دختر تهرانی و ماجراهایی که در کرمان آفرید

Rogier van der Weyden, Portrait of a Lady
Rogier van der Weyden, Portrait of a Lady

داشتیم عین یک عده آمیب زندگی مان را می کردیم که صدام موشک زد. موشک به ما نخورده بود و البته شباهت ما به آمیب هم در قابلیت تقسیم شدنمان نبود. ما یک زندگی تک جنسیتی در کوچه شانزدهم داشتیم. در دوازده – سیزده سالگی هنوز به نظر ما، پسرها فقط به این درد می خوردند که کتابهای تن تن و میلو را به ما قرض بدهند و پسر ها هم چیزی از جذابیت هایی که یک دختر می توانست به زندگی آنها اعطا کنند نمیدانستند.
بین پسرهای کوچه ما بر سر هیچ دختر لوندی دعوا نبود.

دخترهایی که  جمعیت اروگوئه یا ظرفیت موتور جت را از بر بودند بیشتر از دخترهای مکش مرگ ما طرفدار داشتند. آنهم فقط موقع یار کشی در کارت بازی. در سایر بازیها از ما بعنوان سپر انسانی برای بازی های خشن پسرانه استفاده میشد . بدین ترتیب فردیت هیچ معنی خاصی نداشت ومساله طرفدار داشتن هم خود به خود منتفی میشد .

موشک هزار ورسیصد کیلومتر آنطرفتر از ما به تهران خورد و سیل دخترهای تهرانی جنگزده را به شهر ما سرازیر کرد. موشکها عواقب خانمانسوزی برای زنان و مردان پایتخت وهمچنین اثرات غیرقابل انتظاری برای پسرهای کوچه ما داشتند. دختران تهرانی اسکارلت هایی بودند که پسرهای کوچه ما را دور خودشان جمع می کردند و با حکایت های محیر العقول از جنگ، افسون شان می کردند.

از سال 1207 هجری قمری و حمله آقا محمد خان قاجار تا سال 1365شمسی، هیچ اتفاق هیجان انگیزی در شهر ما روی نداده بود. دلاوری و جنگاوری چندین نسل بود که در بازوان مردانه، خاطره ای نداشت. پسرها، چشمهای شان را می بستند و در رویا می دیدند که دخترهای سانتی مانتال تهرانی را از زیر آوار نجات می دهند. دخترهایی که به علت شرایط جنگی اجازه داشتند با شلوار جین و مانتوی مدل دار به مدرسه بیایند.

بنا به یک سیستم فوق پیشرفته بالستیک، موشک، روپوش نکبتی مدرسه و مقنعه بی ریخت را نابود کرده و به صورت کاملا انتخابی، شلوار جین لوله تفنگی، کفش پانکی ،ادکلن و برق لب آنها را سالم بر جای نهاده بود.غنیمت پسران کوچه ما از جنگ«سریرا» دختر سفید رو و با نمک تهرانی بود. این اولین بار در تاریخ بشریت بود که غنیمت جنگی از طرف خودی به اشخاصی رسیده بود.

سریرا را همچنین می توان زیباترین ترکش تاریخ دانست که به قلب کوچه ما اصابت کرده بود. به محض اصابت این ترکش زیبا، سیر تکامل موجودات کوچه ما به صورت جهشی پیشرفت کرد. ما بدون طی مراحل خسته کننده میانی داروین، یک شبه از آمیب های تک جنسیتی به نهایی ترین حلقه تکامل پرتاب شدیم : موجوداتی انسانی با تفکیک جنسیتی کاملا مشخص.

پسر و دخترهای کوچه ما به محض دریافت صاعقه وار تکامل، چشم های شان را باز کرده و دسته جمعی عاشق سریرا شدند. پدیده ای بسیار مشابه با خودکشی دسته جمعی نهنگ ها. هیاهوی دختر و پسر ها زیر حلقه بسکتبال کوچه، جایش را به صدای محزون داریوش از پنجره خانه ها داد. کارت ها ی بازی فوتبالی، هواپیمایی، معلومات عمومی از رونق افتادند ودر عوض پاسورهای صور قبیحه و عکسهای امیر خان در بین پسرها دست به دست می شد …

سریرا به نوبت با یکی یکی پسرهای کوچه ما دوست شد. سریرا سفید، ملوس و کپل بود. ما دراز و استخوانی. جبر جغرافیای ژنتیکی. اجداد مادری ما، چادرشان را به کمرشان می زدند واز چاه چهل ذرعی آب پای درخت پسته می ریختند. فعالیت فیزیکی اجداد شهری شده سریرا منحصر به تکیه دادن به مخده و غش کردن های متعدد به مناسبت های گوناگون بود.

اجداد سریرا با قربان صدقه، شوهران شان را ترغیب می کردند تا برایشان سینه ریز بخرند. اجداد دختران شهر ما در خشکسالی ها، پول زحمت کشیده خودشان را از پر چارقدشان در می اوردند تا به شوهران شان بدهند. اما در همان حال که با گره کلنجار میرفتند بلند بلند به شوهرشان فحش میدادند. زبان اجداد ما خار داشت و از زبان اجداد سریرا گل می ریخت.

سریرا قهر و ناز داشت. امروز بود و فردا نبود ولی دوستی آمیب وار ما همیشگی، محکم و قابل پیش بینی بود. پسرها به شدت از کمبود درد فراق و بی وفایی در رنج بودند. آنها قدم در راه مرد شدن گذاشته بودند و سریرا برای شان جدید و جذاب بود. ما به سرعت از چشم پسرها افتادیم.

قطعنامه صلح که امضا شد، سریرا به خانه اش برگشت. در برخی کتب تاریخی دلیل واقعی نوشیدن جام زهر وامضای قطعنامه این موضوع عنوان شده که دیگر هیچ عنصر ذکوری در سن باروری در کوچه ما برای دوست شدن با سریرا باقی نمانده بود. سریرا رفت اما دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود. پسرها رفاقت ما را به دوستی غدار سریرا فروختند و ازینجا مانده و از انجا رانده، به دنیای بزرگسالی پرتاب شدند.

برای ما دخترها، خودمان ماندیم و برای پسرها حسرت، البته نه حسرت ما. در رقابتِ حسرت هم، سریرا برنده بود. حسرتی که هنوز می توان در عمق چشمان عکسهای پروفیل در حال تاس شدن پسرهای کوچه دید. بنا بر ادعای پسر های کوچه ما، این حسرت متعلق به دوره آمیب وار قبل از سریرا است و دل شان برای رفاقت تمام قد کودکی تنگ شده.

اما آنچه پذیرفتن این ادعاها را مشکل می سازد وجود عکسی از یک کودک مو فرفری یا موصاف، تپل یا مردنی، خنده رو یا زر زرو در صفحه این افراد هست با این عنوان «من و دختر نازم سریرا»… دهان کارمندان ثبت احوال کرمان از فرط تکرار صدور شناسنامه با نام سریرا سرویس شده است. اخیرا در دولت تدبیر و امید به منظور صرفه جویی در منابع انسانی و نیروی کار، شناسنامه های از پیش چاپ شده به نام سریرا در راهرو ثبت احوال کرمان، روی میزها آماده تحویل است.

 

https://web.telegram.org/#/im?p=@marderoozmedia

More from یلدا صادقی

شوهری که هر لحظه همسرش را چک می کرد

دو سه سال پيش يك خانمی بيمار من بود كه شوهرش بقول...
بیشتر بخوان
  • باقالی پولو با ماهیچه

    محشر….سرشار از ظنز…سرشار از نوستالژی….سرشار از حسرت

  • Erfan

    افرین…واقعا افرین . دمتگرم خیلی ذوق کردم عجب تشبیه هایی کردی…
    یک کلام خیلی چسبید….

  • King Zorvan

    واقعاً عجب ذوق و قریحه ای در نویسندگی . کاملاً نشان دهنده اینه که علاوه بر ذوق و استعداد ، مطالعه زیاد هم داری . من که کیف کردم .