درس های مهم ۲۰ سالگی

از Mark Manson قبلا مطلبی باعنوان درس های مهم ۳۰ سالگی منتشر کره ایم که ترکیب خوبی بود از تجربیات یک ذهن اقتصادی و عمل گرا که برای انسان معاصر در بسیاری از جوامع امروزی کاربرد می توانست داشته باشد.

10 Life Lessons I Learned from Surviving My 20s

به نظر او در دنیای کنونی همه به دنبال لذت های آنی هستند. افراد برای شکل گیری شخصیت خودشان هم فکر می کنند یکباره قرار است تبدیل به یک انسان کم خطا و متین و عاقل شوند. فکر می کنند همه چیز خلق الساعه ایجاد می شود.  نمی شود امیدوار بود که یک صبح از خواب بر خیزیم و  ببینیم یک آدم دیگر شده ایم. تغییر ما انسانها خیلی کند و نامحسوس صورت می گیرد مثل شن های کنار ساحل که به آرامی توسط موج های دریا پس از برخورد هزاران باره تغییر شکل می یابند.

۱- شکست هایی که می خورید مهم نیست چون بیشترین چیزی که دارید وقت است

وقتی جوان هستید با ارزش ترین خصوصیت و قابلیت شما هوش٬ استعداد و داشتن ایده های خوب نیست. زمان تنها مزیتی است که در دهه بیست زندگی تان دارید. که می توانید به خودتان اجازه دهید ریسک های بزرگ و غیرمنتظره داشته باشید. می توانید با کوچکترین امیدی، کوله پشتی خود را بردارید و به یک شهر و کشور دیگر بروید. می توانید چندین سال بر روی یک هدف خاص و حتی نسنجیده دست به یک فعالیت اقتصادی مشخص بزنید. به دعوت پسرعموی تان یک شرکت باز کنید و چندین سال وقت و پول تلف کنید و …

سال های بیست سالگی تان با همه افت و خیزها ضربات بزرگ اقتصادی به شما نخواهد زد چون در حلقه هزینه های بزرگ و مداوم سن های بالاتر نظیر مخارج خانواده٬ وام خانه٬ ماشین و سایر بدهکارهای زندگی مستقر شده تنیده نشده اید. بای همین با تقبل ریسک چیز زیادی برای از دست دادن ندارید. پس از ریسک کردن نترسید

مطمئن باشید که مصیبت های مخربِ تجربیات و ریسک های این دوره عمرتان (عاشق یک آدم عجیب و غریب شدن یا وارد یک معامله مشکوک که دوست تان در کافی شاپ با آب و تاب تمام از آن تعریف کرده است و …) شانس موفقیت های آتی را افزایش خواهد داد پس تا می توانید تجربه کنید.

۲- ادامه دوستی با آدم ها دلیل های مشخص دارد

همه ما با دو نوع دوستی در زندگی مان روبرو خواهیم شد. دوستانی خواهیم داشت که اگر مدتها آنها را نبینیم انگار اتفاقی نیفتاده است و دوستانی پیدا می کنیم که اگر مدتی همدیگر را نبینیم همه چیز در بین شما تغییر کرده است. زندگی این دوره و زمانه یعنی جابجایی مداوم٬ رفتن و بازگشتن مداوم به همان جای قبلی و در این بین متوجه می شوید که هر بار بخشی از دوستان تان یا خودتان رغبت ادامه رفاقت را ندارید.

آدم هایی که با آنها اشنا می شوید و هزینه های عاطفی برای همدیگر می گذارید و پس از مدتی همدیگر را فراموش می کنید قرار نیست این حقیقت را ثابت کند که شما یا آنها افراد بدی هستید. نه. این اتفاقات طبیعی هستند و بخشی از زندگی.

۳ – قرار نیست به همه هدف های زندگی تان جامه عمل پوشیده شود

تحصیلات و نحوه زندگی در ۲۰ سال اول زندگی این احساس و توقع را در ما ایجاد می کند که هر چه زودتر قدم های مشخصی را در مسیر هدف های معین برخواهیم داشت و خیلی زود پی خواهیم برد که آیا بازنده ایم یا برنده … اما در سال های بیست سالگی متوجه می شویم که هر چند بد نیست هدف و برنامه های مشخص داشته بشیم ولی دنیا به آخر نمی رسد و حتی باید خیلی هم خوشحال باشیم اگر یفقط به یک سوم اهداف مان رسیده ایم.

تجربه خودم این بود که سعی کردم لیست دقیقی از اهدافم را تهیه کنم ولی وقتی وارد ۳۰ سالگی شدم تازه فهمیدم که بخش قابل توجهی از هدف ها و آرزوهایی که داشتم دیگر برایم جالب و مهم نیستند. به نظر من داشتن برنامه و هدف ۸۰ درصد شان فقط بهانه ای می شوند که از جایم بلند شوم و کاری بکنم و ۲۰ درصد بقیه نیز صرف چند قدمی می شود که مرا به هدف هایم نزدیکتر می سازد.

به زبان خودمانی باید بگویم با همه نقشه ها و توقعاتی که فکر می کنیم داریم یا جامعه از ما می خواهد داشته باشیم ولی هیچکس در این سن واقعا نمی داند چه غلطی می کند. مزیت داشتن هدف ها این بود که به تدریج و از طریق شکست ها و محاسبات غلط٬  از ظرفیت خودم با خبر شدم. خلاصه اینکه در طی این دوران هر چه که به دست آوردم  و از دست دادم را رضایتبخش یافتم چون فهمیدم بودن در مسیر هدف ها مهم است.

۴- آدم ها در همه جای دنیا چیزهای مشابه می خواهند

افرادی که این روزها در دوران ۲۰ سالگی شان هستند شانس بیشتری برای گشتن و چرخیدن و آشنایی با استانداردهای مختلف زندگی را دارند. به هر حال سن سبکبال تری است و شروع بزرگسالی است و بی شک همیشه این سن بی قرارتر و متحرک تر از بقیه دوران زندگی بوده است.

وقتی از این دهه عبور می کنیم تازه متوجه می شویم که آدم های همه جاهایی که گشتیم چیزهای مشابه می خواهند. مهم هم نیست که فقیر یا پولدار باشند. بی سواد یا تحصیلکرده. شهری یا دهاتی و یا هر تفاوت مذهبی و فرهنگی که داشته باشند چون همگی شان دنبال آرامش و مطرح شدن و توجه هستند. همه آدمها نگران فردای شان هستند و ترس٬ دغدغه کار٬ عشق و دوستی٬  خیالات و آرزوهای شخصی احاطه شان کرده است.

تفاوت ها بیشتر جغرافیایی و تاریخی هستند. آدم ها شاید عطر و رنگ و مزه هر منطقه از کره زمین را به صورت زبان و مذهب و پرچمِ ملیت خاصی بروز بدهند ولی در اصل همه این تفاوت های من درآوردی فقط لایه و سطح نازکی از هویت ها است و در باطن همه مان نیازها و آرزوهای مشابه داریم. تنها مشکل این است که بعضی ها برای رسیدن به این خواسته هایی مشترک به دیگران تعرض می کنند. این تعرض و حرص و بی عاطفه بودن هم٬ مرز و فرهنگ و مذهب نمی شناسد.

۶- دنیا ی به این بزرگی تره هم برای تو خرد نمی کند

درک این حقیقت شاید در آغاز ترسناک باشد ولی وقتی در طی زندگی به این واقعیت تن دادی زندگی راحت تر و قابل تحمل تر می شود. اینکه بفهمی فرقی نمی کند چه غلطی در زندگی کرده ایی و اینکه اصلا انگار وجود نداری یا بعدها هیچکس نمی فهمد که تو اصلا کی بودی و … مقدمتا به صورت تو یک سیلی جانانه خواهد زد ولی نتیجه طبیعی اش آرامبخش است. از اینکه خیالت راحت شود که به اهداف و نقشه هایت دست یافتی یا شکست خوردی برای دنیای پیرامون فرقی نخواهد کرد بار سنگینی از روی دوش و وجدان بر خواهد داشت. شاید به همین خاطر هنوز می شود ریسک کرد و نترسید و در تعقیب آرزوهای عقب افتاده بود و باز هم اشتباه کرد و …

۷- آنچه که در جامعه سر و صدای اصلی را ایجاد می کند افراط ها است. به آنها گوش نده

زندگی ام با پذیرش این حقیقت که ۹۰ درصد آدم ها در یک سکوت عمومی مشغول زندگی هستند و آنها واقعی ترین بخش بشریت هستند باعث شد تا ۵۰ درصد به راحتی زندگی ام افزوده شود. با بوق و کرنا داد می زنند که جنگ جهانی سوم در راه است٬ مردها عوضی اند. زنها پدر سوخته اند. فقرا تنبل هستند. پولدارها مغز همه را در کنترل خویش گرفتند و …

من خوشحالم که می توانم هر موقع لازم شد به ۹۰ درصد اکثریتی که همگی شان ذاتا خوب هستند ومثل خود من آرزوها و تلاش های بی سرو صدا برای زندگی امن و ساده دارند بپیوندم.

۸- قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود

Dustin Moskovitz یکی از بنیان گذارهای فیسبوک و هم اتاقی زاکربرگ در مصاحبه ایی به این سئوال که در باره این موفقیت آنی که به دست آورده ایی چه احساسی داری گفت: « اگر منظورت از موفقیت یکباره همان شب نخوابیدن ها و کدنویسی های ۶ سال پی در پی و بدون انقطاع باشد باید بگویم که احساس ملال آوری دارم»

ما همیشه گمان می کنیم اتفاقات٬ اختراعات و موفقیت ها یکباره ایجاد می شود چون زمانی خبرش به ما می رسد که کارها و سختی ها و مصیبت های مسیر به سر آمده است. در دوران بیست سالگی این احساس در ما وجود دارد که شاید با یک شانس و فرصت بزرگ٬ زندگی مان از این رو به آن رو می شود. جوانی و ذوق زندگی بهتر٬ به ما اجازه نمی دهد ببینیم که اتفاق و موفقیت بزرگ در اکثر موارد و در طول تاریخ٬ کار فرساینده و مداوم  و ملال آور در پشت سرش جمع شده است.

۹- دنیا جای ترسناکی نیست.

تا می توانید سفر کنید و فرصت گفتگو و آشنایی با غریبه ها و مردم فرهنگ های مختلف را از دست ندهید.

۱۰- پدر و مادرتان هم آدم هستند

مهمترین توهمی که از شعور شما در دهه ۲۰ سالگی زدوده می شود این است که پدرو مادرها دیگر آن والدین سرشار از حمایت و عشق و محافظت شبانه روزی دوران خردسالی تان نیستند و آنقدرها هم که در اولین سال های بزرگسالی تصور می کردید عوضی و مسموم و زورگو نیستند. آنها فقط آدم های معمولی دنیای پیرامون هستند که با همه ندانم کاری های شان همیشه می خواهند برای شما بهترین باشند

به قول مادرم :«  نوزادان به همراه بروشورِ راهنمای استفاده به دنیا نمی آیند». به نظر من اولین نشانه بزرگسال شدن پذیرفتن این حقیقت است که والدین هم می توانند و حق دارند که اشتباه کنند. معمولا بیشترین تلاش شان را کرده اند هرچند شاید در اغلب موارد نمی دانستند چه کاری درست است.

10 Life Lessons I Learned from Surviving My 20s- Mark Manson

http://markmanson.net/surviving-my-20s

More from ماهان طباطبایی

نظر فروید در باره مذهب

فروید حدود 90 سال پیش کتابی نوشته است به نام « آینده...
بیشتر بخوان
  • mehrshad

    واقعا خیلی کمکم کرد !! اصلا از این رو به اون رو شدم وقتی این مطلب رو خوندم ! مرسییی

  • alka

    واقعا بعضی هاش شچر محضه. بابا چیه این دیدگاهای مسخره رو به خورد جوونا میدین شما؟

  • Hamid

    من واقعا خوشحالم که یکی از مخاطبان شما هستم ، مطالبتون عالیه .
    من 20 سالم نیست ولی این مطلبتون عالی بود

  • محسن

    عالی بود….معلومه که به دنیای اطرافت خیلی توجه داشتی..
    ممنون