غم شیرینِ قصه های رخشان بنی اعتماد

یکی از رسم های همیشگی قصه های ایرانی هم در کتاب و هم سینما این است که می خواهند یک عالم درد و غصه و امید و آرزو را یکجا بیان کنند. معمولاً هم رابطه مناسب و صمیمی با مخاطب صورت نمی پذیرد چون یا مخاطبان حوصله و دقت شان را از دست می دهند یا هنرمند قادر به خلق احساسات قوی و متمرکز در باره همه موضوعات نیست.

وقتی قیلم « قصه ها» اثر جدید رخشان بنی اعتماد شروع شد احساس اولیه ام این بود که فیلم در مخمصه مزمن زیاده گوی و پراکنده گویی از نفس خواهد افتاد. اشک و گریه و مظلوم نمایی و غصه هایی دردآلود که درهمان 10 دقیقه اول فیلم بر روح و روان بیننده  هجوم آورد بر صحت گمانی که داشتم افزود.

ادامه غم ها و ناملایمات و ناهنجاری های اجتماعی در 10 دقیقه دوم فیلم که مثل فرو ریختن دیوار یک سد، بی مهابا سالن سینما را می رفت تا در یک سانتیمانتال آبکی غرق کند به شکل عجیبی ادامه یافت بدون آنکه هوش و حواسم را از فیلم جدا کنم یا افسوس یک فرصت از دست رفته را برای سینمای ایران که مورد توجه بین المللی قرار گرفته در ذهنم مرور کنم.

یکدفعه متوجه شدم بر عکس همه واکنش هایی که متاسفانه منتظرش بودم غرق فیلم شده ام. بیشتر از همه، بازی های صمیمی و واقعی نظرم را جلب کرد که با دیالوگ های که با خساست تمام به زبان آورده می شد شخصیت های دوست داشتنی و آشنایی را به رخ می کشاند. داستانی که بی هوا و به سبک روایت پریدن از قصه زندگی یک نفر و وارد شدن تصادفی به زندگی فرد دیگری شروع شده بود توانست رشته در هم تنیده انسان های جذاب و مهربانی را به بیننده معرفی کند که از رفتن شان ناراحت بشویم.

شخصیت هایی که تند و تند وارد قصه های فیلم می شدند شریف و مطبوع بودند چون اغلب شان بیشتر از آنکه نگران خودشان باشند شانه های شان زیر درد و غم دیگران له شده بود. احساس شعفی روحانی و به قول انگلیسی Sublime همراه فطرات گرم اشک، پتوی گرمی به دورم کشید و مرا با تمام وجود آماده ساخت تا بیشتر و عمیق تر به درون دردها و مصیبت های بی پایان ایران عزیز ببرد. مسیری که با آرامی به امید و شعور شخصیت های قصه تبدیل شد و …

این همان غم شیرینی است که قرن ها ادبیات و موسیقی  ایرانی اساسِ جذابیت سحرآمیزش را مدیون آن است.

رخشان بنی اعتماد یکی از بهترین سینمای معاصریران است و از زاویه شعور سینمایی و حتی سبک کار، جایگاهش در سینمای ایران شبیه موقعیت رابرت آلتمن در سینمای امریکا است.

More from ونداد زمانی

شاهین نجفی و هاله نور بالای سرش

 معلوم نیست کجا تو خارج می گرده که این همه نفرت از...
بیشتر بخوان