یکی از سال های معلمی من

10494563_1606736842914388_1153282009716143205_n

تو دنیایی که شب میخوابی و صبح همه چیز عوض شده، یادآوری خاطرات پنج شش سال پیش، به نظر شبیه  اتفاقات سال های دور است. مثل این ماجرای معلمی من در یکی از این مراکز حمایتی «بچه های در وضعیت دشوار» که مدیر مدرسه هم وسط سال عوض شد.

معمولا آدم منظمی هستم و سروقت…. برای همین هر جایی که کار کردم، مدیر اونجا با تنها چیزی که مشکل نداشته، ساعت حضورم بوده… اما مدیر جدید دیگه خیلی مته به خشخاش می گذاشت و حتی وقتی به ندرت پیش می اومد که یکی دو دقیقه ای دیر برسم، وقتی از جلوی پنجره  دفتر رد میشدم، میدیدم که ساعت دیواری پشت سرش رو نگاه میکنه و سرش رو تکون تکون میده.

از جمله کلاس هایم سه روز در هفته ساعت هشت تا ده صبح، تو یک کلاس سه در سه به بیست تا بچه ریاضی درس دادن بود. کلاس یک حالت کنسروی داشت و اول باید بچه های ردیف عقب می نشستند تا ردیف های جلوتر پشتی صندلی هاشون رو بچسبونند به دسته ی صندلی عقبی ها… و ای کاش همه همکلاس بودند یا فقط یک جنس بودند. کلاس مختلطی از چهارم دبستان تا سوم راهنمایی…

لابد به ذهن مدیر و معاون آموزشی اونجا رسیده بود که میشه برنامه رو عوض کرد اما خب… حتما اون ها هم معذوریت های خودشون رو داشتند. تنها کاری که من میتونستم بکنم این بود که بچه ها رو فارغ از سن و جنسیت شون فقط بر اساس پایه ردیف کنم که تو اون 9 متر جا، خیلی پخش و پلا نباشن.

برای خودم تو کلاس جایی نبود و خوش شانس بودم که چپ دست بودم و وقتی تو چارچوب در وای می ایستادم میتونستم پای تخته ی کوچیک کلاس بنویسم. سوم راهنمایی ها واسه دومی ها رفع اشکال میکردن و اول راهنمایی ها تکلیف پنجمی ها رو میدیدن تا بتونم به چهارمی ها درس بدم. تمرین پای تختهِ چهارمی ها رو همه کلاس باید حل میکردن تا مثلا ریاضی رو از پایه کار کرده باشیم و تو فاصله ی حل تمرین همگانی، من یک نفسی کشیده باشم و …

حتی این هم فاجعه نبود که بین کلاس، آبدارچی اونجا با یک سینی بربری خالی و موز می اومد سر کلاس، چون مدیر تشخیص داده بود که بچه ها سر کلاس ریاضی باید تقویت بشن.

از وقتی مدیر جدید اومده بود، زنگ های تفریح دیگه نمیتونستم تو راهرو باشم و با بچه ها سر به سر هم بذاریم. یا اگر میخواستم چایی بخورم، حق ورود به آبدارخونه رو نداشتم. باید تو دفتر می نشستم، به همکارهام لبخند میزدم و مثل آقا معلم های چهل سال پیش، پا رو پا می انداختم و روزنامه ورق میزدم و حین سق زدن موز و بربری منتظر چای آبدارچی بینوا میشدم.

حتی روزی که بلند شدم برم یک گوشه ای بیرون از مجموعه خودم رو گم و گور کنم و یک نخ سیگار بکشم و مدیر راهم رو سد کرد، ناراحت نشدم. زنگ بعد از ریاضی، بچه ها ورزش داشتن و من باید میرفتم سر کلاس فیزیک، چندتا دختر اول و دوم دبیرستانی. دخترها معمولا دیر می اومدن. اقتضای سن شون یللی تللی تو خیابون بود و من هم مشکلی نداشتم. اتفاقا خوب هم بود، چون تا برسن، با پسرهای کلاس قبلی تو حیاط فوتبال بازی میکردم.

یک روز، طبق معمول، بعد از صدای زنگ پا شدم برم تو حیاط،  مدیر خیلی جدی به م گفت که بچه ها معلم ورزش دارن و نیازی به حضور شما نیست. اون روز هم نگذاشتم به م بربخوره. حتی این حرف نامحترم اما به ظاهر محترمانه رو با یک سیگار ندادم به باد هوا. تو راهرو قدم زدم و منتظر دخترها شدم.

کارم رو دوست داشتم، شاگردهام رو دوست داشتم، حتی آشفتگی اون محیط رو هم دوست داشتم. کاری رو که اول سال تحصیلی شروع کرده بودم و با اینکه هر وقت دلم میخواست، میتونستم رهاش کنم و به هیچ کس جوابگو نباشم، میخواستم تا آخر ادامه بدم.

نه دعوایی کردیم، حتی حداقل من در مورد خودم میدونم که جواب حرف های دری وری شان رو بد نداده ام. مدیر خودش رفت و تا آخر سال، روز از نو، با مدیر جدید. آخر سال من رفتم پی زندگی خودم و خبر داشتم که مدیر جدید خیلی دوام نیاورد و بعدش هم که اونجا رو کوبیدن و جاش پاساژ ساختن.

میدونی؟… تا وقتی اخراجت نکردند، ادامه دادن یا کندن و رفتن، یک تصمیم شخصیه. حالا هر بازی، با هر همبازی و شرایطی میخواد باشه. دلت میخواد ادامه بده، دلت نمیخواد، بکن برو… فقط به وقتش…

 بریده ای از داستان آن تایم 

More from امید باقری

آخرش ممکنه همون یه‌وجب خاک هم نباشه

جز عده‌ای که به معنای واقعی کلمه بدبخت‌اند و بدبختی‌شان ذاتی‌ست و...
بیشتر بخوان
  • علی

    آخرین پاراگراف یک دنیا حرف توش بود