اعترافات یک معتاد به دلبری

darmaki-aw

روزنامه نگار امریکای Elizabeth Gilbert تقریبا جزو 10 نویسنده مطرح رسانه های جهان است. از مقالات و داستان هایش فیلم های سینمای ساخته شده است. صدها هفته، کتاب هایش در لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز بوده است. نامزد جوایز ملی ادبی امریکا است. او این بار نیز با صمیمت و جسارت خارق العادهدر باره یک خصلت غلط انسانیمی نویسد و شگرد همیشگی اش این است که آن را با اعترافات شخصی جان می بخشد.

 اعترافات یک اغواگر

این شیوه از رفتار که می خواهم در باره اش حرف بزنم از اردوی تابستانی دوران مدرسه شروع شد وقتی که به عنوان یک نوجوان اولین بار با یک پسر آشنا شدم. رفتاری که تا سالها بعد و روزهای بعد از طلاق از همسرِ اولم ادامه یافت.

در این مدت با مردان زیادی آشنا شدم و نگذاشتم حتی یک روز بین دل کندن از یک مرد با آشنا شدن با یک دلبند دیگر فاصله بیفتد. زندگی من سالها توام شده بود با قهر و آشتی، پرخاش و حسادت و تهمت و بدبینی و البته مقدر زیادی هیجان و لذت و پیروزی که در بینابین، نصیبم می شد.

اینطور هم نبود که مدام دنبال مرد بهتر می گشتم. بارها پیش آمده بود که یک مرد خوب را برای دستیابی به یک مرد بد، رها کردم. به نظر نمی رسید که به دنبال عشق هم بوده باشم. فکر هم نمی کنم علاقه به سکس، نقش اساسی داشت. سکس وسیله ای بود برای رسیدن به هدفی که داشتم. هدفی بسیار با شکوهتر. من می خواستم  دلبری کنم. می خواستم مرا بخواهند. می خواستم آهویی باشم که شکارچیان، همه زندگی شان را برای شکار من فدا می کنند.

اغواگری هنر ایجاد تمایل در دیگران است. ایجاد تمایل و دلبندی شان به من و این مثل آدرنالین در خون من می جوشید. مدام طلبش می کردم. مثل یک دزد عشق رفتار می کردم. وقتی مردی نظرم را جلب می کرد ماه ها نقشه می ریختم. تعقیبش می کردم و بعد از آنکه نقطه ضعف عاطفی و احساسی اش را کشف می کردم از همان طریق قفل قلبش را می شکستم و او را مجذوب خودم می کردم.

اگر هم قلبش برای یکی دیگر می تپید سعی می کردم ضمن آشنایی با زنش یا معشوقش و تشخیص اینکه چگونه فردی است بلافاصله فرد متضاد وی باشم تا مرد مورد نظر من، برای  چیزهایی که در دوستش نمی بیند به من نزدیک شود. خودم را مدام در برابرش قرار می دادم و نشان می دادم که جانشین جدید و متفاوتی می توانم برایش باشم و آنقدر به این تلاش می پرداختم تا او را نیز مجذوب می ساختم.

ادامه ماجرا نیز مشابه بود. به محظ اینکه شکارم را به چنگ می آوردم و تا زمانی که تشنه و خواستار وجودم بود به رابطه ادامه می دادم و در اولین زمانی که هواس و نظر و تمنای او یا خودم کم می شد او را برای یافتن یک شکار دیگر و یک اغواگری دیگر رها می کردم.

من باید مطمئن بودم که هر بار که سر به بالین می گذارم قلب یکی در یک نقطه دیگر شهر برایم در حال تپیدن است. تصویری که از خودم داشتم سرشار از قدرت و جذبه بود. انگار که یک تکه جواهر هستم و می خواستم در هر لحظه در چشم یکی بدرخشم

وقتی هم که در اواسط 20 سالگی ازدواج کردم تاثیری در این شیوه از رفتارم ایجاد نشد. واضح بود که زندگی زناشوی ام هم به هم خواهد خورد و دیری نیز نپایید. هنوز امضای طلاقم خشک نشده بود که یک رابطه دیگر شروع شد و و بلافاصه به هم خورد. تصور اینکه همزمان هم به مشاوره زناشوی با همسر سابقم می رفتم و هم مردی که به خاطر او طلاقم تسریع شد هنوز حالم را خراب می کند.

در پایان این آخرین بحران و از دست دادن کامل همسر سابق و دوست پسر جدیدم بودم که یک ندای درونی با قدرت تمام از من پرسید: « داری چکار می کنی با زندگی خودت؟»

برای اولین بار در زندگی ام به خودم قبولاندم که مشکل اصلی ناهنجاری هایم خودم هستم. کنترل احسسات افراد دیگر، عشق رمانتیک نمی توانست باشد. دروغ و کلک مرا یک زن سنت شکن نمی ساخت. فقط هر روز از نظر عاطفی مرا محتاج تر و نیازمند تر از سابق ساخته بود. من باید از همان لحظه خودم را برای همیشه از رفتاری که زندگی ام را سیاه کرده بود باز می داشتم.

شش ماه تمام مجرد و تنها ماندم. مدام به این حقیقت می اندیشیدم که چرا هویت من به نگاه اغوا شونده دیگران خلاصه می شود؟ در همین دوران تامل و تصحیح رفتارم بودم که با یک مرد دوست داشتنی و جذاب آشنا شدم و آشنایی یک روزه ما می رفت تا جدی تر شود وقتی که دعوتم کرد به آپارتمانش بروم.

در لحظه اول می خواستم او را مثل یک هدیه بسته بندی شده قشنگ به سرعت باز کنم و مشغولش شوم. ولی در عین حال دلم نمی خواست دوباره برگردم به روزها و سال های پرتشنجی که داشتم. برای همین در جوابش گفتم اجازه بده دقایقی در باره تصمیم تو فکر کنم. او هم با راحتی تمام از کوله پشتی اش، مجله ای بیرون آورد و با سرگرم کردن خود، به من فرصتی واقعی داد که مروری بر رفتارم داشته باشم.

وقتی که در جوابم گفتم که من آماده این حد از رابطه نیستم خوشبختانه او نیز به راحتی و بدون اصرار پذیرفت و حتی پیشنهاد کرد برویم با هم بستنی بخوریم. ما ساعات دلپذیر بیشتری را در قدم زدن و گفتگو گذراندیم درحالی که با تمام وجود متوجه شدم زندگی جدیدم آغاز شده است.

 

Confessions of a Seduction Addict

http://www.nytimes.com/2015/06/28/magazine/confessions-of-a-seduction-addict.html?hp&action=click&pgtype=Homepage&module=mini-moth®ion=top-stories-below&WT.nav=top-stories-below&_r=1

More from ماهان طباطبایی

زندان های امریکا و زندگی جنسی مردان

[caption id="attachment_40354" align="aligncenter" width="364"] Daniel Genis[/caption] در سال ۲۰۰۳، جوان خوشفکر و...
بیشتر بخوان
  • sara

    che bimazeh.

  • keyhan

    برای ما مرد ها هم پیش میاد…

  • شاهین

    ایشون مریض بودن که از قرار حالشون بهتره الان! خدا رو شکر… 🙂

  • مجید

    اسم این اعتیاد به دلبری نیست ….چیز دیگست!!

  • مینا

    در جامعه ایران این مسئله به وفور یافت میشه بخصوص در بین موجواتی بنام مرد فقط اونا معتاد دلبری نیستن به هدف دیگری فکر می کنن و البته دختران همین شرایط فوق رو هم دارند

    • نسیم

      خدا نکنه کسی تو دام مردهایی با این مرض بیفته!
      من یکی هنوز نتونستم سر بلند کنم از ضربه ای که خوردم!

  • امیر

    ایشان دچار عقده الکترا بودن

  • اصغر

    این الیزابت گیلبرت عالیه! خوندن نوشته هاش آدمو به تفکر وا می داره. مثلن همین متن بهت میگه بشین فک کن کدوم خصلتت زندگیتو آشفته کرده: تکبر، بی خیالی، آزمندی، حسادت و … ویا حتی زیادی خوب بودن

  • Yousef Fathi

    اقا این یک نظره ولی به نظر من یکی مثل احسان علیخانی هم به این مرض دچاره !چون اولا ازدواج نمیکنه(که فکر دخترها رو درگیر خودس کنه)دوما خیلی لباسهای آنچنانی میپوشه و به خودش میرسه(که نظر دخترها رو جلب کنه) سوما نصف حرفهایی که میزنه بیشتر برای اینه که نظر دخترها رو به خودش جلب کنه (تا دخترها بیشتر بهش توجه کنن) به نظر شما من درست میگم؟

    • pooya estakhri

      خیلی نظرتون به نظرم بایاس شده میاد،
      اہن که همه اینها به خاطر جلب نظر دخترا باشه بعیده