یک‌بار مستقیما به طرف زنگ زده بود. «عجب احمقی‌ام!» و جمله‌های او فقط «چیکار داری؟»، «چیکار کنم؟»، «خوب کردم!» و نظیر این‌ها بودند.

غروب توی هال خانه نشسته بود و دیگر از فکر کردن هم خسته شده بود. مغزش آن‌قدر سست شده بود که دیگر قادر به تجزیه و تحلیل هیچ فکری نبود. باز دید تنهایی و این سکوت مرگ‌بار خانه بهش فشار می‌آورد. «چیکار کنم؟ چند شنبه‌ست؟» و یکدفعه یادش افتاد امروز روز رفتن الیاس است.

الیاس… تنهایی… چه رفتار بدی کرده بود. البته نیازی به عذرخواهی نبود. اما حداقل می‌توانست زنگ بزند و کمی برایش توضیح بدهد. از دلش دربیاورد. می‌دانست که او هم روزهای سختی را گذرانده بود. کمی توضیح و دل‌جویی حقش بود.

گوشی را برداشت و شماره گرفت. ده، دوازده تا صدای بوق. کسی جواب نداد. دوباره می‌گرفت؟ کمی فکر کرد اما دست آخر گفت «ولش کن، به جهنم!»

 

قسمت اول   قسمت دوم   قسمت سوم  چهارم

Image Source

http://genius.com/1879715

More from م.ر. پرویزی

ننویس جناب سرکار – ۲

بخش اول داستان زمینه ساز رفتار سرد و بی احساسی است که...
بیشتر بخوان
  • رویا

    اولش اون قدر تند تند نوشتین، ما ذوق کردیم و عادت کردیم به هر روز خوندنش… الان این چه وضعشه؟
    به نظر من داستان خوبی بود. زوایای مختلف و مغفول ذهن جوونای این دورانو خوب نشون می داد. من واقعاً داشتم نزدیک می شدم به شخصیتاش.
    چخ حیف که این قدر بی سر و صدا نصفه مونده.